زندگینامه : مقدس اردبیلی

نام هاي ديگر ایشان عبارتند از: احمد بن محمد،احمد بن محمد اردبیلی،محقق اردبیلی،

وطن: اردبیل

نام پدر : محمد

تاريخ وفات: 993قمری

 

او در عـصـر صـفويه و در شهر اردبيل ديده به جهان گشود, پس از رشد و نما وكسب تحصيلات ابـتـدايى , به قصد تحصيلات عاليه , به نجف اشرف مهاجرت كرد و بابهره گيرى از فضاى علمى و مـعـنوى نجف اشرف مجاورت آن خاك اقدس راپذيرفت و على رغم دعوتهاى مكررى كه از سوى امرا و حكام صفوى از او به عمل آمد, نپذيرفت و تدريس و تدرس را بر استفاده از مزاياى اجتماعى و سياسى ايران ترجيح داد پس از شهيد ثانى مرجعيت و رياست تامه شيعه را در نجف بر عهده داشت .

عـلـى رغـم شـهـرتى كه مقدس اردبيلى در ميان توده هاى مردم داشت , ولى با كمال تاسف منابع شـنـاخـت اين فقيه عاليقدر در ميان كتابها و منابع تراجم و رجال بسيارمحدود است

احمد بن محمد اردبيلى , معروف به مقدس اردبيلى , ضرب المثل زهد و تقوا است ودر عين حال از مـحـققان فقهاى شيعه است محقق اردبيلى , در نجف سكنى گزيد معاصرصفويه است گويند شـاه عـباس اصرار داشت كه به اصفهان بيايد, او حاضر نشد شاه عباس خيلى مايل بود كه مقدس اردبيلى خدمتى به او ارجاع دهد تا اينكه اتفاق افتاد كه شخصى به علت تقصيرى از ايران فرار كرد و در نجف از مقدس اردبيلى خواست كه نزدشاه عباس شفاعت كند, مقدس نامه اى به او نوشت به اين مضمون :

بانى ملك عاريت بداند اگرچه اين مرد اول ظالم بود, اكنون مظلوم مى نمايد, چنانچه از تقصير او بگذرى , شايد حق سبحانه از پاره اى از تقصيرات تو بگذرد.

شاه عباس نوشت :بـه عـرض مـى رساند عباس خدماتى را كه فرموده بوديد به جان منت داشت , به تقديم رسانيد, اميد كه اين محب را از دعاى خير فراموش ننماييد.

كلب آستان على , عباس

 1- امـتناع مقدس اردبيلى از آمدن به ايران , سبب شد كه حوزه نجف به عنوان مركزى ديگردر مقابل حـوزه اصـفـهـان احـيـا شـود هـمچنانكه امتناع شهيد ثانى و پسرش شيخ حسن صاحب معالم و دخترزاده اش سيد محمد صاحب مدارك از مهاجرت از جبل عامل به ايران , سبب شد كه حوزه شام و جبل عامل همچنان ادامه يابد و منقرض نگرددصاحب معالم و مدارك براى اينكه دچار محظور و رودربـايـسـتـى بـراى توقف در ايران نشوند, از زيارت حضرت رضا (ع ) كه فوق العاده مشتاق آن بـودنـد صـرف نظر كردند اين بنده فعلا نمى داند كه مقدس اردبيلى فقه را از كجا و نزد چه كسى تـحـصيل كرده است ,همين قدر مى دانيم كه فقه را نزد شاگردان شهيد ثانى تحصيل كرده است پـسـر شـهـيـد ثانى و نواده دختريش , صاحب مدارك در نجف شاگرد او بوده اند در كتاب جلال الدين دوانى مى نويسد:

مـلا احـمـد اردبـيـلـى , ملا عبداللّه شوشترى , خواجه فضل اللّه تركه , مير فخر الدين هاكى ,شاه ابـومحمد شيرازى , مولانا ميرزاجان و مير فتح اللّه شيرازى , شاگردان خواجه جمال الدين محمود بـوده انـد و او شـاگـرد محقق جلال الدين ديوانى بوده است 2

 و ظاهراتحصيل خواجه جمال الـديـن مـحـمود در رشته هاى معقول بود, نه منقول مقدس اردبيلى كه در سال 993 درگذشته اسـت , كـتـاب فـقهى معروف او يكى شرح ارشاد است و ديگر آيات الاحكام نظريات دقيق او مورد توجه فقها است 3

احمد بن محمد اردبيلى يكى از فقهاى نامدار, و يكى از مفاخر علماى اماميه قرن دهم هجرى است كـه در بـيـن تـوده مـردم بـه مـقدس اردبيلى , و در ميان خواص وفقها به محقق و مدقق اردبـيـلى شهرت دارد, و عامل اين شهرت , وجود آن آثار وتاليفات و تحقيقات گرانقدرى است كه در زمينه فقه , كلام و عقايد از او به يادگار مانده است .
گفتار دانشمندان:

علا مه شيخ حر عاملى درباره او گويد:.

مـولى بزرگوار, احمد بن محمد اردبيلى , عالم فاضل , مدقق , عابد زاهد, ثقه ,پرهيزگار, جليل القدر و عظيم الشان مى باشد 4 .
صـاحب جامع الرواة كه خود اردبيلى است , در حق همشهرى خويش مى گويد: احمد بن محمد اردبـيـلـى (ره ) در جلالت قدر و اعتبار و موثق بودن ,مشهورتر از آن است كه ذكر گردد او فقيه , متكلم , جليل القدر, و عابدترين وپرهيزكارترين مردم عصر خويش بوده است 5 .

گفتار محدث نورى :

عـالـم ربانى , فقيه و محقق صمدانى , مولى احمد بن محمد اردبيلى , متوفى993 درخت علم و تحقيقات او با انوار درخشان قدس , زهد, اخلاص و كرامات اوپوشيده است 6 .

گفتار محدث قمى در كتاب الكنى و الالقاب :

عالم ربانى , محقق و فقيه بزرگوار احمد بن محمد اردبيلى , در تقوى , جلالت ,فضيلت , اصالت , زهد, ديانت , ورع , امانت مشهورتر از آن است كه قلم بر آن احاطه كند يا تحت عدد و شمارش درآيد او متكلم و فقيه بزرگوار مى باشد, به حدى كه علا مه مجلسى درباره او گفته است : او در ورع و تـقـوى و زهـد, بـه حـد نـهـايى و مرتبت عاليه رسيده است و همانند او را در ميان پيشينيان و متاخرين نشنيده ام خداوند او را باپيشوايان معصوم (ع ) محشور دارد 7 .
كرامات روحى و فضايل اخلاقى :

در كـتـاب انـوار نـعـمـانـيه سيد نعمت اللّه جزائرى , و در روضات الجنات ,حوادث و قضاياى حيرت انگيزى از آن عالم ربانى نقل كرده اند كه صدور چنين اعمال و كرامات از دارندگان چنين ارواح وارسته و پاك با آن همه اخلاص و پاكى ,هيچ نوع تعجب و شگفتى ندارد و طالبان تفصيل به آن كتابهاى مراجعه كنند 8 .

اساتيد:

او بـا شـيـخ بهايى و ميرزا محمد استرآبادى صاحب رحال معروف , معاصر بود واز بعضى از تلامذه شـهـيـد ثانى تلمذ نموده است , و صاحب اعيان الشيعه اساتيد او را,جمال الدين محمود, شاگرد جـلال الدين دوانى , ملا عبداللّه يزدى (صاحب حاشيه تهذيب المنطق ) و مولى ميرزا جان باغندى ذكر نموده است 9 .

شاگردان:

صاحب معالم و صاحب مدارك , ملا عبداللّه شوشترى از شاگردان او مى باشندو از ديگر شاگردان او امـيـر غـلام و امـير فضل اللّه مى باشد هنگام فوت از او پرسيدند:به چه كسى مى توانيم رجوع كنيم ؟ گفت : در شرعيات به امير غلام , و در عقليات به امير فضل اللّه تفرشى 10 .

تاليفات و آثار:


1-  زبدة البيان في آيات احكام القرآن , كه در ايران بارها چاپ شده است 11 .
2 ـ مـجمع الفائدة و البرهان في شرح ارشاد الاذهان علا مه حلى , و آن كتابى است كه چاپ سنگى گـرديـده بـود و اخيرا از سوى جامعه مدرسين حوزه علميه قم در12 جلد آغاز چاپ شده است و شروع تاليف آن در ماه رمضان 977 در كربلا صورت گرفته , و انجام آن در سال 985 بوده است .

3 ـ حديقة الشيعه در تفصيل احوال پيامبر (ص ) و ائمه (ع ) (فارسى ).

4 ـ شرح الهيات تجريد قوشجى .

5 ـ اثبات واجب تعالى .

6 ـ اثبات امامت .

7 ـ تعليقه اى بر شرح مختصر الاصول عضدى .

8 ـ تـعليقه اى بر خراجيه محقق ثانى اين كتاب در مورد مساله خراج و ماليات نوشته شده و هر دو در سال 1318 ه ق در

حاشيه كفاية الاصول آخوند خراسانى چاپ سنگى شده است .

9 ـ استيناس المعنويه (به عربى ) در علم كلام .

10 ـ اصول الدين , كه يك نسخه از آن در كتابخانه رضويه موجود است .

وفات:

او پـس از عـمـرى تلاش و كوشش در راه اسلام و معنويت , سرانجام در ماه صفرسال 993 ه ق در نجف اشرف به رحمت ايزدى پيوست و در جوار قبر محبوب ومعشوق خويش , سرور متقيان مولى عـلـى (ع ) در ايوان طلا سمت راست وارد شونده بر حرم مدفون گرديد

 

 

 

 

عالم بزرگوار مقدس اردبیلی )رض(

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

1- شرحي کوتاه بر زندگي مقدس اردبيلي

2- معاصران و شاگردان مقدس اردبيلي

3- آواره يار

 4- شبي به ياد ماندني

5- سفر به اصفهان

6- آثار و تاليفات مقدس اردبيلي

شرحي کوتاه بر زندگي مرحوم مقدس اردبيلي


شيخ جليل، عالم رباني احمد بن محمد اردبيلي مشهور به مقدس اردبيلي از مادري سيده و از پدري روحاني در روستيي به نام(نيار) از توابع شهر اردبيل ديده به جهان گشود و در دامان خانواده ي پاک و متدين پرورش يافت.
تاريخ دقيق ولادت او وعلوم نيست ولي در تاريخ 993ه.ق ديده از جهان فرو بست و در جوار امير المومنين(ع) به خاک سپرده شد.

معاصران و شاگردان مقدس اردبيلي

مقدس اردبيلي با ميرزا محمد استر آبادي و شيخ بهائي معاصر بوده و با هم مي زيسته اند.
و افرادي نيز چون صاحب کتاب مدارک(يت الله سيد محمد) و صاحب عالم الاصول شيخ حسن بن زين الدين و مولي عبد الله شوشتري و امير فيض الله تفرشي امير علام از شاگردان او محسوب شده و شاگردي او را نموده اند و او نيز اجازه رويت داشته و به مرحله اجتهاد رسيده اند.

آواره يار

هوا پاک و ملایم و بهشتی و دل انگیز بود. باد مرطوب و سردی می وزید. چشمه ساران، دریاچه ها، آبگیرها، کوهها، باغها در افقهای نه چندان دوری مقدس را محسور زیبایی خود کرده بود.
چه بیدستانهای زیبا و بزرگی بر دو سوی جویبارهای زلال سایه افکنده بود و چه شاخه سارانی که افشان خود را در ایینه آب رها کرده بودند.

مقدس از کنار جویباری به راه افتاد. او نه به دنبال زیبایی های بهشت بلکه به دنبال محبوب دلش بود.
او را می جست تا چشمهایش را به جمال آن جام جهان روشن نماید.

چقدر عاشق دلواپس آن چهره اهورایی بود. مشتاقانه به راه افتاد و به سمت زیباترین مقصد روان بود بعد از مدتی به عده ای رسید که بر کنار آبگیری بر تختهای زمردین نشسته و غرق در صفای محبت همدیگر بودند. مبهوت ایستاده وسلام کرد وبعد سوال نمود:

قصد دیدار مولا و سرور عالمیان حضرت محمد(ص) را دارم، راهنماییم کنید.

یکی از آنان به پیشواز آمد و مقدس را به قصری از نور هدایت کرد. قصر در جنگلی انبوه و فشرده زیر درختان تناور و پرسایه همانند نگینی می درخشید. مقدس از میانه کوهساری گذشت و به جنگل رسید از سمت جنگل بوی طراوت بهاری می آمد و چه لطفی داشت.

لحظه های ناب و عرفانی بود. مقدس تا لحظاتی دیگر چشم به زیباترین چهره جهان می گشود، از چند غرفه ای گذشت و عاقبت به غرفه ای رسید که بهترین بنده خدا در آن بر اریکه ای تکیه زده بود و در کنارش حضرت موسی جلوس کرده بود، مقدس تا وارد شد سلام کرد. پیغمبر(ص) تفقدش نمود و در نزد خود جایش داد.
- بنشین فرزندم!

مقدس محو در ابهت و جلال و عظمت حضرت رسول(ص) قلبش به تپیدن افتاده اما ناگهان حضرت موسی(ع) به حرفش کشانده و از رسول الله درباره اش سوال فرمود:

- این مرد کیست یا رسول الله؟

لبخندی زیبا و ملیح رسول الله نشان از افتخار و مباهتشان به مقدس بود، لبخندی زد و فرمود:

- از خود او سوال کن ای رسول خدا.

حضرت موسی(ع) نیز تبسمی کرد و سوال فرمود:

- تو کیستی ای بنده خدا ؟

هنوز رعشه های شوق از وجود مقدس محو نشده بود به خودش جرات داد و عرض کرد :
من احمد، پسر محمد، اهل لردبیل. ساکن نجفم، فلان خیابان، فلان محله، فلان خانه مسکن من است.
حضرت موسی از آن همه توضیح و تفضیل مقدس تعجب کرد و فرمود:

- من از تو سوال کردم، این همه تفضیل برای چه بود؟

و بعد همه شان لبخند زدند، مقدس دوباره به حرف آمد و نتوانست در مقابل موسی بی جواب بماند.
- خداوند عالم از تو سوال فرمود: که این چیست که در دست توست پس تو چرا آن قدر در جواب گفتی؟
وجود موسی(ع) پر از مسرت شد. لحظه ای دوباره لبخند بر لبانشان نشست و باز حضرت موسی(ع) به خدمت رسول الله(ص) عرض کرد: یا رسول الله، راست فرمودی علمای امت من مانند انبیا بنی اسرائیل می باشند.
لبهای مبارک حضرت رسول باز به تبسمی شیرین گشوده شد و مقدس لحظه ای از آن همه لطف و تفقد خجل شدو سر به زیر انداخت. مقدس لحظه ای که از آن خواب روحانی فارغ شد به شدت گریست و اهل خانه به صدای گریه اش بلند شد و به بالینش آمدند و سوال از ماوقع کردند. گریه های حسرت و فرقت مجال سخن نمی داد. وقتی سیر گریست و دل فرقت زده اش خالی شد فرمود: پیغمبر را به خواب می دیدم.
شبی به یاد ماندنی

میر فیض الله هنوز به درب خانه مقدس اردبیلی نرسیده بود که مقدس از خانه بیرون آمد و متوجه روضه مقدسه علویه(ع) شد. حس کنجکاوی میر فیض الله اورا به دنبال مقدس کشاند.

نیمه شب بود و آسمان روشن از مهتاب لطف دیگری داشت، کوچه های نجف خلوت و خالی بودند. سکوت سنگینی بر گرده شهر سایه انداخته بود و گاه سکوت نشسته را صدای گریه کودکی و با عوعوی سگی یا ناله مرغی می شکست مقدس آرام قدم برمی داشت، سابیه قامت رشیدش به روی دیوارهای گلین می افتاد و همراه او حرکت می کرد. میر فیض الله دنبال مقدس راه افتاده بود و در تعقیب او سر از پا نمی شناخت. در پشت نخلها و دیوارها پنهان می شد تا اگر مقدس نگاهی به عقب انداخت او را نبیند.

همیشه آرزو کزده بود که شبی شاهد خلوت او با خدایش باشد و آن شب که به پندار خود چنین فرصتی دست داده بود چقدر خوشحال بود دلش در انتظار وصال عارفانه استادش لحظه ای از تپش نمی ایستاد. مقدس تا به صحن حرم رسید درها گشوده شد و در کنار ضریح ایستاد و سلام کرد، صدای جواب زمزمه وار به گوش میر فیض الله نیز رسید و او گوش تیز کرد که دیگر چه خواهد گذشت و مقدس چه خواهد گفت و چه جوابی خواهد شنید. اما مقدس تنها دست به ضریح مقدس برد و صورت بدانجا گذاشت و آرام چیزهایی زمزمه کزد و لحظاتی بعد بیرون آمد و به سوی مسجد کوفه رهسپار شد.

میر فیض الله باز از پی او راه افتاد و او را مشاهده کرد که داخل مسجد شد و به طرف محراب رفت. میر فیض الله از لای در مسجد چشم به طرف محراب دوخت.

توی محراب کسی رو به قبله نشسته بود. مقدس نزدیک شد و در کنار آن شخص زانوی ادب زد و خاضعانه شروع به سخن گفتن با او کرد.

میر فیض الله از دیدن این صحنه به حیرت افتاد و با خود گفت: این کیست خدایا؟ مگذ داناتر از مولای ما مقدس نیز کسی در این شهر وجود دارد که مولای ما خاضعانه در مقابل او زانو می زند و از او سوال می کند؟
قلبش تپید و بدنش لرزید هنوز از تماشای صحنه نگاه بر نگرفته بود که مقدس بلند شد و بیرون آمد. میر فیض الله به کناری رفت و پنهان شد و مخفیانه باز به تعقیب مقدس پرداخت. مقدس خوشحال و قبراق راه می رفت. نزدیک حرم مطهر رسیده بودند که میر فیض الله تنفسی کرد و مقدس فوراً سر به عقب برگرداند:
میر فیض الله! اینجا چه کار می کنی؟

عرق شرم بر پیشانی میر فیض الله نشست و از خجلت سر به زیر انداخت و خاموش شد. مقدس خودش را به او رساند و ملاطفت کرد و دوباره سوال فرمود:

- تو با من بودی اولاد پیغمبر؟

- بلی! برای پرسیدن سوالی به طرف خانه تان به راه افتاده بودم وقتی به نزدیکی های در رسیدم شما از خانه بیرون آمده بودید. نخواستم مزاحم بشوم، اما حس کنجکاویم مجبورم کرد که به دنبال شما بیایم و ببینم که به کجا می روید؟

ملاطفت و ملایمت آخوند شرم و خجالت را از وجود میر فیض الله برگرفت و میر فیض الله جرات کرد او را سوگند دهد تا او را خبر دهد از آنچه او مشاهده کرده بود. مقدس قبول کرد و فرمود:

مساله ای از مسائل دین بر من مشکل شده بود آمدم به خدمت حضرت امیر المومنین(ع) و از آن حضرت پرسیدم. آن حضرت فرمود: امروز امام زمان تو حضرت صاحب الامر(عج) در این شهر است برو به مسجد کوفه از آن حضرت سوال کن. پس رفتم به نزد محراب مسجد و آن مسئله مشکله را از آن حضرت سوال نمودم و جواب شنیدم.
مقدس وقتی سرگذشت دیدارش را توضیح داد از میر فیض الله عهد گرفت که تا زنده است این ماجرا را به کسی نقل نکند و میر فیض الله به عهد خود پایدار ماند و ماجرا را بعد از وفات مقدس نقل کرد.
سفر به اصفهان

عباس صفوی که بعد ها به پادشاهی رسید تازه از اتمام مسجد شاه فارغ شده بود که به فکر امام جماعت مسجد افتاد. هر روز می آمد و بعد از تماشای مختصری به نقش و نگارهای زیباس آن بنای مقدس در گوشه ای می نشست و در خود فرو می رفت.

خدایا چه کسی لیاقت امام جماعتی این مسجد را دارد؟

می خواهم بهترین و باتقوا ترین بندگانت را بر این مسجد بگمارم، خودت کمک کن.
چه کسی است آن عالمی که همه اخلاق حسنه را داراست؟ آن عالم که من به دنبالش می گردم؟
او همه علمای عجم را دوست می داشت، اما هر چه فکر کرده بود دلش به کسی از آنان رضایت نداده بود، یک روز در معنوی ترین لحظات او به مسجد آمد و دوباره به تفکر نشست، دلش به سوی نجف پر کشیده بود و از مولایش علی(ع) استمداد می جست، در لحظه خای یاس و نومیدی او بود که ناگهان یاد عزیزی او را از خود بی خود کرد و بی درنگ از جایی که نشسته بود بلند شد و گفت:

زود مرا به دربار برسانید.

نگهبانان و ملازمان سراسیمه به خود آمدند و آنچه او فرموده بود عمل کردند درشکه ای آماده ساختند و شاه سوار شد وقتی به دربار رسیدند او دوباره فریاد برآورد:

اهل دربار کجایند؟ گرد من آیند.

همه حاضر شدند و اعلام اطاعت از امر وی نمودند، عباس صفوی خرسند بود و از اینکه کسی را یافته بود که موافق

میلش باشد در پوست خود نمی گنجید.

بی صبرانه شروع به سخن کرد:

- به نظر من چنین می آید که لایق ترین فرد برای امام جماعتی مسجد شاه آخوند ملا احمد اردبیلی باشد شما چه می گویید؟

اعیان و اشراف دولت یکایک به گفتار آمدند و عاقبت حاصل نظراتشان چنین شد که :
- گمان نکنیم بیاید مگر اینکه شیخ بهایی را روانه کنید.

شاه عباس فرمود: چنان کنسد، شیخ بهایی را بفرستید.

چندی از نزدیکان دربار به خدمت شیخ رسیدند و قضیه را با وی در میان نهادند. شیخ پذیرفت و جمعی در معیت شیخ به عتبات عالیات مشرف شدند.

کوچه پس کوچه های نجف شیخ را به یاد گذشته ها می انداخت. یاد گذشته های دوری که گاه به زیارت مولا امیر المومنین(ع) می آمدند و اکنون که زیارت آن حرم مطهر دوباره نصیب شیخ شده بود، چقدر مسرور و خوشحال بود.
شیخ و همراهان از کوچه پس کوچه ها گذشتند و عاقبت در کنار دری توقف کردند. شیخ از مرکب خویش پایین آمد و فرمود:

همین درب است پایین بیایید!

قلب شیخ از شوق دیدار یار دیرینش به تپش افتاده بود. اعضای بدنش می لرزید، بعد از سالها دوری دوباره به هم رسیده بودند دست شیخ ناخود آگاه به دق الباب بالا رفته بود و بی درنگ دق الباب می کرد.
صدای نازنین مقدس که از داخل حیاط به گوشش رسید آرام گرفت.

- کیست؟آمدم.

- میهمان نمی خواهی برادر؟

- میهمان حبیب خداست بفرمایید.

صدای آشنایی بود. مقدس در حالی که اظهار خوشحالی می نمود در را بر روی میهمانان برگشود و ناگاه با رویت جمال شیخ بهایی از خود بی خود شد و ابراز احساسات کرد:

- اهلاً و سهلاً شیخنا! خوش آمدی برادر! چه عجب یاد فقیران کرده اید خدایا خواب است یا بیداری چه می بینم؟ این شیخ ماست؟ یشیخ بهائی

لحظاتی هر دو در آغوش هم رفتند و بعد از معانقه ای طولانی از هم جدا شدند و شیخ مقدس اردبیلی اهل خانه را برای پذیرایی از میهمانان مکلف ساخت. زیر اندازش هنوز در سایه دیوار پهن بود.
میهمانان به امر مقدس بر روی آن نشستند و لحظه ای آسودند که عیال مقدس با طبقی از میوه و طعام و آب خنک از اطاقی خارج شد و سلام نمود و سفره را پهن نمود. مقدس رو به میهمانان کرد و فرمود:
- خجالت نکشید، بفرمایید، طبق معمول پذیرایی طلبگی است!

و خودش لقمه ای برداشت و با اشتها تناول کرد. میهمانان نیز به حرکت درآمدند و تشنگی و گرسنگی سفر را جبران نمودند.

همان روز شیخ بهایی مقدس را جهت سفر به اصفهان راضی ساخت و فردایش عشیره مقدس همراه با فرستادگان دربار از نجف خارج شدند و راه اصفهان را در پیش گرفتند. شیخ و همراهان هرچه اصرار ورزیده بودند مقدس سوار اسب شود نپذیرفته بود و حالا کند رفتن دارز گوش مقدس حرص همراهان را در آورده بود. چند بار شیخ را آهسته عتاب کردند و عاقبت شیخ به اکراه زبان به شکوه باز کرد :

- تند تر بران مولانا! با این احوال نمی شود به اصفهان رسید. مقدس جواب فرمود: حیوان باید به اختیار و اراده خود راه برود. اندکی همه از در سازگاری بر آمدند. اما مشکل دیگری اتفاق افتاد مقدس از مرکبش پیاده شد و حس تعجب همسفرانش را برانگیخت.

باز شیخ بود که سوال کرد:

سبب چیست مولانا؟ بی علت پیاده شدید!

مقدس فرمود: باید حال حیوان را مراعات نمود! من در بعضی از مقامات سواره و در بعضی امکنه پیاده خواهم بود تا طریق عدالت مسلوک شود.

شیخ با آن همه علاقه و ارادتی که به مقدس داشت به غضب آمد و با دلخوری گفت:

پس بر حیوان دیگری سوار شوید.

مقدس باز امتناع کرد و فرمود: همان که گفتم.

- به این قسم طی طریق نمی شود شیخنا و مولانا.

- به همین قسم باید بیایم.

تحمل مقدس سخت بود ولی با هرمشقتی که بود مدتی نیزز تحمل کردند و آهسته به حرکت ادامه دادند. در محل دیگر مرکب مقدس به چریدن آغاز کرد و از حرکت باز ایستاد، شیخ عنان ازاختیار داد و با تازیانه ای که داشت بر پشت مرکب شیخ کوبید. مقدس عصبانی شد و با خشم گفت:

چرا مرکب مرا اذیت کردی؟ تو عالم اهل عجمی چنین می کنی، اعیان و اشراف و عوام عجم چگونه باشد؟ من به چنین ولایتی نمی آیم!

شیخ و همراهان دستپاچه به اصرار از او طلب عفو کردند و مقدس قبول نکرد که نکرد، و از همان منزل به نجف مراجعت فرمود.

***
آفتاب بالا آمده بود بها الدین دست به بالای پیشانی برد تا آفتاب بر چشمانش نتابد دنبال کسی می گشت که حجره مقدس را بشناسد. دلش به شوق دیدار آن فاضل جوان می تپید، چقدر آرزوی دیدارش ر ا کشیده بود و حالا که رد پایی از او یافته بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید تا یک لحظه دیگر همه حجره ها را ازنگاه تیز خود گذراند، اما کسی بیرون نبود.

آفتاب که تاخته بود، همه به داخل حجرات پناه برده بودند بهاء الدین مجبور شد که خود به جستجو بپردازد. به نخستین حجره که رسید کناری ایستاد و سلام گفت. کسی از داخل حجره جوابش داد: علیکم السلام بفرمایید برادر.
قصد مزاحمت نیست، دنبال شیخ احمد اردبیلی می گردم.

طلبه جوان عبا به دوش انداخت و بیرون آمد. دوباره سلام گفت و با خنده رویی و خوش خلقی با بهاء الدین مصاحفه کرد. بهاء الدین دوباره به سخن آمد:

- ببخشید برادر! من از ایران آمده ام، مرا به حجره شیخ احمد اردبیلی راهنمایی کنید.

- مقدس را می گویی؟ حجره اش آن آخری است بیا تا نشانت بدهم. هر دو به سوی حجره مقدس رفتند وقتی رسیدند و در زدند جوابی نیامد. طلبه جوان از روی صمیمیت که با مقدس داشت بدون اذن داخل حجره شد و از بهاء الدین خواست که او نیز داخل شود.

- بفرمایید! مقدس الان هر کجا باشد پیدایش می شود.

بهاء الدین نیز داخل شد و در گوشه ای بالای حجره نشست. طلبه جوان بعد از خوش آمد گویی برخاست و خداحافظی کرد:

- اندکی صبر کنید مقدس می آید. من با اجازه تان می روم.

طلبه جوان که رفت بهاء الدین حجره را زیر نگاه خود گرفت و چشمش افتاد به کتبی که بر روی طاقچه نهاده بود. برخاست و یکی از انها را برداشت و مشغول مطالعه شد.

دقایقی گذشته بود که مقدس از راه رسید و با دیدن نعلین های غریبه دریافت که میهمان آمده است. در حجره را زدو یا الله گفت.

صدای بهاء الدین از داخل برآمد: یا الله بفرمایید.

مقدس وقتی داخل شد سلام داد و پایین حجره نشست.

بهاء الدین هیج احتمالی به مقدس بودنش نداد و به گمان اینکه یکی از خدمه های مدرسه است جز سلام با او چیزی نگفت و مشغول خواندن کتاب شد. ساعتی گذشته بود که ناگاه به ذهنش خطور کرد که مبادا این مرد خود مقدس باشد این بود که کتاب بر زمین نهاد و با شتاب پرسید:

تو چه نام داری؟

مقدس در حالی که دو زانو مودب و موقر نشسته بود جواب داد:

- بنده احمد هستم، احمد اردبیلی.

- احمد اردبیلی؟

درنگ نکرد و با عجله به سویش شتافت و دستش را گرفت و بوسید و با او معانقه کرد و در حین روبوسی گفت:
- معذرت می خواهم چون من شما را ملاقات نکرده بودم نشناختم.

مقدس لبخندی زد و گفت:

- چرا معذرت می خواهی، من سلام کردم و تو جواب سلام مرا بر وجه احسن گفتی و فرمودی سلام علیکم و رحمة الله و مشغول مطالعه کتاب دینی شدیو این عمل نزد خدا اولی است از آنکه با من صحبتهای متعارف داشته باشی.
آن دو در حالی که صحبت می کردند به بالاترین قسمت حجره آمده بودند وقتی نشستند بهاء الدین مقدس را خاضعانه بالا نشاند.

باب صحبت باز شده بود، آنها ساعتی با هم دیگر سخن گفتندو آخرالمر مقدس انگار که متوجه بالا نشستن خود شده بود از آن موضع که نشسته بود برخاست و میل کرد به پایین حجره و در آنجا نشست.
بهاء الدین متجب و شگفت زده سبب را پرسید مقدس جواب داد:

به خاطرم آمد آن آیه شریفه که حق عالی می فرماید:

(تلک دار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی العرض و لا فساداً و العاقبة للمتقین)
(این بهشت که مهیا شده است برای آنانی است که نمی خواهند علو در زمین و فساد انگیزی را داشته باشد و عاقبت نیکو از برای پرهیزکاران است) و می ترسم که نشستن در اینجا که صدر مجلس این حجره است علوّ در زمین محسوب شده باشد.

هم درسان و هم مباحثه ای های او عبارتند از: ملا عبد الله یزدی و ملا میرزا جان باغنوی.

آثار و تاليفات مقدس اردبيلي

1- حاشيه به شرح تجريد قوشجي

2- حاشيه شرح مختصر الاصول عضدي

3- استنباس المعنويه به زبان عربي در علم کلام

4- اثبات واجب و اصول الدين به زبان فارسي

5- زبده البيان في يات الحکام

6- رسالة الخراجيه

7- کتاب حديقة الشيعة