ظالم رعنا!
ظالم رعنا!
نكته:از بايزيد بسطامي عارف مشهور پرسيدند: پير و مراد تو كه بود؟ گفت: يك پيرزن! روزي در صحرا مي رفتم، پيرزني با انباني آرد برسيد. مرا گفت: اين انبان آرد با من برگير. من چنان بودم كه خود نيز نمي توانستم برد. به شيري اشارت كردم، بيامد. انبان بر پشت او نهادم و پيرزن را گفتم: اگر به شهر روي، گويي كه را ديدم؟ گفت: ظالمي رعنا را. گفتم: هان! چه مي گويي پيرزن. گفت: اين شير مكلف است يا نه؟ گفتم: نه. گفت: تو آن را كه مكلف نيست تكليف كردي، ظالم نباشي؟ گفتم: باشم. گفت: با اين همه مي خواهي كه اهل شهر بدانند كه اين شهر فرمان بردار است و تو صاحب كراماتي. اين، نه رعنايي بود؟!
نظر: بايزيد با تلنگر يك پيرزن هدايت شده و حتي به مقامات والاي عرفان مي رسد؛ اما ما چه كنيم كه ده ها تلنگرخورده، ديده و شنيده ايم؛ اما عبرت نمي گيريم. بايستي تا دير نشده آن كنيم كه رضاي خدا در آن باشد و پست و مقام و ثروت ما را به خود مشغول نداشته و نفريبد، چراكه گاه حتي خودمان نيز نمي دانيم كه به بيراهه مي رويم.
من علی هستم فرزند انقلابم ودر رشته حقوق تحصیل می کنم