نحوه جستجوی اطلاعات در اینترنت

نحوه جستجوی اطلاعات در اینترنت

جستجوی اطلاعات در اینترنت به دو روش می‌تواند صورت گیرد یكی استفاده از جملات زبان محاوره‌ای است و دیگری بكارگیری كلمات كلیدی. در روش استفاده از جملات زبان محاوره‌ای كه اغلب به كاربران تازه‌كار پیشنهاد می‌شود. یكی از عیب‌های بزرگ این روش تعداد نتایج جستجوی زیادی است كه بازگردانده می‌شود. به همین دلیل این روش توسط كاربران حرفه‌ای و حتی توسط همه، كم‌تر استفاده می‌شود.

یكی از كاراترین و مقتدرترین روش‌های جستجوی اطلاعات در دنیای وب استفاده از واژه‌هایی است كه اصطلاحاً كلمات كلیدی نامیده می‌شوند. اغلب كاربران حرفه‌ای و جستجوگران ورزیده دنیای اینترنت می‌توانند با طرح بهترین كلمات كلیدی و بكار بستن قوانین تركیب آن‌ها با هم برای نیازهای اطلاعاتی خود پاسخی در خور بیابند. در این روش توصیه‌های زیر برای انتخاب كلمات كلیدی و نیز جستجوی دقیق و مفید پیشنهاد می‌شود كه بشرح ذیل است:

1- حتی‌المقدور سعی شود كلمات كلیدی از میان اصطلاحات منحصر به فرد و اسامی خاص انتخاب شود.

2- حتی‌المقدور از آوردن كلمات عمومی كه عناوین بسیاری را در زیر مجموعه خود شامل می‌شوند، جداً خودداری كنید.

3 – همیشه اسم شخص یا نام شی یا هر چیز دیگری را كه مد نظر دارید به‌طور كامل وارد كنید.

4 – دقت كنید كه اگر موتور جستجو میان حروف بزرگ و كوچك تفاوتی می‌گذارد، این مسأله را در طرح كلمات كلیدی خود مدنظر داشته باشید.

5 – در نظر داشته باشید اگر نتیجه جستجو صفر بود به احتمال زیاد می‌تواند از یك اشتباه تایپی باشد.

6 – اگر املای صحیح و كامل كلمه‌ای را نمی‌دانید از كاركتر جانشین كه اغلب * و یا ؟ است استفاده كنید.

7 – اگر یك كلمه كلیدی را برای طرح دقیق و تمام و كمال یك مورد جستجو كفایت نمی‌كند، از تكنیك‌های جستجوی عبارتی، استفاده از اپراتورهای جبر بولین (AND, OR, NOT) استفاده كنید. جستجوی عبارتی یكی از مهم‌ترین و قدرتمندترین امكانات جستجو در اغلب موتورهای جستجو می‌باشد و می‌توان یك عبارت یا جمله مشخص را به همان ترتیبی كه كلمات وارد شده‌اند مورد جستجو قرار داد. برای این روش جستجو عبارت مورد نظر را داخل گیومه"" بگذارید.

8 - استفاده از عملگر AND : AND به مفهوم "و" برای محدود كردن دامنه جستجو از طریق تركیب كلید واژه‌های مختلف به كار می‌رود و برای تركیب كلیدهای جستجو زمانی ‌كه برای شما مهم است كه دو یا چند كلمه كلیدی حتماً وجود داشته باشد و علامت آن در پایگاه‌های مختلف به صورت استفاده از عبارت AND، استفاده از + ، انتخاب عبارت ALL THE WORD از منو، انتخاب عبارت (MATCH ON ALL WORDS AND) به‌وسیله كلیك كردن بر روی دكمه‌های رادیویی است.

9– استفاده از عملگر OR: اپراتور OR به مفهوم "یا" و برخلاف عملگر AND باعث گسترش دامنه جستجو و بازیابی اطلاعات بیش‌تر شده برای تركیب كلید واژه‌های جستجو زمانی كه انتظار دارید تنها یك، دو یا چند كلمه كلیدی حضور داشته باشند و علامت آن استفاده از عبارت OR، نحوه‌ی اجرای ساده و معمولی آن، انتخاب عبارت ANY OF THE WORDS از منو، انتخاب عبارت (MATCH ON ANY WORDS OR) با كلیك بر روی دكمه‌های رادیویی می‌باشد. یكی از كاربردهای مهم این عملگر پوشش مفاهیم یا اصطلاحات مترادف، مرتبط یا با املاهای متفاوت است.

10 – استفاده از عملگر NOT: اپراتور NOT به مفهوم "نه" و یا به جز كه در این صورت تمامی جواب‌های بازگشتی كه حاوی عبارت یا كلمه كلیدی هستند حذف خواهند گردید و برای اجرای آن تنها كافیست كه NOT را قبل از عبارت یا كلمه كلیدی مورد نظرتان با یك فاصله بیاورید.

11 – استفاده از كوتاه‌سازی كلید واژه‌ها: این تكنیك به ما امكان می‌دهد كه با وارد كردن بخشی از یك كلید واژه بتوانیم مشتقات مختلف آن را نیز در فرآیند جستجو بازیابی كنیم. اكثر موتورهای جستجو این تكنیك را با استفاده از علامت ستاره (*) ارایه می‌دهند. یكی از مشكلات استفاده از این تكنیك این است كه باعث بازیابی اطلاعات غیرمرتبط و ناخواسته زیادی می‌شود.

1

12 – استفاده از عملگر نزدیك‌یابی: در بسیاری از موارد استفاده از عملگر AND باعث بازیابی اطلاعاتی می‌شود كه برای ما مفید نیست. به این دلیل كه این عملگر كلید واژه‌ها را در هر كجای متن كه باشند بازیابی می‌كند. در این موارد استفاده از تكنیك نزدیك‌یابی می‌تواند از ریزش كاذب اطلاعات و یا بازیابی اطلاعات غیرمرتبط جلوگیری نماید. همه موتورهای جستجو قابلیت استفاده از این تكنیك را ندارند ولی به عنوان مثال در موتور جستجوی آلتاویستا می‌توان با استفاده از عملگر NEAR از این تكنیك استفاده نمود.

13 – جستجوی تركیبی با استفاده از پرانتز: این تكنیك یكی از مهم‌ترین تكنیك‌های جستجو می‌باشد كه به وسیله آن می‌توان تا حدود زیادی از بازیابی موارد غیرمرتبط در محیط وب جلوگیری كرد. در این روش می‌توان از همه عملگرهای جستجو كه در بالا گفته شده یك‌جا استفاده كرد و آن‌ها را با هم‌دیگر تركیب نمود.

14 – جستجوی كلیدواژه در عنوان صفحات وب: این تكنیك با این پیش فرض كه عنوان یك صفحه وب تا حدود زیادی نمایان‌گر محتوای اطلاعات موجود در آن است به جستجوی واژه‌های كلیدی در عنوان سایت‌ها می‌پردازد. علامت آن در موتورهای جستجو متفاوت است ولی اغلب موتورهای جستجو از طریق فهرست انتخابی و یا گزینه‌های دیگر این امكان را فراهم می‌آورند.

15 – جستجوی حوزه سایت‌ها: با توجه به این‌ كه به صورت قراردادی هر كشوری حوزه خاصی در محیط وب دارد، قابلیت جستجوی حوزه سایت‌ها به ما این امكان را می‌دهد كه فرایند جستجو را به حوزه خاصی نظیر سایت‌های وب ایران (IR) و یا سایت‌های وب سازمان‌های غیر انتفاعی (ORG) محدود كنیم. دستورات استفاده از این تكنیك در موتورهای جستجو مختلف می‌باشد.

16 – محدود كردن جستجو به زبان‌های مختلف باعث می‌شود نتایج جستجو به زبان‌های دیگر آورده نشود و انتخاب مطلب مورد نظر آسان‌تر است.

17 – محدود كردن جستجو به تاریخ انتشار منابع در وب: تاریخ انتشار یا به اصطلاح روزآمدی مطلب به خصوص در منابع علمی اصل مهمی است و این‌گونه محدودیت باعث می‌شود بنا به نیاز كاربر جدیدترین و یا قدیمی‌ترین منبع بازیابی بشود.

18 – جستجوی رسانه‌های مختلف؛ موسیقی، عكس، ویدئو: زمانی‌ كه فقط نوع خاصی از رسانه مورد نیاز است به عنوان مثال زمانی كه به عكس یك شخصیت نیاز داریم، جستجو در میان عكس‌ها باعث می‌شود نتیجه جستجو شامل اطلاعات دیگری در مورد آن شخصیت نباشد.

19 – جستجوی صفحات با فرمت‌های مختلف: PDF, WORD, MP3, MPEG, ….: زمانی كه فرمت خاصی مورد نظر است می‌توان از این تكنیك استفاده كرد . به عنوان مثال اگر مایل باشیم منبع بازیابی شده در فرمت PDF باشد، این تكنیك می‌تواند مفید باشد.

20 – آگاهی از پیش‌فرض‌های جستجو در موتور جستجو: با توجه به این كه هر موتور جستجو برای تركیب واژه‌ها یك پیش‌فرض دارد و اگر از هیچ گونه عملگری استفاده نشود، كلید واژه‌ها را به صورت پیش‌فرض با یكی از عملگرهای جبر بولی تركیب می‌كند؛ آگاهی از این پیش‌فرض‌ موتورهای جستجوی مختلف مهارت ما را در جستجو بالا می‌برد.

21 – وب نامریی: وب نامرئی به دو دلیل كمی و كیفی اهمیت دارد كمی از این نظر كه موتورهای جستجو فقط قادر هستند حدود 16 درصد از اطلاعات موجود در اینترنت را بازیابی كنند و اندازه وب نامریی تقریبا 500 برابر وب مریی است و كیفی از این نظر كه منابع اطلاعاتی موجود در وب عمیق معمولا ارزشمند و مفید هستند و در بسیاری از موارد پاسخ‌گوی نیاز كاربران می‌باشند. آشنایی با ابزارهایی كه برای شناسایی منابع وب نامریی به وجود آمده‌اند و كاربران را به سایت‌های مناسب راهنمایی می‌كنند، باعث دسترسی به این بخش عظیم از اطلاعات مفید و ارزشمند می‌شود. مثل سایت INVISIBLEWEB كه فهرستی از منابع نامریی را و سایت COMPLETEPLASET كه فهرستی از تقریبا 40000 پایگاه اطلاعاتی وب نامریی را ارایه می دهد.

 

 

ره آورد حكومت امام زمان(عج)

جلوه اى از وحى 


ره آورد حكومت امام زمان(عج)


آنچه تمام بشريت به آن چشم دوخته و در آرزوي تحقق آن به سر مي برند، ره آورد دوران ظهور و حكومت مصلح جهاني است و امتياز مهم تشيع از ديگران اين است كه اين ره آورد را به صورت مشخص و دقيق بيان كرده تا بشريت براي تحقق و فرارسيدن چنين دوراني بيشتر تلاش كند. اين دستاوردها به صورت گسترده و دقيق در كلمات ائمه(ع) بيان شده است. آنچه ذيلاً مطرح مي شود بيان اميرمومنان علي(ع) در نهج البلاغه است.
احياي اسلام
در روايت از معصومين آمده است روزي بر امت خواهد آمد كه از دين جز پوستين وارونه اي باقي نمي ماند شايد به اين معنا كه ظالمان و منافقان به نفع خود برخي احكام دين را نديد گرفته و يا احكامي خارج از دين را وارد آن مي كنند. از مهم ترين دستاوردها و آثار حكومت امام زمان(عج)، زنده شدن اسلام، قرآن و سنت نبوي است، چنان كه اميرالمومنين علي(ع) مي فرمايند: «و يحيي ميت الكتاب و السنه ؛ (مهدي) كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) را (كه تا آن روز متروك مانده) زنده مي كند.» (خطبه 138) نيز در همين خطبه آمده است: «و يعطف الرأي علي القرآن؛ او نظريه ها و انديشه ها را تابع قرآن مي سازد.» هدايت انسان ها به صراط مستقيم عبوديت و بندگي خدا از ديگر ثمرات برقراري حكومت عدل امام عصر(عج) است. حضرت علي(ع) در اين باره مي فرمايند: «يعطف الهوي علي الهدي اذا عطفوا الهدي علي الهوي و يعطف الرأي علي القرآن اذا عطفوا القرآن علي الرأي؛ او (حضرت مهدي) خواسته ها را تابع هدايت مي كند، هنگامي كه مردم هدايت را تابع هوس هاي خويش قرار مي دهند و در حالي كه (به نام تفسير) نظريه هاي گوناگون خود را بر قرآن تحميل مي كنند، او نظريه ها و انديشه را تابع قرآن مي سازد.» (همان)
عدالت گستري
از ديگر ره آوردهاي مهم حكومت حضرت مهدي(عج) كه آرزوي تمامي انسانهاست، استقرار عدالت جهاني است. در روايات برقراري قسط و عدل از مهم ترين دستاوردهاي قيام آن حضرت معرفي شده است: «الذي يملأ الارض عدلاً و قسطاً» اميرالمومنين علي(ع) نيز مي فرمايد: «فيريكم عدل السيره؛ او روش عادلانه(در حكومت حق) را به شما مي نماياند.»(خطبه 150) قطعاً هر زمامداري به اسلام و قرآن عمل نمايد و عدالت را در جامعه فراگير سازد و جلوي مفسدان را بگيرد، رحمت الهي نيز بر آنان نازل خواهد شد. اين امر در زمان عدالت گستر هستي حضرت مهدي(عج) به اوج خود مي رسد، لذا زمين تمام نعمت هاي خويش را در اختيار او قرار مي دهد. اميرالمومنين علي(ع) مي فرمايد: «و تخرج له الارض افاليذ كبدهاو تلقي اليه سلما مقاليدها؛ زمين جگر گوشه (و ميوه ها و گنج هاي) خود را براي او بيرون مي ريزد و كليدهاي (معادن) خود را به او مي سپارد.»(خطبه 100)
دوران ظهور و حكومت عادلانه حضرت مهدي(عج)، دوران آزادي انسان ها از بردگي و ستمگري است. بشري كه در طول تاريخ ستم ها و ظلم ها، آزادي واقعي او را سلب كرده و او را به بردگي و بندگي كشيده است، در آن دوران به آزادي واقعي و مشروع و دلخواه خود خواهد رسيد. حضرت علي(ع) در اين باره مي فرمايند: «... ليحل فيها ربقاً و يعتق رقا؛ مهدي بر سيره صالحان رفتار مي كند، تا گره ها را بگشايد و بردگان (و ملت هاي اسير و رنج ديده و ستم كشيده) را آزاد سازد.» (خطبه150)
با توسعه عدالت اجتماعي در زير سايه قرآن و سنت محمدي و فراهم شدن زمينه آزادي واقعي و برچيده شدن تبعيض ها، خود به خود جامعه به سوي وحدت و اتحاد قدم برخواهد داشت. اميرمومنان علي(ع) كه خود براي وحدت و اتحاد جامعه اسلامي فداكاريها نمود، از خلافت و حق خود گذشت و سكوت تلخ چند ساله را تحمل نمود، مي فرمايد: «و يصرع شعباً و يشعب صدعا» (خطبه 138)؛ جمعيت گمراه و ستمگر را پراكنده و حق جويان پراكنده را جمع آوري مي كند. (و وحدت واقعي بين آنها ايجاد مي نمايد.)


منبع: سيماي حضرت مهدي(عج) در آيينه نهج البلاغه، سيدجوادحسيني، پاسدار اسلام، مهر1383- ش 274

هشدار سپاه درباره پروژه «اينترنت چمداني»

هشدار سپاه درباره پروژه «اينترنت چمداني»

 
بخش ايران راديو آزاد اروپا در 30 ژوئن 2011 اعلام كرد:
«صبح صادق» (كه به صورت هفتگي توسط سپاه پاسداران منتشر مي شود)، با اشاره به ابتكار ايالات متحده در آخرين شماره خود، گفت: ايران بايد به استخدام «هكرهاي انقلابي» و ايجاد يك « cyberbase » (قرارگاه سايبري) كه از آن براي مقابله با اين اينترنت چمداني استفاده شود، بپردازد.
«صبح صادق»، نشريه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، مي گويد: مقامات ايران بايد اين حركت را با توجه به اين كه حامل يك هشدار براي جمهوري اسلامي است تجزيه و تحليل كنند. اين گزارش مي گويد كه پروژه آمريكا جمع آوري اطلاعات در مورد كشورهاي خاورميانه، مانند ايران و سوريه و ارائه پشتيباني«نرم» از گروه هاي مخالف و برانداز است.
صبح صادق مي نويسد: «دستيابي به اطلاعات، مهم ترين و اصلي ترين راهبرد دشمنان نظام را تشكيل مي دهد. اهميت اين موضوع به اندازه اي است كه دشمنان انقلاب اسلامي براي دستيابي به اطلاعات موردنظر، سوء استفاده از اطلاعات و كمك به انتشار اطلاعات دروغ و هدفمند حاضر به سرمايه گذاري هاي كلان و اجراي پروژه هاي سنگين در اين زمينه هستند.»
حيدر مصلحي، وزير اطلاعات ايران همچنين به پروژه «اينترنت چمداني» واكنش نشان داد و بدون ارائه جزئيات گفت: جمهوري اسلامي ايران راه مقابله با اين مسئله را در اختيار دارد.

جاسوسي آمريكا با اينترنت چمداني
در چند سال اخير، ايالت متحده آمريكا، در راستاي جنگ نرم عليه كشورمان، با منتشر كردن سايت ها و نرم افزارهاي فيلترشكن، امكان دسترسي كاربران قانون گريز را به سايت هاي نامناسب فراهم كرده است. دولت آمريكا تاكنون، از اين ابزار، براي جاسوسي از كاربران اينترنت استفاده فراواني كرده است. با اين حال با از كار انداختن بسياري از سايت ها و نرم افزارهاي فيلترشكن توسط نيروهاي انقلابي كشورمان، دولت آمريكا سعي در استفاده از روش هاي ديگري براي عبور كاربران، از سايت هاي مخرب دارد.
در اين زمينه، چند هفته قبل خبري منتشر شد مبني بر اينكه كاربران متخلف اينترنت قرار است با كمك «اينترنت چمداني» هويت خود را در اينترنت مخفي كرده و مطالب غيرقانوني خود را در اين فضا منتشر كنند. اين خبر ابتدا در روزنامه «نيويورك تايمز»(1) انعكاس پيدا كرد و پس از آن به سرعت به صدر اخبار بسياري از رسانه هاي مخالف كشورمان تبديل شد، اما به راستي اينترنت چمداني چيست كه اينقدر رسانه هاي غربي برايش فضاسازي مي كنند؟ اينترنت چمداني «يك پروژه محدودي است كه در وزارت خارجه آمريكا با همكاري پنتاگون پيگيري مي شود و هدفش اين است كه در صورتي كه دولت هاي مركزي و بعضي از كشورهاي هدف، شبكه اينترنتي و يا مخابراتي خود را به دلايلي قطع كردند اينها بتوانند از طريق اين شبكه جايگزين ارتباط بين فعالان سياسي يا فعالان تكنولوژيكي را در آن منطقه به صورت محدود فراهم كنند.»(2) طبق گفته «ساشا مينراث» مسئول اين طرح قرار است «تا هشت ماه ديگر نسخه ساده نرم افزار اينترنت چمداني عرضه و بين 12 تا 18 ماه ديگر نيز اين نرم افزار براي استفاده گسترده آماده شود.»(3)
به دنبال انتشار اولين خبرها درباره اينترنت چمداني «رامين مهمان پرست» سخنگوي وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي با بيان اينكه «اينترنت چمداني فاز ديگري از جنگ نرم سايبري آمريكا عليه كشورهاي مخالف به شمار مي رود در واكنش به اين طرح، گفت: «آمريكايي ها با وارد شدن به فضاي سايبري جريان بسيار قوي را عليه خودشان به راه مي اندازند.»(4) چندي پس از اين اظهارات حجت الاسلام والمسلمين حيدر مصلحي، وزير اطلاعات، با تصريح بر اينكه، بر فضاي سايبري تسلط بسيار خوبي وجود دارد، گفت: «در مورد كيف اينترنتي كه آنها شعارش را دادند ما از قبل پيش بيني آن را داشتيم و راه هاي مقابله با آن را داريم.»(5) چند روز پس از اين اظهارات هم، وزير ارتباطات، اين طرح را مصداق تروريسم اينترنتي و اقدامي براي دامن زدن به تهاجم فرهنگي دانست و از «مقابله فني و محتوايي با اين طرح خبر داد. رضا تقي پور وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات گفت: «از نظر فني اقدامات لازم براي مقابله با اينترنت چمداني پيش بيني و با محتوايي كه در ايران ايجاد شده است و خواهد شد شهروندان نيازي نخواهند داشت از اين مسائل استفاده كنند.»(6) واكنش هاي مسئولان كشورمان در حالي است كه فتنه گران از اين طرح استقبال كرده اند و اميدوارند كه از اين طريق بتوانند با امنيت كامل، دستورات خود را از غرب گرفته تا بتوانند سناريو «تقلب در انتخابات مجلس نهم» را كليد بزنند.
در پايان بايد گفت كه حتي اگر گزافه گويي هاي آمريكا در زمينه توانمندي هاي اينترنت چمداني درست باشد باز هم آمريكا نمي تواند از اين طرح استفاده مطلوب را ببرد چرا كه كشورمان تسلط بسيار خوبي بر فضاي اينترنت دارد. موفقيت ايران در شناسايي و كشف كرم جاسوسي استاكس نت كه تأسيسات صنعتي و نيرو گاهي كشور را هدف قرار داده بود گوشه اي از توانمندي كشورمان در حوزه سايبري است. با اين وجود به نظر مي رسد تسريع در روند اجراي پروژه هايي مثل اينترنت ملي، موتور جست وجوگر ملي، هاستينگ ملي، اينترنت پاك، مي تواند حملات احتمالي آمريكا و صهيونيسم جهاني را عليه كشورمان، در حوزه اينترنت، بيش از پيش خنثي كند.
¤ منابع در دفتر نشريه موجود است.

منبع هفته نامه صبح صادق

صراط مستقيم؛ راهي ميان افراط و تفريط

صراط مستقيم؛ راهي ميان افراط و تفريط


تفسير راه مستقيم، قرار دادن انسان ها در اين راه و ترساندن انسان ها از افتادن در ورطه اشتباه و گمراهي سه بخش مهم قرآن است. محور و موضوع كتاب آسماني قرآن هدايت انسان ها است؛ هدايت نيازي به علم و سواد ندارد و اگر همه انسان ها در راهي كه براي آنها انتخاب شده به درستي حركت كنند به هدف متعالي انسانيت خواهند رسيد.
اين راه هدايت در كجاي قرآن مطرح شده است؟ يكي از مقدمات توضيح آن است كه خداوند چون مي خواهد انسان در اين راه صحيح حركت كند، بر تمام آنها نماز را واجب كرده است.
مهم تر و ارزشمندتر از وجود ذات حضرت متعال در اسلام وجود ديگري نداريم، به اين سبب است كه بر انسان تكليف شده روزي ده مرتبه سوره حمد را براي ستايش ذات اقدس الهي بخواند. در دين ما هيچ عملي نيست كه ده بار در روز واجب باشد، اما خواندن ده بار سوره حمد در روز واجب است، بايد ديد كه چه چيزي در اين سوره نهفته است كه اين گونه بر خواندن آن تأكيد شده است. بايستي ميان انسان و خداوند يك نسبت عبودي وجود داشته باشد تا فلسفه خلقت تحقق يابد. ... در تبيين مفهوم عبوديت بايد گفت در كليه ركعات نمازهاي يوميه قرائت سوره حمد واجب شده است حكمت آن هم محتواي توحيدي و استعانت از ذات مقدس الهي در يافتن و هدايت به صراط مستقيم است. صراط مستقيم عمل به واجبات و دوري از محرمات است و آن همان اطاعت محض از تعاليم الهي و طي طريق بندگي است.
بخش اول اين سوره صفات پروردگار را بيان كرده و در بخش دوم كه مربوط به انسان است، شخص با آيه «اهدنا الصراط المستقيم» از خداوند مي خواهد كه توفيق هدايت به راه مستقيم را به او بدهد. صراط مستقيم راهي است كه در آن افراط و تفريط نباشد، آيه «اهدنا الصراط المستقيم» به عنوان منشأ هدايت انسان هاست. معناي مستقيم، «راست» نيست؛ بلكه يكي از معاني آن اعتدال است؛ يعني افراط و تفريط در اين راه وجود ندارد.
يهوديان دچار افراط و تفريط هستند، پاره اي از مسائل مادي در تورات و بخشي از مسائل معنوي در انجيل مطرح شده است؛ تورات فاقد معنويت و انجيل فاقد ماديت است، اما در كتاب آسماني قرآن ماديات و معنويات با هم آمده است.
يهوديان «مغضوب عليهم» هستند، صراط مستقيم صراط كساني است كه مورد لطف خداوند قرار گرفته اند؛ «صراط الذين انعمت عليهم» انبياي الهي، صديقين، شهدا و صالحان هستند. صراط مستقيم اطاعت فرمان خدا است كه اگر اطاعت نكنيم از راه انسانيت خارج شده ايم.
شيطان در گمراه كردن انسان و تلاش نفس اماره براي نافرماني از خداوند متعال قسم خورده است. بهترين راه سعادت آن است كه از خدا كمك بخواهيم و در اين راه پرخطر به تنهايي حركت نكنيم.
خداوند متعال هر عملي را كه رشد و تكامل ايمان را در پي دارد و سبب ترك محرمات مي شود، واجب كرده است، ادامه حيات مادي در پياده كردن كامل دستورات خداوند است و راه سعادت و سلامت اطاعت از فرمان خدا و فرمان پيامبر اكرم(ص) است. هدف ائمه(ع) راهنمايي انسان به راه راست است. بايد در راه هدفي كه ائمه اطهار(ع) در پي رساندن انسان به آن بودند، گام برداريم، هدف آن ها كه به صراحت در قرآن بيان شده، راهنمايي انسان به راه راست است.
آدمي موجودي داراي عقل است كه بايد بتواند خود راه درست را انتخاب كند و قرآن در آيات متعددي مي گويد كه براي هدايت بشر آمده است؛ بنابراين انسان بايد با خواندن قرآن و رهنمودهاي ائمه(ع) راه راست را پيدا كند و در جهت آن حركت كند. در اسلام همه انسان ها به راه راست هدايت شده اند و حتي كفار هم از اين امر دور نيستند؛ زيرا خداوند متعال مي خواهد دعوت حق به كفار نيز برسد.
از آنجا كه آيات زيادي براي تشويق و ترغيب مردم به تقوا و همچنين آياتي كه انسان ها را از اعمال نادرست نهي كرده و برايش مجازات در نظر گرفته است، در قرآن وجود دارد، متوجه مي شويم كه خداوند متعال انسان ها را هم با تشويق و هم با تهديد به تقوا دعوت كرده است. تقوا يعني فرمانبردار خدا، پيامبر(ص) و امام(ع) بودن و بايد دانست كه توطئه دشمنان تنها با پيروي از فرمان خدا بي اثر است. كلمه تقوا كه در قرآن كريم بر آن تأكيد شده است اطاعت خالصانه از خداوند و پرهيز از گناه است.
كليه آيات الهي و تعاليم انبياي عظام هدايت به راه عبوديت و بندگي است و همه انبيا و اوليا مأمور به تبيين و تبليغ آن بوده اند و آن راهي است كه خير دنيا و آخرت در آن نهفته است.

منبع هفته نامه صبح صادق

حق و باطل در قرآن کريم

حق و باطل در قرآن کريم

 

مقدمه

خداوند متعال درکلام خود مثال هاي بسيازي براي حق و باطل زده است.اعتقادات مطابق واقع را ازحق و آنچه مطابق واقع نيست را باطل ناميده است؛زندگي آخرت را حق و زندگي دنيا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود مي پندارند و به طلب آن مي دوندـ که يا مال است و يا جاه و يا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالي خود را حق و ساير اسبابي که انسان ها فريب آن را مي خورند و به جاي تمايل به خدا به آنها ميل پيدا مي کنند،باطل خوانده است. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 262)

بهترين لقبي که بايد به اسلام و قرآن داد «آيين و کتاب دعوت به حق» است. (حسيني بهشتي، 1382ش، ص 35)

حق به معناي ثبوت و واقعيت داشتن است و در کلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال مي شود،زيرا باطل آن چيز است که براي آن ثبوت و واقعيت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحيح. (مصطفوي، 1380ش، ج 1، ص 358) ميان حق و باطل واسطه اي وجود ندارد؛هرچه حق نبود،باطل است. (قرائتي، 1383ش، ج 5، ص 208)

چيستي و ويژگي هاي حق و باطل،فلسفه امتزاج حق و باطل در دنيا، سنن الهي در خصوص حق و باطل،معيارحق و باطل، اسباب تشخيص حق از باطل،دلايل اعراض مردم ازحق از مهمترين مباحث مطرح شده دراين مقاله است.

 

1. حق و باطل در لغت

حق که نقيض باطل است (فراهيدي، 1409ق، ج 3، ص 6؛ احمدبن فارس، 1404ق، ج 2، ص 15) در اصل مصدر است. (فيومي، 1425ق، ج 1، ص 143) اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجايي همراه با مطابق واقع بودن است، اين قيد در مفهوم تمامي مصاديق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوي، 1360ش، ج 2، ص 262) سپس اين واژه بر هر امرثابتي که انکارنمي شود اطلاق گرديده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، بي تا، ج 6، ص 166)

«باطل»که نقطه برابر «حق» است چيزي است که نه ثباتي دارد ونه واقعيتي. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290) اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته مي شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل مي کند (احمدبن فارس، 1404ق، ج 1، ص 258) شايد نيز به اين اعتبار که عنوان شجاع براي او و نيز قدرت و نيروي او از ثبات و بقا برخوردارنيست. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290)

 

2. حق و باطل دراستعمال قرآن کريم

به گفته راغب اصفهاني (1412ق، ص 129) «باطل» نقيض و نقطه مقابل «حق» است و به معناي چيزي است که پس از بررسي کردن،کشف مي شود که ثبات نداشته است و درآيه زير به اين معنا به کار رفته است:

«ذلک بأنّ الله هو الحق و أنّ ما يدعون من دونه هو الباطل و أن الله هو العلي الکبير»؛ (الحج، 62) [آري،] اين بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جاي او مي خوانند، باطل است و اين خداست که والا و بزرگ است.

واژه ي «باطل» گاهي هم نسبت به گفتار و کردار به کار برده مي شود،همانگونه که خداوند فرموده: «... و بطل ما کانوا يعملون»؛ (الاعراف، 118)» و کارهاي که مي کردند باطل شد. همچنين فرموده: «... لم تلبسون الحق بالباطل...». (آل عمران، 71)... چرا حق را به باطل در مي آميزيد.

به گفته ي فخرالدين رازي لفظ «حق»، اگر بر ذات چيزي اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودي خود موجودي حقيقي است. مصداق حقيقي آن ذات باري تعالي است؛چرا که، زوال و عدم در وي راه ندارد.به گفته لبيد «الا کل شئ ما خلالله باطل». اگر «حق» بر اعتقادي اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» برقول و خبراطلاق شود به اين معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازي، 1420ق، ج 1، صص 119-120)

واژه ي «ابطال» به معناي فاسدکردن و از بين بردن چيزي است،چه اينکه آن چيزحق باشد و چه باطل و هر دو مورد در قرآن کريم آمده است؛ درباره ي ابطال

حق مي فرمايد: «...و خسر هنالک المبطلون». (غافر، 78) ... آنجاست که باطل کاران زيان مي کنند.

همچنين درباره ي ابطال باطل مي فرمايد: «ليحقّ الحقّ و يبطل الباطل...». (الانفال، 8) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند.... .(راغب اصفهاني، 1412ق، ص 130) نقطه برابرابطال،احقاق است. (مصطفوي، 1360ش، ج 1، ص 290)

تمامي موجودات از دو قسمت خارج نيستند: يکي حق يعني ثابت و باقي،ديگري باطل يعني زايل و بي دوام. آنچه حق است از ناحيه خداست،ولي آنچه باطل است مستند به او نيست،هرچند که به اذن او موجود مي شود،چنانکه فرموده: «الحق من رّبک...» (البقره، 147؛آل عمران، 60) حق از جانب پروردگار توست....

درباره ي باطل نيز فرموده: «و ما خلقنا السّماء والأرض و ما بينهما باطلاً..». (ص 27) و آسمان و زمين و آنچه را که ميان اين دو است به باطل نيافريديم... .

پس آنچه موجود درعالم است چه حق و چه باطل، همه آنها مشتمل بر جزئي از حق است، که ثابت و غير زايل است و حق، پس از بطلان جزء باطلي که آميخته آن است،به سوي خداوند باز مي گردد؛ چنانکه فرموده: «ما خلقنا السموات والأرض و ما بينهما إلّا بالحق و أجلٍ مسمي...». (الاحقاف، 3) [ما] آسمان ها و زمين و آنچه را که ميان آن دو است جز به حق و [تا] زماني معين، نيافريديم... و نيز فرموده: «و يحق الله الحق بکلماته...». (يونس، 82) و خدا با کلمات خود، حق را ثابت مي گرداند.... . نيز فرموده: «إنّ البالطل کان زهوقا». (الاسراء، 81) ... آري،باطل همواره نابود شدني است.

همچنين فرموده: «بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فإذا هو زاهق...». (الانبياء، 18) بلکه حق را بر باطل فرو مي افکنيم، پس آن را درهم مي شکند و به ناگاه آن نابود مي گردد... (طباطبايي،1417ق، ج 11، ص 338-339)

با عنايت به مطالب ذکر شده مهمترين مصاديق «حق» در قرآن کريم عبارت است از:

 

2. 1. خداوند متعال

براساس آياتي همچون آيه «ذلک بأن الله هو الحق و أنّ ما يدعون من دونه الباطل و أن الله هو العلي الکبير»؛(لقمان، 30) اين [ها همه] دليل آن است که خدا خود حق است و غي از او هرچه را مي خواند باطل است،و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.

«حق» تنها اوست و غير او زايل، باطل، محدود و نيازمند است، و «علي و کبير» که از هر چيز برتر و از وصف بالاتر است ذات پاک او مي باشد و به تعبير رسول خدا (ص) راست ترين سخني که تاکنون شاعري گفته است سخن لبيدبن ربيعه عامري شاعراست که:

ال کل شئ ما خلا لله باطل

و کل نعيم لا محاله زائل

 

«آگاه باشيد هرچه جزخدا است باطل است وهر نعمتي سرانجام،زوال پذيراست. «بخاري، 1401ق، ج 4، ص 236؛ ج 7، ص 107)

حق اشاره به وجود حقيقي و پايدار است؛دراين جهان آن وجود حقيقي که قائم بالذات و ثابت و برقرار و جاوداني باشد تنها اوست و بقيه هرچه هست در ذات خود وجودي ندارد و باطل هستي خود را از طريق وابستگي به وجود حق، پديدار مي کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگيرد در ظلمات فنا و نيستي، محو و ناپديد مي شود. به اين ترتيب هر قدر ارتباط موجودات ديگر به وجود حق تعالي بيشتر گردد به همان نسبت حقانيت بيشتري کسب مي کند. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 17، ص 82)

از آنجا که خداوند حق محض است،سخن و فعل او هم حق محض است،چون ازحق محض غير از حق محض سر نمي زند. مقدم شدن کلمه ي الحق در آيه «... والحق أقول». (ص 84) افاده حصر مي کند و نشانه آن است که خداوند جز حق نمي گويد،(زمخشري، 1407ق، ج 4، ص 108) و به همين جهت است که قسمتي از دعاي اولوالالباب (صاحب دلان و خردمندان واقعي) چنين است:

«الذين يذکرون الله قياماً و قعوداً جنوبهم و يتفکّرون في خلق السموات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النار». (آل عمران، 191) همانا که خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مي کند و در آفرينش آسمان ها و زمين مي انديشند [که:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده اي، منزهي تو!پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار؛نيز با توجه به همين مطلب است که قرآن کريم نظرکساني را که گمان مي کنند جهان آفرينش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگي به سوي سرمنزل مشخصي نيست به شدت محکوم مي کند و مي فرمايد:

«أفحسبتم أنّما خلقناکم عبثاً و أنّکم ألينا لا ترجعون فتعالي الله الملک الحق لا أله ألّا هو ربّ العرش الکريم». (المؤمنون، 115-116) آيا پنداشتيد که شما را بيهوده آفريده ايم و به سوي ما بازگردانيده نمي شويد؟ پس والاست خدا، فرمانرواي برحق، خدايي جز او نيست. [اوست] پروردگار عرش گرانمايه.

نيز آنچه خداوند در کتاب هاي آسماني و به وسيله رسولانش، ازعوالم غيب و سرانجام زندگي و حقايق آخرتي بيان نموده، همه حق است؛«...ألّا إنّ وعدالله حق..» (يونس، 55)... بدانيد،که درحقيقت،وعده خدا حق است...؛ مرگ حق است: «و جاءت سکره الموت بالحق...»؛ (ق، 19) و سکرات مرگ، حقيقت را [به پيش] آورد...؛قامت و رستاخيزحق است: «و يسئلونک أحقّ هو قل إي و ربي أنّه لحق و ما انتم بمعجزين»؛ (يونس، 53) و از تو خبر مي گيرند: آيا آن راست است؟ بگو: آري! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است و شما نمي توانيد [خدا را] درمانده کنيد. بهشت و دوزخ حق است:«و يوم يعرض الذين کفروا علي النّار أليس هذا بالحق قالوا بلي و ربّنا قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون»؛ (الاحقاف، 34) و روزي که کافران برآتش عرضه مي شوند [ از آنان مي پرسند:] آيا اين راست نيست؟ مي گويند: سوگند به پروردگارمان که آري، مي فرمايد: پس به [سزاي] آنکه انکار مي کرديد عذاب را بچشيد.

طبرسي ذيل آيه «و قل جاء الحق و زهق الباطل أنّ الباطل کان زهوقاً»؛ (الاسراء، 81) و بگو: حق آمدو باطل نابود شد. آري،باطل همواره نابودشدني است؛مصاديق حق را دين اسلام، توحيد و عبادت الهي و نيز قرآن کريم و مصاديق باطل را شرک، پرستش بت ها و شيطان ذکر کرده است. (طبرسي، 1372ش، ج 6، ص 671)

به طورکلي حق که خلاف باطل است،شامل همه خيرات و آنچه انجام دادنش لازم است مي شود؛ به بياني ديگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحيلي، 1418ق، ج 30، ص 394)

زمخشري همه خيرات را از توحيد خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعيت از کتب رسولان الهي و نيز زهد در دنيا و رغبت در آخرت را از مصاديق حق مي داند. (زمخشري، 1407ق، ج 4، ص 794)

ناگفته نماند اگر در برخي آيات همچون آيه «قال رب احکم بالحق...»؛(الانبياء، 112) گفت: پروردگارا، [خودت] به حق داوري کن...،حکم را مقيد به حق کرد،اين قيد توضيحي است نه احترازي،چون حکم خداي تعالي جز حق نمي تواند باشد پس گويا گفته «خدايا به حکم خودت که حق است حکم کن» يعني حق را براي آنان که به نفعشان است و عليه آنان که بر ضررشان است اظهارفرما. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 333)

 

2. 2. قرآن کريم

براساس آيه «... والذي أُنزل إليک من ربّک الحق و لکن أکثر الناس لا يؤمنون». (الرعد، 1) ... و آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده، حق است، ولي بيشتر مردم نمي گروند. قرآن کريم حق خالص است و در آن باطل نيست و اين حق محض بودن از حرف لام در «الحق» که افاده حصر مي کند استفاده مي شود و مفادش اين است که آنچه به سوي تو نازل شده فقط و فقط حق است،نه اينکه باطل محض و يا آميخته به باطل باشد. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 286)

ازآنجا که قرآن کريم با حجت هاي آشکار خود، جدا کننده ي حق از باطل است آن را «فرقان» (راغب اصفهاني، 1412ق، ص 633) و نيز «قول فصل» (طبرسي، 1372ش، ج 10، ص 716) نامند.

 

2. 3. وزن

بر مبناي آيه «و الوزن يومئذٍ الحق فمن ثقلت موازينه فأولئک هم المفلحون»؛(الاعراف، 8) و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر کس ميزان هاي [عمل] او گران باشد؛آنان خود رستگارانند. مراد از جمله ي «و الوزن يومئذٍ الحق»اين است که آن وزني که در قيامت اعمال با آن سنجيده مي شود «حق» است به اين معنا که هرقدرعمل مشتمل برحق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد چون اعمال نيک مشتمل برحق است از اين رو داراي ثقل است. برعکس عمل بد از آنجا که مشتمل بر چيزي از حق نيست و باطل صرف است لذا داراي وزني نيست،پس خداي سبحان در قيامت اعمال را با «حق» مي سنجد و وزن هر عملي به مقدارحقي است که در آن است. (طباطبايي، 1417ق، ج 8، ص 11-12)

برخي مفهوم حق از ديدگاه قرآن کريم را در چهار حوزه ي معنايي به اين شرح توضيح داده اند: الف: حوزه معناي وجود شناختي،حق به اين اعتبار، عبارت است از موجود ثابت. ب: حوزه معناي معرفت شناسي، حق در آيه معنا عبارت است از تطابق با امر واقع خارجي. حق دراين معنا همان صدق است و درمقابل باطل به معني کذب. ج: حوزه حقوقي طبيعي، در اين معنا رعايت حق و نه خود حق،عدل است و عدم رعايت آن ظلم.د:حوزه حقوق قراردادي يا نهادي، در اين معنا حق مقابل باطل درمفهوم فقهي آن است. پس حق امري است شرعي و صحيح درمقابل غيرحق و باطل. (رحيم پور، 1385ش، صص 149-150)

 

3. فلسفه امتزاج حق و باطل در دنيا

ظرف دنيا، ظرفي است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آميخته است و امکان ظهورحق محض با همه آثار و خواصش جداي از باطل وجود ندارد، از اين رو هيچ حقي جلوه نمي کند مگر آنکه با باطلي درآميخته شود و لبس و شکي در آن راه يابد. آيه شريفه «و لو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلاً و للبسنا عليهم ما يلبسون»؛ (الانعام، 9) و اگر او را فرشته اي قرار مي داديم، حتماً وي را [به صورت] مردي در مي آورديم،و امر را همچنان برآنان مشتبه مي ساختيم؛نيز شاهد بر آن است. (طباطبايي، 1417ق، ج 12، ص 99) براساس آيات قرآن کريم و نيزاقوال مفسران،مهمترين فلسفه وجودي حق و باطل در دنيا موارد زيراست:

 

3. 1. باطل، لازمه نقصان بعضي از موجودات

آنچه خداوند ازميان حق و باطل بالاصاله بدان استناد مي کند، حق است، نه باطل. چنانکه فرمود: «الحق من ربّک...»؛ (البقره، 147؛ آل عمران، 60) حق ازجانب پروردگار توست... و نيز فرمود: «و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما باطلاً...»؛( ص 27) و آسمان و زمين و آنچه را که ميان اين دو است به باطل نيافريديم...».

و اما باطل را از آن جهت که باطل است،هيچ وقت به خود نسبت نمي دهد،بلکه آن را لازمه ي نقص بعضي از موجودات، هنگام مقايسه با موجودي کاملتر معرفي مي کند. خداوند متعال هر جا باطل را به خود نسبت داده، آن را منسوب به اذن خود کرده است؛به اين معنا که مثلاً اگر زميني شوره زار و شفاف خلق کرده که بيننده از ديدن او فوراً به خيال آب بيفتد و همين خود تحقق سراب است که تحققي خيالي و باطل است.از همين جا روشن مي شود که هيچ چيز در عالم وجود نيست مگرآنکه در آن شائبه اي از بطلان هست، مگر وجود خداي سبحان که حق محض است و هيچ بطلاني با او آميخته نيست و بطلان بدو راه ندارد،چنانکه فرمود: «...أنّ الله هو الحق المبين»؛ (النور، 25)... که خدا همان حقيقت آشکار است.

همچنين روشن مي شود که عالم خلقت با همه ي نظامي که در آن هست از امتزاج حق و باطل پديد آمده، چنانکه خداي تعالي امرخلقت را چنين مثل زده، «أنزل من السّماء ماءً فسألت أوديه بقدرها فاحتمل السبيل زبداً رّابياً و مما يوقدون عليه في النّارابتغاء حليه او متاع زبد مثله کذلک يضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزبد فيذهب جفاءً و أمّا ما ينفع النّاس فيمکث في الأرض...». (الرعد، 17) (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 262-163)

 

3. 2. ابتلاء و آزمايش

يکي از سنت هاي الهي سنت ابتلاء و آزمايش است. خداوند متعال براي شکوفا کردن استعدادهاي نهفته (و از قوه به فعل رساندن آنها) و در نتيجه پرورش دادن بندگان، آنان را مورد آزمايش قرار مي دهد. يعني همانگونه که فولاد را براي استحکام بيشتر در کوره مي گدازند تا به اصطلاح آبديده شود، آدم را نيز در کوره حوادث سخت پرورش مي دهد تا مقاوم گردد. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 1، ص 527)

ظرف دنيا ظرف امتحان است و امتحان از کسي به عمل مي آيد که اختيار داشته باشد، نه اينکه مانند ساير موجودات طبيعي،آثارو حرکاتش جبري و طبيعي باشد و اختيار نيز هنگامي معني دارد که خلط ميان حق و باطل و خير و شر ممکن باشد،به نحوي که انسان ها خود را در سر دو راهي ها ببينند و ازآثار خيرو شر پي به خود آنها ببرند،آنگاه از دو راه سعادت و شقاوت،هرکدام را که مي خواهند اختيارکنند. (طباطبايي، 1417ق، ج 12، ص 99-100)

بنابراين طبيعت اين دنيا آميزش و اختلاط حق و باطل است، در حالي که طبعيت رستاخيز،جدايي اين دو از يکديگر مي باشد و به همين دليل يکي از نام هاي قيامت در قرآن مجيد که بارها تکرار شده «يوم الفصل» است. (مکارم شيرازي، 1374، ج 19، ص 32)

 

4. ويژگي هاي حق و باطل در قرآن کريم

از آنجا که اسلوب قرآن کريم، به عنوان يک کتاب تعليم و تربيت، براساس مسائل عيني است، براي نزديک ساختن مفاهيم پيچيده به ذهن، به مثال هاي حسي، جالب و زيبا و پرکاربرد در زندگي روزمره مردم روي آورده است. آيه 17 سوره رعد، براي تجسم حق و باطل مثال بسيار رسايي بيان مي کند. اين آيه که به تعبيرعلامه طباطبايي از غرر آيات قرآن کريم است،درباره طبيعت حق و باطل بحث کرده، کيفيت ظهور و آثار هر يک از اين دو را خاطرنشان مي سازد. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 335)

«أنزل من السماء ماء فسألت أوديه بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً و مما يوقدون عليه في النارابتغاء حليه أو متاع زبد مثله کذلک يضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزيد فيذهب جفاءً و أمّا ما ينفع الناس فيمکث في الارض کذلک يضرب الله الأمثال». (الرعد، 17)

[همو که] ازآسمان، آبي فرو فرستاد. پس رودخانه هايي به اندازه گنجايش خودشان روان شدند و سيل، کفي بلند روي خود برداشت؛ و از آنچه براي به دست  آوردن زينتي يا کالايي، درآتش مي گدازند هم نظيرآن کفي برمي آيد؛خداوند،حق و باطل را چنين مثل مي زند. اما کف، بيرون افتاده از ميان مي رود،ولي آنچه به مردم سود مي رساند در زمين [باقي] مي ماند.خداوند مثل ها را چنين مي زند.

دراين مثل چند نکته وجود دارد:

 

4. 1. استقلال حق و طفيلي بودن باطل

باطل به تبع و طفيل حق پيدا مي شود و با نيروي حق حرکت مي کند.به عبارتي ديگرنيروي باطل متعلق خودش نيست، بلکه آن نيرو اصالتاً براي حق است. کفي که روي آب هست، با نيروي آب حرکت مي کند. (مطهري، 1369ش، ص 52) باطل هميشه از نيروي حق استفاده مي کند. اگر درعالم راستي وجود نداشته باشد دروغ نمي تواند وجود داشته باشد. (مطهري، 1369ش، ص 54) به بياني ديگر، حق هميشه متکي به خود است،اما باطل از آبروي حق مدد مي گيرد وسعي مي کند خود را به لباس آو درآورد و از حيثيت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ مي گيرد، که اگر سخن راستي درجهان نبود،کسي هرگز دروغي را باور نمي کرد و اگرجنس خالصي در جهان نبود، کسي فريب جنس تقلبي را نمي خورد، بنابراين حتي فروغ زودگذر باطل و آبرو و حيثيت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکي به خويش است. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 10، ص 167).

 

4. 2. نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق

«فاحتمل السبيل زبداً رّابياً» يعني کف، روي آب را مي گيرد و مي پوشاند، به گونه اي که اگر جاهل نگاه کند و از ماهيت آن خبر نداشته باشد، کف خروشاني را مي بيند که در حرکت است و توجهي به آب باران که زير اين کف هاست نمي کند، درحالي که اين آب است که چنين خروشان حرکت مي کند، نه کف. ولي چون کف ها روي آب را گرفته اند چشم ظاهر بين که به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط کف را مي بيند. باطل هم برنيروي حق سوار مي شود و روي آن را مي پوشاند،به طوري که اگر کسي ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نياندازد،غيرحق را به جاي حق مي بيند. (مطهري، 1369ش، ص 50) به بياني ديگر،باطل همواره مستکبر،بالانشين،پرسروصدا، ولي درون تهي و بي محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا،اهل عمل و پرمحتوا و سنگين وزن است. (مکارم شيرازي، 1374ش، ج 10، ص 167)

 

4. 3.زوال باطل و بقاي حق

حق اصيل و باطل غيراصيل است. هميشه بين امر اصيل و غيراصيل اختلاف و جنگ بوده است، ولي اين طور نيست که حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب. آن چيزي که استمرارداشته و زندگي و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمايشي بوده که جرقه اي زده،بعد خاموش شده و از بين رفته است.(مطهري، 1369ش، صص 35-36) جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روي حق را مي پوشاند ولي آن نيرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقي بماند و عاقبت کنار مي رود. هر وقت جامعه اي درمجموع به باطل گراييد،محکوم به فنا شده است. (مطهري،1369ش، ص 37) باطل همانند کف سيلاب است. لحظاتي چند خودنمايي مي کند و بالا و پايين مي رود و سپس متلاشي و نابود مي شود و چيزي جز آب پاک و سرچشمه اصيل آن باقي نمي ماند. (قرضاوي، 1360ش، ص 86) نابودي باطل و بقاي حق،يک سنت و قانون الهي است، نه پنداري و تصادفي، هرچند پيروان حق کم و طرفداران باطل زياد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپايدار و فاني است. (قرائتي، 1383ش، ج 7، ص 108)

بنابراين باطل از آن جهت همچون کف است که: 1. رفتني است. 2. در سايه حق جلوه مي کند 3. روي حق را مي پوشاند. 4. جلوه دارد ولي ارزش ندارد. نه تشنه اي را سيراب مي کند نه گياهي از آن مي رويد. 5. با آرام شدن شرايط محو مي شود. 6. بالانشين پرسروصدا، اما توخالي و بي محتوي است. (قرائتي، 1383ش، ج 6، ص 207)

ناگفته نماند که اصول پيش گفته همانطور که در امور محسوس و حقايق خارجي جريان دارد،در معارف و اعتقادات نيز جاري است،و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاري در مسيل ها است که هريک با اختلاف که در وسعت و ظرفيت دارند به قدر ظرفيت خود از آن استفاده نموه،مردم ازآن منتفع گشته،دلهايشان زنده مي شود و خير و برکت درايشان باقي مي ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافرمثلش مثل کفي است که بر روي

سيل مي افتد و چيزي نمي گذرد که از بين مي رود. (طباطبايي، 1417ق، ج 11، ص 339)

مثال ديگري که به گفته مفسران بيانگر حق و باطل است، مثال حق به درختي سيب،ريشه دار و بارور و مثال باطل به بوته اي خبيث،بي ريشه، بي دوام و بي خاصيت است:

«ألم ترکيف ضرب الله مثلاًٌ کلمه طيّبه کشجره طيبه أصلها ثابت وفرعها في السماء تؤتي أُکلها حين بإذن ربها و يضرب الله الأمثال للناس لعلّهم يتذّکرون و مثل کلمه خبيثه کشجره خبيثه اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار». (ابراهيم، 24-26)

آيا نديدي خدا چگونه مثل زده:سخني پاک که مانند درختي پاک است که ريشه اش استوارو شاخه اش درآسمان است؟ ميوه اش را هردم به اذن پروردگارش مي دهد و خدا مثل ها را براي مردم مي زند،شايد که آنان پند گيرند.و مثل سخني ناپاک چون درختي ناپاک است که از روي زمين کنده شده و قراري ندارد.

کلمه طيبه به کلمه ي توحيد،دعوت اسلام و قرآن کريم (بيضاوي، 1418ق، ج 3، ص 198) يا هرکلامي که دال بر حق باشد (کاشاني، 1336ش، ج 5، ص 133) تفسير شده است و همچنين کلمه خبيثه به کفر،شرک و هرگفتاري که خداوند متعال ازآن نهي کرده،تفسير شده است. (ميبدي، 1371ش، ج 5، ص 253)

 

5. سنن الهي و مسأله حق و باطل

گرچه سنت درلغت به معناي سيره و روش است، چه نيک باشد چه بد؛(فيومي، 1425ق، ج 1، ص 292) اما ترکيب اضافي «سنه الله» عبارت از روشي است که خداوند متعال از روي حکمت خويش حسب رفتار و سلوکي که مردم با شريعت او دارند،نسبت به آنان اعمال مي دارد. سنت هاي الهي دو ويژگي مهم دارند.نخست آنکه عام و فراگيرند،دوم آنکه ثابت و تغيير ناپذيرند. (خرمشاهي، 1377ش، ج 2، ص 1221) همانگونه که در قرآن کريم آمده است: «... فلن تجد لسنت الله تبديلاً و لن تجد لسنت الله تحويلا فلن تجد لسنت الله تبديلا و لن تجد لسنت الله تحويلا». (فاطر، 43)... و هرگز براي سنت خدا تبديلي نمي يابي و هرگز براي سنت خدا دگرگوني نخواهي يافت.به عبارت ديگرخداوند درجامعه قانون هاي ثابتي را مقررکرده است که در تمام اقوام و ملت ها جريان دارد و از اين قوانين ثابت به سنت تعبير مي شود؛ مانند سنت آزمايش، سنت امداد مؤمنان و سنت کيفرحيله گران و مستکبران. (قرائتي، 1383ش، ج 9، ص 513) مهمترين سنن الهي در خصوص مسأله حق و باطل به شرح زير است:

 

5. 1.اختلاف ميان اهل حق و اهل باطل

اختلاف ميان اهل حق و اهل باطل جزئي از سنت الهي در زندگي است،نه از آن رو که خداوند متعال مي خواهد برخي دوزخي و برخي بهشتي باشند،بلکه از آن رو که او به آنها آزادي و اختيار داده و مقتضاي اين آزادي آن است که بشر هر يک از دو راه سعادت و شقاوت را که مي خواهد دنبال کند. (مدرسي، 1419ق، ج 12، ص 291)

 

5. 2. امهال باطل

حکومت چند روزه ي باطل،براساس سنت مهلت دادن الهي است و عاقبت ازآن متقين و اهل حق است. (قرائتي، 1383ش، ج 7، ص 437) سنت خداوند متعال بر اين جريان يافته که باطل را آن قدر مهلت دهد تا روزي با حق روبرو گردد و با آن مقابله کند تا به خيال خود آن را از بين برده، خودش جاي آن را بگيرد، ولي خدا به دست حق خود، او را از بين برده و نابودش کند. پس اعتقاد حق هرگز در زمين ريشه کن نمي شود،هرچند که در بعضي ادوار حاملان آن در اقليت قرار گيرند و يا ضعيف شوند. همچنين کمال حق هرگز ازاصل نابود نمي شود،هرچند که گاهي اضداد آن زياد گردند. نصرت الهي نيز هرگز از رسولان خدا جدا نمي شود، هرچند گاهي آنچنان مأيوس شوند و گمان کنند که به کلي تکذيب شدند. (طباطبايي، 1417ق، ج 14، ص 263)

 

5. 3. احقاق حق و ابطال باطل

مسأله محو باطل و احقاق حق سنتي است که خداوند متعال آن را با کلمات خود جاري مي سازد. (... و يمح الله الباطل و يحق الحق بکلمته...»؛ (الشوري، 24)... و خدا باطل را محوو حقيقت را با کلمات خويش پابرجا مي کند... «ليحق الحق و يبطل الباطل و لو کره المجرمون»؛ (الانفال، 8) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند،هر چند بزهکاران خوش نداشته باشند.

درست است که حق،حق است و باطل باطل، لکن امر بر بسياري مشتبه شده به گونه اي که حق را باطل مي پندارند و باطل را حق.چنانکه کفار،مشرکان و معاندان حتي فساق و فجار طريق خود را حق مي نامند با اينکه باطل است و طريق حق را باطل مي شمارند با اينکه حق است. خداوند براي رفع اين اشتباه ازطريق آيات قرآن کريم و معجزات انبيا عليهم السلام و دلايل عقلي و حسي، حقيقت حق را بر آنها ثابت و ظاهر مي فرمايد و بطلان باطل را مکشوف و هويدا مي گرداند. (طيب، 1378ش، ج 6، ص 81-82)

به عبارتي ديگر،احقاق حق ثابت کردن و درجاي خوشي قرار دادن آن است و ابطال يا محو باطل بي اثر ساختن آن. (قرشي، 1371ش، ج 6، ص 242)

افعال مضارع موجود در آيات فوق دلالت بر استمرار و حاکي از سنت الهي بودن آن است. (طبرسي، 1377ش، ج 4، ص 49)

 

6. معيارحق و باطل

بر مبناي آيه «الحق من ربّک فلا تکون من الممترين»؛ (البقره، 147) حق از جانب پروردگار توست،پس مبادا از ترديد کنندگان باشي؛آنچه از جانب پروردگار باشدحق است، زيرا از روي حکمت و مصلحت و به مقتضاي عدل است و آنچه از روي هوي و هوس،القاي شياطين، قياس و استحسان باشد باطل است و طريق تشخيص آن آيات قرآن و اخباري که به طور قطع از پيامبر و ائمه اطهارعليهم السلام صادر شده و نيز براهين عقلي قطعي مي باشد.

و البته پس ازآنکه به يکي ازاين طريق سه گانه ثابت شد که ازجانب پروردگاراست ديگرجاي شک درآن نيست، اگرچه پي به حکمت و مصلحت آن نبرد و يا مطابق نظريه او نباشد،زيرا اجتهاد مقابل نص غلط است.

خطاب درآيه اگرچه متوجه نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است لکن مقصود امت است،زيرا ساحت قدس نبي و مقام عصمت او مانع ازشک است؛

همانطورکه اکثرخطاب هاي قرآن از اين قبيل است. (طيب، 1378ش، ج 2، ص 241)

مفسران با عنايت به آياتي همچون: «الله ولي الذين ءامنوا يخرجهم من الظلمات إلي النّور والذين کفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النورإلي الظلمات أولئک أصحاب النارهم فيها خالدون»؛(البقره، 257) خداوند سرورکساني است که ايمان آورده اند،آنان را از تاريکي ها به سور روشناي به در مي برد.و[لي] کساني که کفر ورزيده اند، سرورانشان [همان عصيانگران] طاغوتند،که آنان را از روشنايي به سوي تاريکي ها به در مي برند. آنان اهل آتشند که خود،درآن جاودانند؛از آنجا که واژه ي «نور» مفرد و واژه ي «الظلمات» به صورت جمع به کاررفته،استفاده کرده اند که حق همواره واحد است ولي باطل متشتت و مختلف است و هيچ وقت وحدت ندارد. (طباطبايي، 1417ق، ج 2، ص 346؛ وهبه زحيلي، 1418ق، ج 3، ص 23)

 

7. وسايل تشخيص حق از باطل

گوش،چشم و فؤاد نعمت هايي هستند که خداوند ارزاني داشته است که انسان به وسيله آنها حق را ازباطل تميزداده وخود را به واقع برساند و به وسيله آنها اعتقاد و عمل تحصيل نمايد. سپس از يک يک آنها بازخواست مي شود که آيا در آنچه به کار بسته عملي به دست آورده يا نه و اگربه دست آورده پيروي هم کرده يا خير؟ مثلاً از گوش مي پرسند آيا آنچه شنيدي از معلوم ها و يقين ها بود يا آنچه هرکه هرچه گفت گوش کردي؟ و از چشم مي پرسند آيا آنچه تماشا کردي واضح و يقيني بود يا خير؟ و از قلب مي پرسند آنچه که انديشيدي و يا بدان حکم کردي به آن يقين داشتي يا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزيرند که حق را اعتراف نمايند و به آنچه که واقع شده گواهي دهند، بنابراين برهر فردي لازم است که از پيروي کردن غير علم بپرهيزد،زيرا اعضا و ابزاري که وسيله تحصيل علم اند به زودي عليه آدمي گواهي مي دهند و مي پرسند آيا چشم و گوش و قلب را درعلم پيروي کردي يا درغيرعلم؟ اگر درغيرعلم پيروي کردي چرا کردي؟ و آدمي درآن روز عذرموجهي نخواهد داشت. (طباطبايي، 1417ق، ج 13، ص 95)

ناگفته نماند که مطابق روايات هيچ گاه قلب آدمي يقين به حق بودن امري باطل و يا باطل بودن امري حق نمي کند. درتفسير عياشي از يونس بن عمار از امام صادق (ع) روايت شده که «لا يستيقن القلب أن الحق باطل أبدا، و لا يستيقن أن الباطل حق أبدا»؛هيچ وقت دلي يقين نمي کند به اين که باطلي حق است و هرگز يقين نمي کند به اينکه حقي باطل باشد. (عياشي، 1380ق، ج 2، ص 53)

 

8. دلايل اعراض مردم ازحق

براساس آيات قرآن کريم، عدم پيروي از حق، چيزي جداي از وقوع در ضلالت و گمراهي نيست.«...فماذا بعدالحق ألّا الضلال فأني تصرفون»؛ (يونس، 32)... و بعد از حقيقت جز گمراهي چيست؟ پس چگونه [از حق] بازگردانيده مي شويد؟

اعراض ازحق معلول عوامل متعددي است که از جمله ي مهمترين آنها،موارد زيراست:

 

8. 1. عدم شناخت حق

از آيه «... بل أکثرهم لا يعلمون الحق فهم معرضون»؛ (النبياء، 24) بلکه بيشترشان حق را نمي شناسند و درنتيجه از آن رويگردانند؛استفاده مي شود که اکثر مردم، ميان حق و باطل را تميزنمي دهند و اهل تشخيص که همواره پيرو دليل باشند نيستند،درنتيجه بدون دليل از حق پيروي آن گريزانند. به تعبيراميرالمؤمنين علي (ع) «الناس اعداء ما جهلوا»؛ (نهج البلاغه، 1395ق، ص 553) مردم دشمن آن چيزهاي هستند که نمي شناسند.

 

8. 2. پيروي از هواهاي نفساني

ازآيه «فاحکم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلک عن سبيل الله أنّ الذين يضلون عن سبيل الله...»؛ (ص، 26)... پس ميان مردم به حق داوري کن و زنهار از هوس پيروي مکن که تو را از راه خدا بيرون کند...»،استفاده مي شود که پيروي ازهواي نفس،عامل روي گرداني از حق است.

هواپرستي هرگز به انسان اجازه نمي دهد چهره حقيقت را چنانکه هست ببيند و داوري صحيح و خالي از حب و بغض پيدا کند.اساساً حب و باطل غيرقابل جمع هستند،زيرا حق بر دليل و عقل استواراست و باطل از هوي و شهوات سرچشمه مي گيرد.(زحيلي، 1418ق، ج7، ص 225)

عجب اينکه عادت کردن به گناه در مراحل نهايي و خطرناکش چنين است که آدمي ننگين ترين و زشت ترين کارها را حق خود مي شمارد و پاکترين تمتع و بهره گيري جنسي را ناحق مي داند. آن قوم گمراه به حضرت لوط (ع)گفتند: «... و مالنا في بناتک من حق...»؛(هود، 79) ما به دختران تو حق نداريم. اين تعبيربيانگر نهايت انحراف اين گروه است. به عبارتي ديگر،يک جامعه آلوده به جايي مي رسد که حق را باطل و باطل را حق مي بيند.ازدواج با دختران پاک و باايمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمي شمارد، ولي به عکس، انحراف جنسي را حق مي شمارد. (شيرازي، 1374ش، ج 9، ص 184)

با عنايت به آياتي همچون «يأيها الذين ءامنوا أن تتقوا الله يجعل لکم فرقاناً...»؛ (الانفال، 29) اي کساني که ايمان آورده ايد، اگرازخدا پروا داريد،براي شما [نيروي] تشخيص [حق] از باطل قرار مي دهد... استفاده مي شود بدون تقوي، شناخت حق ازباطل ممکن نيست،چرا که حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخيمي بر چهره حق مي افکند و درک و ديده ي آدمي را کورمي کند.(شيرازي، 1374ش، ج 15، ص 8)

 

نتيجه

1.باطل طفيلي و تبعي دارد، آنچه که اصالت دارد حق است.

2.باطل وجود موقت دارد، آنچه که استمرار داد حق است.

3.حق هميشه مفيد و سودمند است، همچون آب زلال که مايه حيات و زندگي است، اما باطل، بي فايده و بيهوده است. نه کف هاي روي آب هرگز کسي را سيراب مي کند و درختي را مي روياند، نه مي توان از کف هايي که در کوره هاي ذوب فلزات ظاهرمي شود،زينتي و يا وسيله اي براي زندگي ساخت.

4. هرچيز به اندازه ي اتصال و ارتباطي که با حق مطلق (ذات باري تعالي) دارد و به اندازه اي که از خشنودي خداوند برخورداراست حق است و به اندازه دوري و بيگانگي از خدا و تهي بودن از خشنودي خداوند باطل است.

5. آنچه حق است ازناحيه خداست،ولي آنچه باطل است مستند به او نيست،هر چند که به اذن او موجود مي شود.

6. ميان حق و باطل واسطه اي وجود ندارد. هر چه حق نباشد، باطل است.

7. چون خداوند متعال حق است، نظامي را که آفريده نيز حق است.

8. اختلاف ميان اهل حق و باطل، امهال باطل، احقاق حق و ابطال باطل از مهمترين سنت هاي الهي درخصوص مسأله حق وباطل است.

9. ظرف دنيا ظرف امتحان است و امتحان از کسي مي کنند که اختيارداشته باشد و اختيار نيز وقتي معني دارد که خلط ميان حق و باطل و خير و شر ممکن باشد و به نحوي که انسان ها خود را در سر دوراهي ها ببينند و ازآثارخيرو شر، پي به خود آنها ببرند و سپس هريک از دو راه سعادت و شقاوت را که مي خواهند اختيارکنند.

کتابنامه

1. قرآن مجيد، (1415ق)، ترجمه محمدمهدي فولادوند، تحقيق هيأت علمي دارالقرآن الکريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامي، تهران: دارالقرآن الکريم.

2. نهج البلاغه، (1395ق)، به کوشش صبحي صالح، قم: انتشارات هجرت.

3. ابن عاشور،محمدبن طاهر، (بي تا)، التحرير و التنوير، بي جا.

4. ابن فارسي، احمد((1404ق)، معجم مقاييس اللغه، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قم: مکتبه الاعلام الاسلامي.

5. بخاري،محمدبن اسماعيل، (1401ق)، صحيح البخاري، بي جا، دارالفکر.

6. بيضاوي، عبدالله بن عمر،(1418ق)، انوارالتنزيل و اسرارالتأويل (تفسير البيضاوي)، تحقيق محمد عبدالرحمن المرعشلي، بيروت: داراحياء التراث العربي.

7. حسيني بهشتي، سيدمحمد،(1382ش)، حق و باطل از ديدگاه قرآن،تهيه و تنظيم بنياد نشر آثارو انديشه هاي شهيد دکتربهشتي، تهران: بقعه.

8. خرمشاهي،بهاءالدين، (1377ش)، دانشنامه قرآو و قرآن پژوهي،تهران: دوستان.

9. خليل بن احمد فراهيدي، (1409)، کتاب العين، تحقيق مهدي مخزومي و ابراهيم سامرائي، قم: دارالهجره.

10. راغب اصفهاني، حسين بن محمد،(1412ق)، المفردات في غريب القرآن، بيروت:دارالعلم.

11. رحيم پور،فروغ،(1385ش)، «تحليلي از ساختارحق و باطل درقرآن با تأکيد بر ديدگاه علامه طباطبايي درالميزان»، پژوهش ديني، شماره 13.

12.زحيلي،وهبه، (1418ق)، التفسير في العقيده و الشريعه و المنهج، بيروت:دارالفکر.

13. زمخشري، محمودبن عمر، (1407ق)، الکشاف عن حقايق عوامض التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل،بيروت: دارالکتاب العربي.

14. طباطبايي،سيدمحمدحسين، (1417ق)، الميزان في تفسيرالقرآن،قم:دفترانتشارات اسلامي جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

15. طبرسي، فضل بن حسن،(1377)، جوامع الجامع،تهران:دانشگاه تهران.

16. ---- (1372ش)، مجمع البيان في تفسيرالقرآن (مجمع البيان لعلوم القرآن)، تهران:ناصرخسرو.

17. طيب، سيد عبدالحسين،(1378ش)، اطيب البيان في تفسيرالقرآن، تهران: اسلام.

18. عياشي، محمدبن مسعود،(1380ق)، کتاب التفسير،تحقيق هاشم رسولي محلاتي، تهران: چاپخانه علميه.

19. فخرالدين رازي،ابوعبدالله محمدبن عمر، (1420ق)، مفاتيح الغيب،بيروت: داراحياء التراث العربي.

20. فيومي، احمدبن محمد، (1425ق)، المصباح المنير،قم:دارالهجره.

21. قرائتي،محسن،(1383ش)، تفسير نور، تهران: مرکز فرهنگي درس هايي از قرآن.

22. قرشي،سيدعلي اکبر، (1371ش)، قاموس قرآن،تهران:دارالکتب الاسلاميه.

23. قرضاوي، يوسف،(1360ش)، حق و باطل ازديدگاه قرآن و مردم،ترجمه محسن ناصري،تهران:شرکت نشرفرهنگ قرآن.

24. کاشاني، ملافتح الله،(1336ش)، تفسير منهج الصادقين في الزام المخالفين، تهران: کتابفروشي محمدحسن علمي.

25. مدرسي،سيد محمدتقي، (1419ق)، من هدي القرآن، تهران: دار محبي الحسين.

26. مصطفوي،حسن،(1360ش)، التحقيق في کلمات القرآن الکريم،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

27. ---- (1380ش)، تفسير روشن، تهران: مرکز نشر کتاب.

28. مطهري، مرتضي، (1369ش)، حق و باطل،تهران:صدرا.

29. مکارم شيرازي،ناصر و ديگران، (1374ش)، تفسيرنمونه، تهران: دارالکتب الاسلاميه.

30. ميبدي،رشيدالدين احمد،(1371ش)، کشف الاسرارو عده الأبرار، تهران: اميرکبير.

منبع:نشريه مجموعه مقالات (قرآن و اخلاق )ج2

در آستانه ورود به تمدن بزرگ اسلامى

در آستانه ورود به تمدن بزرگ اسلامى


 

مقدمه
انقلاب، نهضت، جنبش، خيزش، قيام، حركت، شورش و... كلماتي هستند كه به فعاليت هاي اعتراضي مردم در قاموس علم سياست اطلاق مي شود. البته همه اين اصطلاحات ناظر به معني واحدي نيستند و از هر كدام معني و موقعيت خاصي اراده مي شود. برخي از آنها مانند انقلاب و نهضت از جهات زيادي همپوشاني هايي با هم دارند. از نظر لغوي واژه «انقلاب»( 1) به معني «دگرگوني، تغيير نمودن و برگشتن» است. از ديدگاه سياسي انقلاب به معني تغيير نهاد سياسي و نظام و سمبل هاي حاكميت است. بررسي سير انقلاب ها و نهضت هاي بزرگي كه در حدود سه قرن اخير اتفاق افتاده است، نشان مي دهد كه در اغلب آنها موارد مشابهي وجود دارد كه حاكي از همسان بودن روند، شرايط و لوازم انقلاب هاست. براي مثال «ترميدور»( 2) يا حركت دوري انقلاب ها، يكي از واژه هاي رايج در مباحث انقلاب است كه نخستين بار توسط «كرين برينتون» يكي از نظريه پردازان انقلاب ترميدور گوياي اين موضوع است كه پس از دوره اي نه چندان طولاني كه انقلاب به دست تندروها و انقلابيون افتاده، دست به دست شده و با حاكم شدن اشخاص بي تفاوت نسبت به انقلاب و يا ضد انقلاب، شرايط به زمان قبل از انقلاب باز مي گردد و حتي برخي از نظريه پردازان انقلاب معتقدند: «انقلاب ها فرزندان خود را مي خورند.»(4) انقلاب هايي مانند انقلاب كبير فرانسه (1789)، انقلاب انگليس(1688)، انقلاب آمريكا(1775) و در نهايت انقلاب روسيه (1917) كه معمولاً به عنوان انقلاب هاي مطرح در نظر گرفته مي شوند- سواي از به حق بودن اين اصطلاح براي آنها- و به عنوان نمونه بررسي مي شوند.(5) مطالعه سير و روند اين انقلاب ها و موارد ديگر نشان مي دهد كه پس از مدتي مردم و حاكمان از اهداف اصلي انقلاب دور شده و آن را به دست فراموشي سپرده اند و جز نامي از آنها برجاي نمانده است.
اكثر قريب به اتفاق انقلاب ها دچار چنين سرنوشتي شده اند اما تحول ديگري نيز در نيمه دوم قرن بيستم اتفاق افتاد كه به معناي واقعي كلمه «انقلابي عظيم» به وجود آورد و تمام فرمول ها و نظريه هاي پيشين انقلاب و نهضت ها را دگرگون و منقلب ساخت و اين حادثه بزرگ «انقلاب اسلامي ايران» بود كه در 22بهمن 1357 در خاورميانه و در وسط معركه «كمونيسم و امپرياليسم» اتفاق افتاد و با شعار «نه شرقي، نه غربي» دست رد بر سينه دو ابرقدرت قرن بيستم زد و طرحي نو درانداخت و به همين خاطر بود كه بعد از اندك زماني سپري شدن از وقوع انقلاب هر دو قدرت شرق و غرب در يك جبهه عليه انقلاب قرار گرفتند و اين در حالي بود كه به شدت با هم درگير بودند. آيا اين اتفاق به اين خاطر نيست كه قدرت سومي(اسلام سياسي) در حال شكل گرفتن بود و منافع هر دو را به چالش مي كشيد؟
انقلاب اسلامي در مقايسه با انقلاب هاي ديگر جهان از يك سلسله ويژگي ها و امتيازات اصولي برخوردار است كه از نظر فرهنگ، دانش و تئوري انقلاب آن را در رديف بالاي پديده هاي سياسي بزرگ و انقلاب هاي مهم جهان قرار داده است. انقلاب اسلامي ايران مفاهيم بديعي را وارد عرصه نظريه پردازي انقلاب كرد و تحولي شگرف در حوزه نظريه پردازي انقلاب ها به وجود آورد. در ادامه به بررسي اين مفاهيم پرداخته مي شود:

1- عنصر رهبري(ولايت و زعامت فقيه)
يكي از شرايط لازم و عوامل ضروري وقوع انقلاب از ديد نظريه پردازان براي يك انقلاب و جنبش هاي اجتماعي، وجود عنصر رهبري است. در واقع مي توان گفت علاوه بر شرط لازم، شرط كافي نيز هست چون اگر ساير شرايط و عوامل مانند عنصر نارضايتي، ايدئولوژي مشخص و قيام مردمي وجود داشته باشد ولي كسي نباشد كه اين نارضايتي را در مسير و مجراي خود هدايت نموده و در صورت پيروزي و وقوع انقلاب، نظام موجود را رهبري كند، انقلاب به نتيجه نخواهد رسيد و حتي با احتمال پيروزي نيز پايدار نخواهد بود و چه بسا انقلاب هايي كه پيروز شده اند ولي به خاطر اختلاف در رهبري و يا ضعف رهبري، نهضت در ميانه راه بازمانده و به سرانجام مقصود نرسيده است.
نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مي توان تعريف كرد كه عبارت است از؛ رهبر به عنوان ايد ئولوگ انقلاب، رهبر به عنوان فرمانده و نهايتاً رهبر به عنوان معمار نظام بعد از پيروزي انقلاب. در بررسي و مقايسه اجمالي نقش رهبران در سه انقلاب فرانسه، روسيه و ايران؛ مشاهده مي كنيم كه ركن رهبري انقلاب در انقلاب اسلامي ايران داراي قدرت، امتيازات و ويژگي هايي فوق العاده و استثنايي بوده است كه دو انقلاب فرانسه و روسيه از آن بي بهره بوده اند.(6)
به طور خلاصه مطالعات انجام شده نشان مي دهد نه در انقلاب فرانسه و نه در انقلاب روسيه به چهره اي با ويژگي هاي ايدئولوگ و فرمانده انقلاب برخورد نمي كنيم و آنهايي را كه معمولاً نام برده مي شود هيچ كدام نه ايدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن، بلكه سازندگان و معماران دولتهاي بعد از انقلاب بودند. در حالي كه در انقلاب اسلامي ايران رهبر انقلاب «حضرت امام خميني(ره)» به ويژه با برخورداري از جايگاه مرجعيت ديني و با نبوغ، قدرت و ويژگي هاي خاصي كه داشتند (كه در نوع خود بي نظير بود) نقش ايدئولوگ، فرمانده و معماري انقلاب را به نحو احسن و در طول ربع قرن از حيات پربركت خود بر عهده گرفته و به سرمنزل مقصود رساندند. نقش و شخصيت رهبر به ويژه زماني روشن تر و برجسته تر مي شود كه توسلات ايدئولوژيكي گروه هاي انقلابي پراكنده و غير منسجم باشد يا سازماندهي آن ضعيف باشد در اين صورت نقش و اهميت رهبري در پروسه انقلابي و در طول زمان توسعه مي يابد.
بررسي روند انقلاب اسلامي ايران از آغاز نهضت تا پيروزي نشان مي دهد تأثير شخصيت حضرت امام خميني (ره) در انقلاب اسلامي بيش از نقش يك رهبر معمولي بوده است. چهره امام خميني(ره) پيش از آن كه به عنوان رهبر نهضت در نظر آورده شود بيش از هر چيز به منزله يك مرجع تقليد بود و مردم ايشان را به عنوان يك مرجعيت ديني مي شناختند، تاريخ ايران مشحون از حضور روحانيون و مجتهدان بزرگي است كه همت خود را صرف بيداري و آگاه سازي مردم نموده اند، اما امام خميني(ره)، مجتهد و فقيه بي بديلي بود كه با تكيه بر دو پايه مقتضيات زمان و مكان در قرن افول دينداري و معنويت، انقلابي را به نام خدا و دين در ايران به پيروزي رسانيد كه بسياري از صاحب نظران برجسته دنيا، قرن بيستم را قرن «خميني» (ره) ناميدند. (7)
در مورد عنصر «رهبري» در انقلاب اسلامي ايران مي توان گفت كه از اصلي ترين عوامل پيروزي و تداوم آن، رهبري حكيمانه و الهي حضرت امام خميني(ره) است. رهبري انقلاب را كسي در دست داشت كه علي رغم ديگران كه مردم را به خود دعوت مي كردند و مي كنند، او مردم را به سوي حق و خدا دعوت مي كرد و اگر مشروعيتي براي خود در اين ميانه مي ديد آن را نه خصوصيات و توانايي هاي شخصي و كاريزمايي بلكه منتسب به خدا مي دانست.
لازم به ذكر است كه اگر به رهبر و بنيانگذار انقلاب اسلامي ايران صفت «كاريزما» بدهيم به نوعي در حق نهضت و رهبر آن ظلم شده است. چون پيروي مردم از رهبر خود، نه به خاطر خصوصيات شخصي او(كاريزما)، بلكه به خاطر اين بوده و هست كه حرف، روش و منش حضرت امام، همان راه و روش انبيا و اولياي الهي است و در حرف و عمل آن را اعلام و اعمال مي كرد. ايشان رهبري و زعامت امت را وظيفه اي الهي مي دانستند نه فرصت و غنيمتي كه به دنبال آن باشند كه از ق بل آن به نان و نواي دنيا برسند و به همين جهت هست كه حضرت امام(ره) «ولايت فقيه» را همان «ولايت رسول الله(ص)» مي دانستند.(8)
در ادامه بررسي مباحث رهبري انقلاب ها شايد به اين سوال برخورد كنيم كه چرا رهبري بسياري از انقلاب ها بعد از مدتي دچار انحراف شده و يا خود رهبران كنار گذاشته شده اند؟ در پاسخ به اين سوال مي توان گفت وقتي يك هماهنگي و همراهي بين مردم و رهبري از يك طرف و رهبري و اهداف انقلاب از طرف ديگر نباشد، دير يا زود اين ناهماهنگي و تضاد خود را نمايان كرده و موجب بروز اختلاف خواهد شد.
اگر در برهه بين 1342 تا 1358 شمسي وجود اين ارتباط را در مجموعه رهبري، ايدئولوژي و اهداف انقلاب و مردم ايران بررسي كنيم، به يك ارتباط دائمي و مستمري مي رسيم كه انقلاب را بيمه كرده است. البته اين ارتباط در برهه بعد يعني بعد از 1368 و زعامت رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله العظمي خامنه اي نيز به همان شكل ادامه دارد و همزمان از آغاز اين انقلاب حتي اين رابطه جهاني شده است. هنر حضرت امام(ره) اين بود كه انقلاب اسلامي و آموزه ها و ارزش هاي آن را در ايران محصور نكرد بلكه با «انديشه صدور انقلاب اسلامي» نهضت مردمي ايران را به يك نهضت جهاني تبديل كرد تا در اين نهضت جهاني همه ملل به طور عام و ملل اسلامي به طور خاص، از سرچشمه زلال معارف آن بهره ببرند. ايشان انقلاب اسلامي را فراتر از جغرافياي ايران مي دانست، به همين علت ترويج ثمرات آن را نيز در گذر از مرزهاي ايران جست وجو مي كرد. امام خميني(ره) در اين خصوص مي فرمايند: «ما انقلاب مان را به تمام جهان صادر مي كنيم، چرا كه انقلاب ما اسلامي است و تا بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله بر تمام جهان طنين نيفكند، مبارزه هست و تا مبارزه در هر جاي جهان عليه مستكبرين هست، ما هستيم.»(9)
البته از همان ابتدا دشمنان انقلاب اسلامي ايران اعم از استكبار جهاني و حكام و سران كشورهاي مرتجع منطقه، تلاش زيادي كردند تا چهره اي منفي از مفهوم «صدور انقلاب» نشان داده و آن را نوعي دخالت نظامي ايران و حمايت تسليحاتي از نهضت هاي اسلامي و آزاديبخش جلوه دهند، تا بتوانند با آن مقابله كرده و منافع نامشروع خود را از خطر نجات دهند، اما بنيانگذار تيزبين انقلاب اسلامي ايران، اين توطئه را نيز خنثي كرده و فرمودند:
«اين كه مي گوييم بايد انقلاب ما به همه جا صادر بشود، اين معني غلط را از او برداشت نكنند كه ما مي خواهيم كشورگشايي كنيم. ما همه كشورهاي مسلمين را از خودمان مي دانيم... ما مي خواهيم اين چيزي كه در ايران واقع شد و اين بيداري كه در ايران واقع شد و خودشان از ابرقدرت ها فاصله گرفتند... و دست آنها را از مخازن خودشان كوتاه كردند، اين در همه ملت ها و در همه دولت ها بشود، آرزوي ما اين است. معني صدور انقلاب ما اين است كه همه ملت ها بيدار بشوند و همه دولت ها بيدار بشوند و خودشان را از اين گرفتاري كه دارند و اين تحت سلطه بودني كه هستند و از اين كه همه مخازن آنها دارد به باد مي رود و خودشان به نحو فقر زندگي مي كنند، نجات بدهند.»(10)
در مورد همدلي و هماهنگي مردم ايران با رهبر خود همين بس كه در هر مرحله از پيروزي و تداوم انقلاب كه رهبري فرزانه آن از مردم دعوت به كاري كرده اند، مردم با ديده منت پذيرفته و آماده جانفشاني بوده اند. نمونه بارز آن روزهاي پاياني عمر رژيم منحوس پهلوي بود كه حضرت امام(ره) مردم را به شكستن حكومت نظامي فراخواندند و مردم علي رغم احتمال درگيري و شهادت به خيابان ها آمدند و پيروز هم شدند.

2- صبغه و رنگ الهي و اسلامي
انقلاب ها و نهضت هاي بزرگ معمولاً در پي دستيابي به اهدافي هستند كه در وضعيت موجود قبل از انقلاب به آن دست نمي يافتند؛ اهدافي از قبيل موقعيت برتر اجتماعي، شغلي، معيشت و زندگي بهتر و در نهايت موقعيت سياسي و دست يافتن به قدرت، اما آيا انقلاب اسلامي ايران به دنبال دستيابي به اين اهداف شكل گرفت؟ آيا اساساً مي توان رنگ و بوي مادي و دنيوي را در سلسله اهداف آن مشاهده كرد؟
علي رغم تمام انقلاب هايي كه در حدود دو قرن اخير اتفاق افتاده، «انقلاب اسلامي ايران» از همان اوايل شكل گيري رنگ و صبغه الهي و اسلامي داشت. با اين كه در مسير انقلاب و خصوصاً در روزهاي منتهي به پيروزي عظيم ملت ايران گروه ها و جريانات ديگري وارد كارزار مبارزه شده بودند و به دنبال سهم خواهي از اين پيروزي بودند، شواهد تاريخي اعم از كتبي و شفاهي نشان دهنده اين است كه انقلاب و رهبر كبير آن دغدغه دين و مذهب داشتند. اولين فريادهاي حضرت امام(ره) هشدار به رژيم در مورد در خطر بودن اسلام بود. همچنين مسئله فلسطين و پيروزي مسلمانان و رسيدن به قدس شريف جزء آرمان هاي اين ملت و رهبر كبيرآن بود.
شاهد اين مدعا كه نهضت و انقلاب مردم ايران رنگ و هدف الهي و اسلامي داشت، پيشرو بودن علماي بزرگ و روحانيت حوزه علميه و مردم مذهبي بود. علماي وارسته اي كه در اين راه حتي جان خود را كه بزرگترين سرمايه دنيوي و امانت الهي است، تقديم انقلاب كردند و اين صبغه و رنگ الهي انقلاب برگرفته از آموزه هاي انسان ساز مكتب تشيع بود كه با خون عزيزترين اولياي الهي و در رأس آن حضرت سيدالشهداء اباعبدالله الحسين(ع)، سيراب شده است.
مذهب تشيع ايدئولوژي دايمي انقلاب ايران و مهم ترين منبع تجهيز ايدئولوژيك جنبش اجتماعي مردم است و در واقع همين عامل است كه موجب تمايز انقلاب ايران از ساير انقلاب هاي جهان مي شود. فرهنگ سياسي تشيع برخاسته از دو اصل مهم تفكر شيعه يعني «شهادت» و «غيبت و انتظار فرج» است. در تفكر سياسي تشيع شهادت جايگاه ويژه اي دارد كه از حادثه كربلا در سال ?? هجري و شهادت امام حسين(ع) و ياران باوفايش تأثير پذيرفته است.(11) مردم مسلمان ايران با تمسك بر قيام امام حسين (ع) مبارزه عليه رژيم پهلوي براي دستيابي به آزادي و عدالت را آغاز كردند و با تقديم هزاران شهيد، شجره طيبه انقلاب اسلامي را آبياري نمودند. از سوي ديگر انديشه مهدويت و اعتقاد به ظهور حضرت قائم (عج) نقش بسيار مهمي در ايدئولوژي مبارزاتي و اميد به آينده نهضت ايفا نمود و مردم مسلمان ايران تحت رهبري مذهبي و ديني امام خميني(ره) انقلابي را برپا نمودند كه در حال زمينه سازي براي انقلاب جهاني حضرت مهدي(عج) است.
«انقلاب اسلامي ايران» در طول عمر 32 ساله خود نشان داد كه مي شود با دخالت دين در تمام شئون اجتماعي و فردي مردم، جامعه را اداره كرد و در حال حاضر فقط دين اسلام است كه اين قابليت و ظرفيت را داراست و اگر به صورت كامل و جامع به احكام آن عمل شود آن مدينه فاضله كه در طول تاريخ بشر، آرزوي او بوده محقق خواهد شد و اين ويژگي اسلام به خاطر خاتميت آن است. در پايان بايد اين فراز از وصيت نامه سياسي- الهي امام خميني(ره) را متذكر شويم كه مي گويد: «... انقلاب ما متكي بر معنويات و خداست و آنهايي كه با ما موافقند آنهايي هستند كه با خط توحيدي موافقند ... شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامي از همه انقلاب ها جداست، هم در پيدايش، هم در كيفيت و هم در انگيزه انقلاب و قيام...» (12)
در طول چند قرن اخير كه آغاز آن با انقلاب صنعتي همراه بود، نگاه انسان از آسمان برگرفته شد و انسان غربي كه بر حسب توهم خويش را «خودبنياد» (13) مي پنداشت(اومانيسم)، سعي كرد تا تمام آثار دين را از اجتماع و اداره حكومت ها پاك كند(لائيسيم) تا جايي كه دين را افيون توده ها خواندند(كمونيسم) و اين سخن كه «دين و مذهب و وحي آسماني توانايي اداره جامعه را ندارد» به عنوان مبناي تفكر و تمدن جديد بشري قرار گرفت و در بهترين حالت دين را به كنج كليسا راندند. (سكولاريسم) با اين تفكر اشتباه كه از تاريكي قرون وسطي و حاكميت كليسا رها شده اند؛ وارد دنياي تاريك تري شدند كه با وجود پيشرفت مادي و صنعتي، انسان از اصل خود دور شده و تبديل به يك ماشين صنعتي شد.
در نيمه دوم قرن بيستم(1979م) ناگهان مردي از سلاله پاك امام حسين(ع) با انفجار نوري در فضاي تاريك تمدن بشري نظر همگان را به انقلاب اسلامي ايران جلب كرد و اين اتفاق به مثابه متولد شدن ستاره درخشاني بود كه نور آن دائماً در حال حركت به جلو است.
اينك انقلاب شكوهمند اسلامي ايران در دهه چهارم خود (دهه پيشرفت و عدالت) به سر مي برد و توانايي خود در اداره جامعه و حتي اداره جهان را به رخ نظام هاي ليبراليستي و كمونيستي و ماترياليستي كشيده است و روز به روز در سايه اطاعت و اجراي فرامين الهي و مكتبي اسلام به پيشرفت هاي خيره كننده اي نائل مي شود. اين به خاطر پويايي آن است كه هيچ بن بستي براي آن متصور نيست. با توجه به مطالب فوق مي توان گفت كه بزرگ ترين دستاورد انقلاب اسلامي ايران كه از صبغه اسلامي آن ناشي مي شود، اثبات كارآمدي دين در عرصه حكومت داري و سياست است.

3- ثمره و نتيجه انقلاب اسلامي ايران
در پيروزي و شكست انقلاب ها يكي ديگر از عواملي كه موثر است، «هدف انقلاب» مي باشد. انقلاب ها بعد از پيروزي وقتي به اهداف تعيين شده خود مي رسند اگر يك باز تعريفي از اهداف خود نداشته باشند از حركت باز مي ايستند و در بهترين حالت جهت پويايي و حفظ حالت ديناميك خود مي توانند اهداف جديدي را براي خود تعريف كرده و حول محور آن هدف به حيات خود ادامه دهند، اما هدف انقلاب اسلامي ايران چه بود؟ مردم در انقلاب به دنبال چه چيزي بودند؟
به نظر مي رسد مي توان با بررسي انقلاب اسلامي ايران و مقايسه آن با ساير انقلاب ها به اين هدف پي برد. همان طور كه در قسمت قبل ذكر شد هدف انقلاب تجديد حيات اسلام و مبارزه با كساني بود كه در پي زدودن دين از متن جامعه ايران بودند. و در اين مسير اهداف ديگر از جمله حمايت و هم دردي با مستضعفان ديگر از جمله ملت مظلوم فلسطين نيز همزمان پيگيري مي شد.
با توجه به اين كه نفس عمل صبغه و جهت الهي و اسلامي داشت، نتيجه و ثمره آن نيز الهي و پربركت بود. مي توان گفت بزرگترين ثمره انقلاب اسلامي ايران بعد از اثبات كارآمدي نقش دين در جامعه، الگو گرفتن و بيداري ملت هاي مظلوم و تحت ستم در خاورميانه و شمال آفريقا از آن بود. البته اين بيداري تنها بخشي از ثمرات انقلاب است كه به بار نشسته و همان طور كه رهبر معظم انقلاب فرمودند اين بيداري به قلب اروپا و كشورهاي غربي در مرحله بعد خواهد رسيد.(14) و اين مصداق و مثل كلمه خوب و طيب است كه داراي يك ريشه محكم بوده و دائماً در حال باروري عرضه ثمرات خود به نيازمندان است.(15)
امروزه بر جهانيان اثبات شده است كه انقلاب اسلامي ايران از قلمرو جغرافيايي ايران خارج شده و كل جهان را تحت الشعاع خود قرار داده است. همان گونه كه ذكر شد صدور انقلاب و جهاني شدن آن، ريشه در ماهيت انقلاب اسلامي دارد. اولين و مهم ترين ويژگي انقلاب كه موجب صدور و جهاني شدن آن گرديده است، اسلامي بودن انقلاب است. از آن جا كه اسلام اختصاص به ايران نداشته و محدود به قلمرو جغرافيايي خاصي نيست و مخاطبان آن، مسلمانان و مستضعفان سراسر جهان مي باشند، لذا انقلاب متكي به اسلام نيز به همين ترتيب محدود به كشور خاصي نشده و كل جهان را تحت الشعاع خود قرار مي دهد.
دومين ويژگي انقلاب كه موجب صدور و جهاني شدن آن گرديده، جاذبه پيام آن و آمادگي پذيرش داوطلبانه آن از سوي مسلمانان و نهضتهاي اسلامي جهان بوده است. اين پذيرش و طلب آنها، موجب سرايت خودجوش انقلاب اسلامي ايران به ديگر كشورها شده است. در اين رابطه به نظرات چند تن از رهبران نهضت هاي اسلامي و مردمي متأثر از انقلاب اسلامي اشاره مي كنيم: نماينده جبهه آزاديبخش انقلاب اسلامي افغانستان مي گويد: «انقلاب ايران تنها متعلق به ملت ايران نيست. همچنان كه رهبر انقلاب ايران، تنها رهبر مسلمانان ايران نيست.»(16)
«كبير عبدالرحمن» دبير كل سازمان آزاديبخش فطاني در جنوب تايلند مي گويد: «انقلاب اسلامي ايران يك انقلاب جهاني است و متعلق به يك ملت نيست و در چهارچوب يك مرز محصور نخواهد ماند.»(17) «عباس مدني» رهبر جبهه نجات اسلامي الجزاير مي گويد: «انقلاب اسلامي ايران در واقع متعلق به همه مسلمانان جهان و از جمله مردم مسلمان الجزاير است.»(18) و بالاخره «رهبر جمعيت جزاير آنتيل» مي گويد: «در زماني كه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني در ايران به ثمر رسيد، مسلمانان جزاير آنتيل آن را انقلاب خود دانستند و در حقيقت اين انقلاب نه فقط براي ايران كه الگو و نمونه براي تمام مسلمانان جهان است.»(19)
سومين ويژگي انقلاب اسلامي ايران كه موجب صدور آن گرديده، تأثيراتي است كه بر كل جهان داشته است. انقلاب اسلامي ايران به واقع روابط و معادلات سياسي جهان را بر هم زد و موجب نظم جديدي در اين مناسبات گرديد. به هم زدن دو قطبي بودن جهان، بر هم زدن تعادل قدرت و روابط كشورهاي منطقه خاورميانه و خليج فارس، تأثيرات مهم آن در بر هم زدن سازش حكام وابسته كشورهاي عربي با رژيم صهيونيستي اشغالگر قدس، مطرح نمودن مذهب و دين در عرصه سياست و حكومت از جمله اين موارد است.
ايستادگي در برابر زورگويي هاي استكبار شرق و غرب و مخصوصاً استكبار غرب به سركردگي آمريكا و به زانو در آوردن حكومت ايالات متحده آمريكا نيز موجب گرديد كه بر ابعاد جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران افزوده شود. «تلويزيون بي بي سي» در تحليل خود از اين ابعاد مي گويد: «آنچه در ايران در سال 1979 رخ داد نه تنها براي ايرانيان بلكه براي تمام اديان جهان نقطه عطفي بود. نقطه عطفي كه از بازگشت ميليون ها نفر در سراسر دنيا به اصولگرايي مذهبي خبر مي دهد.»

4- مقدمه اي براي يك اتفاق بزرگ
اروپا پس از بيدار شدن از خواب غفلت و بيرون آمدن از «قرون تاريك وسطي» در مرحله نوزايي (رنسانس) و بعد از آن در مرحله انقلاب صنعتي به زعم خود، به پيشرفت نائل آمد و تمدني نو و مترقي با معيارهاي انساني و بشري (دموكراسي و حقوق بشر؟!) بنا كرد، اما هر روز كه جلوتر مي رفت، زشتي ها و پليدي هاي اين تمدن جديد پديدار مي شد و اكنون به جايي رسيده است كه آن تمدن پيشرفته و به عبارت بهتر «بربريت و توحش مدرن» پاي در گل مانده است و راه به جايي نمي برد و بشري كه از معنويت، دين و وحي منع شده بود، به دنبال گمشده خويش در جوامع اسلامي مي گردد و ما هر ساله، شاهد مسلمان شده هزاران نفر در اروپا و آمريكا هستيم كه مباني فلسفي و تفكر غربي مبتني بر اومانيسم و سكولاريسم را به چالش كشيده اند. نمونه بارز آن اسپانيا است كه زماني جزء اولين استعمارگران دنيا بود، اما اكنون نسل جوان آن با الهام از انقلاب ها و خيزش هاي اسلامي با به كارگيري شيوه ها و روش هاي آنها، به حكومت هاي بي كفايت و بي صلاحيت خود شوريده اند و گويي همين امروز بود كه امام امت فرمود:
«... و از خدا مي خواهيم كه اين قدرت را به ما ارزاني دارد كه نه تنها از كعبه مسلمين كه از كليساهاي جهان نيز ناقوس مرگ آمريكا و شوروي را به صدا درآوريم ... مسلمانان جهان و محرومان سراسر گيتي از اين برزخ بي|انتهايي كه انقلاب اسلامي ما براي همه جهانخواران آفريده است احساس غرور و آزادي كنند؛ و آواي آزادي و آزادگي را در حيات و سرنوشت خويش سر دهند و بر زخمهاي خود مرهم گذارند كه دوران بن بست و نا اميدي و تنفس در منطقه كفر به سر آمده است و گلستان ملتها رخ نموده است... »(20)
اگر بگوييم اكنون قيام مردم اسپانيا از ثمرات انقلاب اسلامي ايران است، به خطا نرفته ايم و اين الگوي مردم ايران اسلامي است كه در حال زايش و گسترش است و روزنه جديدي را به روي مردم تحت ظلم و ستم جهان گشوده است، اما حقيقت اين شجره طيبه و تناور (انقلاب اسلامي ايران) چيست؟ آيا محدود به اسلامي كردن يك كشور و يا حداكثر كشورهاي منطقه خواهد بود؟ نكته اي كه حائز اهميت است و مي توان آن را به عنوان نتيجه اصلي بحث در نظر گرفت اين است كه به زعم بنيانگذار و معمار كبير انقلاب اسلامي ايران و رهبر معظم انقلاب خلف صالح ايشان، «انقلاب اسلامي ايران» آغاز يك مسير مقدس است كه نهايت و سرانجام آن تشكيل حكومت جهاني عدل به زعامت و ولايت آخرين ذخيره و ولي خدا حضرت صاحب الزمان مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) خواهد بود.
البته انقلاب اسلامي مراحل تكاملي خاص خود را دارا مي باشد كه به تعبير مقام معظم رهبري اين مراحل عبارتند از: «انقلاب اسلامي، نظام اسلامي، دولت اسلامي، كشور اسلامي، جهان اسلامي.»(21) انقلاب اسلامي ايران اكنون بعد از گذر از دوره «نظام اسلامي» و «دولت اسلامي» در حال نيل به «كشور اسلامي» است و اكنون همزمان با ساخت كشور اسلامي به خاطر مترقي بودن اصول آن و تأثيرگذاري بر كشورهاي ديگر در آستانه ورود به «تمدن جهاني اسلامي» هستيم. خيزش هاي اخير كشورهاي عربي خاورميانه و شمال آفريقا در واقع جزيي از اين بيداري جهاني است و ما تازه در ابتداي مسير قرار داريم و با رسالتي بزرگ مواجه هستيم؛ رسالتي كه از يك طرف بايد ميراث گرانقدر انقلاب اسلامي را حفظ كنيم و از طرف ديگر موظف به نشر و صدور آن هستيم.
با اينكه انقلاب ما به فرموده حضرت امام خميني(ره) صادر شده است، اما موضوع صدور انقلاب به معناي آن نيست كه با خيال آسوده بنشينيم نظاره گر نتايج آن باشيم؛ بلكه وظيفه ما اكنون خطيرتر و بيشتر شده است چون موتور محرك اين جنبش ها و حركت هاي مردمي انقلاب اسلامي ايران بوده است شايسته است به مثابه يك چشمه جوشان و فياضي تشنگان اين مسير را سيراب نماييم و اين خيل تشنگان نشان از اين دارد كه ما روز به روز با تقاضاي بيشتري مواجه خواهيم بود؛ امروز كشورهاي عربي منطقه و شمال آفريقا، فردا قلب اروپا و آمريكا و پس فردا ... و ما اكنون در آستانه ورود به تمدن بزرگ اسلامي قرار داريم.

¤ منابع در دفتر نشريه موجود است.

منبع هفته نامه صبح صادق

نقطه هدف در تخريب سپاه

نقطه هدف در تخريب سپاه


بعد از فتنه 88 و به دنبال پروژه هاي اسلام هراسي و ايران ستيزي، پروژه سپاه هراسي از سوي غرب و به ويژه مثلث شوم آمريكا، رژيم صهيونيستي و پير استعمار انگليس كليد خورد. بررسي رسانه هاي استكباري و صهيونيستي از منظر پرداختن به موضوع سپاه و پاسداران طي دو سال گذشته نشان مي دهد، طبق يك برنامه كاملاً طراحي شده، تخريب سپاه در اين رسانه ها و همچنين رسانه هاي ضدانقلابي يك روند تصاعدي و رو به افزايش دارد. اكنون كمتر شبكه ماهواره اي، سايت و وبلاگ هاي فارسي زبان وابسته به جريان استكبار را مي توان يافت كه خط تخريب سپاه پاسداران را دنبال نكند. در يكي از آخرين برنامه هاي تخريبي عليه سپاه كه از سوي رسانه آمريكايي VOA توليد و پخش شد، عمق كينه و دشمني آمريكايي ها و تمامي ضدانقلابيون خارجه نشين نسبت به سپاه آشكار گرديد. در اين برنامه سه قسمتي كه با عنوان «سرداران حكومت و حكومت سرداران» پخش شد و نقش اصلي در اين برنامه در كنار آمريكايي ها، بر عهده عناصري از جريان فتنه بود، تلاش گسترده اي به عمل آمد تا يك چهره غير اسلامي، غيرانقلابي و غيرمردمي از سپاه ترسيم شود. سوال اين است كه نقطه هدف در پروژه سپاه هراسي، سپاه ستيزي و اين امواج گسترده تخريب عليه سپاه كجاست؟ چرا طي سال هاي اخير حمله به سپاه و تخريب چهره فرماندهان و سرداران سپاه در دستور كار دشمنان و تمامي جريان هاي ضدانقلابي قرار گرفته است. عجيب آن است كه در برخي از اين برنامه ها، سازندگان برنامه در پوشش مدافع ارزش ها از قبيل اسلام ناب محمدي(ص) و آرمان هاي حضرت امام(ره)، با اين عنوان به سپاه حمله مي كنند كه سپاه با گذر زمان از رسالت خود كه حفظ اين ارزش ها و آرمان ها بوده فاصله گرفته و اكنون به دنبال قدرت مي باشد! در پاسخ به سوال مذكور بايد گفت: دشمنان اسلام، انقلاب و جمهوري اسلامي ايران كه طي بيش از سه دهه، هر آنچه در توان داشته اند را براي شكست مقاومت ملت ايران به ميدان آورده، اكنون بيش از هر زمان ديگر احساس ناكامي و ذلت و خواري در برابر عظمت اين ملت مي كنند. آنان در جست وجوي علل اين همه ناكامي به رغم سرمايه گذاري هاي كلان و به كارگيري همه تجارب، به اين جمله حضرت امام خميني(ره) پي برده اند كه فرمودند: «اگر سپاه نبود كشور هم نبود.»
آري نقش بي نظير و بي بديل سپاه پاسداران در شكست توطئه ها و فتنه هاي طراحي شده از سوي آمريكايي ها، صهيونيست ها، انگليسي ها و تمامي جريان هاي ضدانقلابي، فتنه گر و منحرف از ابتداي پيروزي انقلاب تا به امروز، سبب گرديده تا آنان براي شكست مقاومت ملت ايران و ساقط كردن نظام جمهوري اسلامي، تخريب سپاه با هدف فرو ريختن پايگاه هاي مردمي اين نهاد انقلابي را در دستور كار قرار داده و روز به روز بر حجم اين تخريب ها بيفزايند. سپاه نيرويي مكتبي، انقلابي و مردمي است و عناصر سه گانه مذكور منابع اصلي توليد قدرت سپاه به حساب مي آيند. دشمنان با تصويرسازي غيرواقعي از سپاه به دنبال آنند تا افكار عمومي در ايران را نسبت به سپاه و عملكرد آن بدبين ساخته و به مرور زمان پايگاه هاي مردمي سپاه را تضعيف نمايند. بديهي است كه سپاه پاسداران براي ناكام گذاشتن دشمنان در اين ترفند و توطئه جديد، بايد روز به روز علاوه بر حفظ ويژگي هاي سه گانه مكتبي بودن، انقلابي بودن و مردمي بودن خود، آنها را پررنگ تر و برجسته تر سازد. اطمينان خاطر وجود دارد كه سپاه با ظرفيت ها و قابليت هاي بسيار بالايي كه دارد و مهم تر از همه با برخورداري از نعمت بزرگ فرماندهي معظم كل قوا حضرت امام خامنه اي(مدظله العالي)، به خوبي در اين عرصه نيز دشمنان را ناكام گذاشته و همانند گذشته با برخورداري از منابع پايان ناپذير قدرت، از انقلاب اسلامي و دستاوردهاي آن پاسداري خواهد كرد.

منبع هفته نامه صبح صادق

آغاز شكل گيري جنگ نرم غرب عليه ايران

آغاز شكل گيري جنگ نرم غرب عليه ايران


پروژه هاي آمريكايي براندازي نرم


نقش رسانه ها در تمامي كشورهايي كه در آنها براندازي نرم صورت گرفته، كاملاً محسوس و تأثيرگذار است. در ايران نيز افرادي كه به دنبال فتح سنگر به سنگر نظام بودند و تئوري فشار از پايين و چانه زني از بالا را ارائه كرده بودند نقش بي بديل قدرتمند رسانه ها اعم از مكتوب و غيرمكتوب را درك كردند و تمام حمايت خود را از آن انجام دادند.
پس از مقطعي كه روزنامه هاي جريان وابسته به دلايل مختلف توقيف شد، تنها اينترنت ماند و شبكه هاي ماهواره اي؛ كشورهاي غربي نيز كه در آن مقطع اصلاح طلبان را در پايان راه مي ديدند سرمايه هاي عظيم مالي و حمايتي خود را پشت اين جريان قرار دادند. در همين راستا در خارج از كشور شبكه هاي ماهواره اي با بودجه كشورهاي غربي گسترش پيدا كرد و جمعي از روزنامه نگاران داخلي بر اساس تفكرات خود جذب رسانه هاي ضدانقلاب شدند. در داخل نيز جريان دوم خرداد پس از كشف پتانسيل اينترنت شروع به ساخت وب سايت هاي مختلف كرد.
برخي موسسات آمريكايي چون «هوفر» و «بركمن»، «ممري» و ... نيز رسماً وارد عرصه كمك به مخالفان نظام اسلامي شدند كه در اين نوشتار به برخي كمك هاي آمريكا در پروژه هاي مختلف به فتنه گران پرداخته مي شود.

الف) پروژه گلف 2000
پروژه استفاده از فضاي مجازي براي شكل دهي به يك شبكه اينترنتي توسط بيگانگان باعث شد كه پروسه هاي براندازانه اي عليه ايران شكل گيرد. يكي از اين پروژه هاي تعريف شده براي اين پروسه، اقدامات مركز «بركمن» از زير مجموعه هاي دانشگاه هاروارد بود كه وظيفــه اصلي اش بررسي جنبه هاي سياسي - اجتماعي اينترنت است.
در گذشته كنفرانسي در اين دانشگاه برگزار شده بود كه هدف آن بررسي نمونه هاي مختلف غيرآمريكايي اينترنت در انتخابات كشورهاي مختلف بود. براي آمريكا و ناتو اهميت داشت تا متوجه شوند اينترنت تا چه ميزاني در ديگر كشورها بومي شده است. همچنين كنفرانسي در آن سال ها پيرامون توانمندي وبلاگ ها و اينترنت در رژيم صهيونيستي برگزار شد. اين كنفرانس توسط يكي از عناصر ايراني تبار اسرائيل به نام «ديويد منا شويد» كه در پروژه «گلف 2000» گري سيك (مشاور و عضو ارشد شوراي امنيت ملي آمريكا در زمان كارتر) همكاري مي كرد، برگزار شد.
گري سيك پروژه اي راه اندازي كرده بود كه در آن از همه ايراني هايي كه در داخل و خارج از كشور با سرويس امنيتي كشورهاي مختلف همكاري مي كردند استفاده مي شد. هدف از اين پروژه ارتباط با برخي از نخبگان داخلي و كسب اطلاعات از اوضاع ايران بود كه بعضي از اساتيد دانشگاهي و شخصيت هاي اصلاح طلب از جمله؛ سريع القلم، سيامك نمازي، جهانبگلو، قمي، هاديان، ذاكريان و .... در اين پروژه عضو بودند. در همين كنفرانس در تل آويو بود كه روزنامه نگاري ايراني در آن شركت كرد و مباحثي چون استفاده درست جريان اصلاحات از اينترنت، راه اندازي جنگ رواني، براندازي نرم، انجام مواردي كه رسانه هاي سنتي و بومي از انجام آن عاجز هستند و ... مطرح شد. از سوي ديگر موسسه اي به نام «ممري»، در سرزمين هاي اشغالي مشغول به فعاليت شبه رسانه اي است كه در اصل آمريكايي است. وظيفه اين موسسه در زمينه مطالعات رسانه اي خاورميانه است. تلاش اصلي اين موسسه مبارزه با فعاليت هاي ضد اسرائيلي است كه در ديگر كشورها صورت مي گيرد. موسسه «ممري» پروژه اي را دنبال مي كند كه هدف آن حمايت از اصلاح طلبان دنياي اسلام از جمله ايران است. مسئول اين پروژه يكي از افسران قديمي اطلاعات ارتش اسرائيل است. بنا به گفته هاي اين افسر قديمي اسرائيلي اهداف اين موسسه در ايران اشاعه تفكراتي مانند تفكرات عبدالكريم سروش و برخي ديگر از روشنفكران وابسته به آنها مي باشد.
همكاري روزنامه نگاران ايراني با پروژه گلف 2000
در اين پروژه آنچنان كه در آن برنامه ريزي شده بود قرار شده بود كه برخي از چهره هاي برجسته اصلاح طلب جذب شوند و از طريق آنها روزنامه نگاراني كه از ديد آنها توان حركت در راستاي اهداف اين پروژه را داشتند به گلف 2000 ملحق شوند.
بر همين اساس بود كه اصلاح طلباني كه با اينترنت آشنا بودند و حضور پررنگ در دنياي مجازي داشتند جذب شدند. در اين راستا بود كه افرادي از قبيل محمدعلي ابطحي، ابراهيم نبوي، سينا مطلبي، اميد معماريان، مسيح علي نژاد، نيك آهنگ كوثر، پرستو دو كوهكي، مسعود بهنود و ... به اين پروژه ملحق شدند. در مثلث براندازي هر كدام از موسسات آمريكايي فعاليت خاصي را انجام مي دهند كه در ايران نيز يك سري افراد با آنها همكاري مي كنند. مهم ترين موسسه «هوفر» زير مجموعه دانشگاه استنفورد است كه در زمان جنگ سرد تشكيل شده است. اين موسسه پروژه اي به نام «دموكراسي در ايران» دارد كه زير نظر سه شخص امنيتي به نام هاي: عباس ميلاني، لري دايمند، مايكل مك فور اداره مي شود.
عباس ميلاني در زمان شاه به دليل فعاليت در گروه هاي چپ دستگير و در بازداشت تبديل به يك سلطنت طلب دو آتشه شد! به طوري كه پس از انقلاب و يكي دو سال زندگي در ايران، كشور را به مقصد آمريكا ترك و در آنجا كتاب هاي متعددي به نگارش درآورد و از دستاوردهاي رژيم پهلوي تقدير كرد. او كم كم به يكي از رهبران اپوزيسيون تبديل شد كه با ديگران فرق عمده اي داشت و آن رابطه با عناصر اصلاح طلب داخلي بود. پروژه «دموكراسي در ايران» پيرامون فرهنگ عامه مردم در ايران مانند موسيقي، وبلاگ ها و مسائل جنسي كار مي كند. بخش دانشجويي اين موسسه بسيار فعال است كه افرادي مانند فاطمه حقيقت جو، آرش (احمد) نراقي از اعضاي حلقه كيان و نزديك به «عبدالكريم سروش» در كنفرانس هاي آنها سخنراني مي كنند.
در داخل ايران نيز برخي افراد كه به كارگزاران نزديك بودند. به طور نمونه، «محمد عطريانفر» در هر مجله يا روزنامه اي كه كار مي كرد از «عباس ميلاني» تحت پوشش يك تاريخ نگار كه كارهاي خود را انجام مي دهد، مصاحبه مي كرد. اهميت عباس ميلاني براي CIA از رضا پهلوي هم بيشتر بود، زيرا او با اصلاح طلبان رابطه خوبي دارد و حتي تمام هزينه هاي مالي اكبر گنجي در خارج از كشور را نيز او تأمين مي كند.

ب) پروژه صداهاي جهان
يكي ديگر از پروژه هايي كه براي رصد و برنامه ريزي عملياتي در فضاي سايبري برنامه ريزي شد پروژه «صداهاي جهان» بود. پروژه «صداهاي جهان» زير مجموعه مركز بركمــن (دانشگاه هاروارد) در سال 2004 تعريف شد. هدف اين پروژه تمركز بر تمام بلاگرهاي دنيا به خصوص كشورهاي مخالف آمريكا از جمله ايران بود تا بتوانند به هدف خود كه ايجاد جنگ رواني در اين كشورها است، دست پيدا كنند.
منابع مالي اين پروژه را بنياد سوروس (OSi) تأمين مي كند كه به اكثر موسسات غير دولتي در دنيا كمك مالي مي كند. طراح و پيگير اين پروژه فردي به نام «زوكرمن» است كه قبلاً در بنياد سوروس فعاليت مي كرده است. او بر روي استفاده از اينترنت براي براندازي نرم در كشورهاي مختلف فعاليت زيادي داشته است و با نهادهاي اطلاعاتي امنيتي غربي نيز رابطه دارد. فرد فعال ديگر در اين پروژه خانم «ربكا مك كين» است كه قبلاً در CNN فعاليت داشته است.
بر اساس مشاهدات و اطلاعات موجود پروژه «صداهاي جهان» توسط سازمان اطلاعات مركزي آمريكا حمايت مالي مي شود و اين سازمان، آن را طراحي كرده تا بتواند در كشورهاي مخالف آمريكا نيروها را جذب كند و يك جنگ رواني از طريق وبلاگ ها عليه حكومت در آن كشورها راه اندازي كند.

ج) پروژه رسانه؛ بـازوي پرقدرت برانـدازي نرم
يكي ديگر از بازوهاي براندازي كه در مسائل اخير خود را بيشتر نشان داد رسانه است كه در سال هاي اخير بسيار بر آن سرمايه گذاري شده است. اين بازو داراي سه زير شاخه است: مطبوعات، اينترنت (موبايل، سايت و ...)، راديو - تلويزيون.
از قبل راديو - تلويزيون اين تكنولوژي را به آمريكا داد تا از بيرون به داخل ايران دسترسي پيدا كند به همين دليل سرمايه گذاري زيادي در اين زمينه انجام مي شد اما در اين چند سال اخير در زمينه مطبوعات هم سرمايه گذاري شده و حتي يك سري از موسسات مطبوعاتي شروع به توزيع موارد فكري مي كنند كه يكي از مهم ترين محورهاي جنگ رواني است.
از زير شاخه هاي معروف رسانه، صداي آمريكا است كه افرادي مانند سازگارا، افشاري، شيرين عبادي، مهرانگيزكار و .... رسماً از نيروهاي اين شبكه محسوب مي شوند.
رسانه هاي ديگري هم نظير راديو اروپايي (دويچه وله) متعلق به وزارت خارجه آلمان و راديو فردا كه افرادي همچون كيوان حسين، فريد قاسمي، مصدق كاتوزيان، ايرج گرگين و... در آن مشغول به فعاليت هستند.
هلند در بخش رسانه با اختصاص بودجه اي 51 ميليون يورويي سرمايه گذاري عظيمي انجام داده كه يكي از اين مجموعه ها كه با اين بودجه راه اندازي شد «راديو زمانه» است. عناصري از حاميان جريان دوم خرداد اعم از معصومه ناصري، مهدي گرامي، نيك آهنگ كوثر، ابراهيم نبوي، عباس معروفي، كلانتري و ... در آن مشغول به كار هستند. سردبير خبر راديو زمانه فردا به نام «حسين علوي» از افراد موثر رسانه اي در اتحاديه جمهوريخواه است. در بخش اينترنت نيز اين چند ساله فعاليت ها گسترش يافته است. بخش اعظم بودجــه هاي هلند صرف بر پايي وب سايت هايي مانند روزآنلاين به سردبيري «حسين باستاني» و مشاركت نوشابه اميري، ابراهيم نبوي، عباس ميلاني، علي افشاري، فرح كريمي و احمد زيد آبادي شده است. وب سايت خانه آزادي كه با سازمان سيا رابطه مستقيم دارد و وب سايت گذار كه افرادي مانند محمد تهوري، فاطمه حقيقت جو، فرج سركوهي، عباس معروفي و ... در آن مشغول به فعاليت هستند، از جمله اين پايگاه هاي اينترنتي هستند. در مجموع با توجه به مطالب گفته شده كاملاً مي توان دريافت كه جريان برانداز طي ساليان گذشته چگونه با بهره گيري از فضاي سايبر به دنبال تأثيرگذاري در سپهر جامعه ايراني براي دستيابي به مقاصد و اهداف خود بوده است، به شكلي كه اين تلاش به شكل دقيق در قالب دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري اجرايي شد. به اين شكل كه تجميع دو تلاش داخلي و خارجي در آن قابل رويت بود. يك سوي آن تلاش هاي داخلي براي براندازي نظام در قالب انقلاب رنگي بود و سوي ديگر آن تلاش هاي خارجي براي تأثيرگذاري و حتي حمايت و دخالت مستقيم به نفع برخي كانديداها.

نداي انقلاب

منبع هفته نامه صبح صادق

نقش نشانه شناسی در یافتن بصیرت

نقش نشانه شناسی در یافتن بصیرت

         

 

در مطلب حاضر نویسنده با اشاره به مسئله نشانه ها که مصادیقی ازجمله معجزات، فتنه ها و آزمون های بزرگ اجتماعی و سیاسی و بحران ها را شامل می شود، درصدد است با استفاده از آیات وحی، نقش نشانه ها را در ایجاد بصیرت برای مردم به خصوص نخبگان سیاسی واجتماعی موردبررسی قرار دهد. اینک با هم این مطلب را ازنظر می گذرانیم.

 

اهمیت نشانه ها برای ایجاد بصیرت

بصیرت به معنای روشن، روشنایی و بینایی، یکی از مهم ترین واژه های کاربردی در فرهنگ قرآنی است. انسان بصیر و بینا به کسی گفته می شود که از راه های گوناگون نسبت به خود و پیرامون، آگاهی روشنی داشته باشد و موقعیت خود را با هر چیزی به درستی بسنجد و ارزیابی کند. از اینرو میان شخص بصیر با جهان خارج نسبتی مبتنی بر واقعیت ها و حقیقت ها پدید می آید؛ زیرا هر آن چه از واقعیت ها را می بیند با توجه به حقایق هستی ارزیابی می کند و میان هست ها و بایدها ارتباط منطقی برقرار می کند.

 

در این میان نمی توان از نقش نشانه ها غافل بود؛ (ق آیه۲۲) هوشیاری و تیزبینی انسان بصیر به وی کمک می کند که هر نشانه ای را به درستی بشناسد و تحلیل و تبیین کند؛ زیرا تفقه در نشانه های هستی به وی این امکان را می بخشد تا نسبت متغیرات را در اشکال مختلف به دست آورد و نسبت به آن واکنش درست و مناسب نشان دهد. این گونه است که نشانه ها و به تعبیر قرآنی، آیات، در ایجاد بینش (شناخت) و نگرش (باورها و رفتارهای ایمانی) نقش بسزایی ایفا می کند.

 

البته در تعبیر قرآنی، همه هستی، نشانه و آیات الهی هستند که باید مورد توجه قرار گیرد و انسان متفقه و فهیم را به سوی حقایق از مسیر واقعیت ها رهنمون سازد. با این همه برخی از نشانه ها، کارکردی تأثیرگذار و مستقیم در شناخت موضوع و ایجاد نگرش و باورهای سازنده دارد که از آن ها به معجزه یاد می شود. در حقیقت معجزه، نشانه و آیه ای بصیرت ساز است و روشنگری شگفتی برای انسان ایجاد می کند. البته این تنها کارکرد معجزه نیست بلکه برخی دیگر از امور است که کارکردی از این دست دارد که یکی از آن ها مجموعه ابتلانات و فتنه هاست. فتنه ها همان اندازه که هشدار دهنده هستند، همان اندازه نیز روشنگر می باشند و آدمی را نسبت به موقعیت خود در هستی و جامعه و نیز واکنش و کنش مناسب آگاه می سازند. این جاست که فتنه ها برای اهل بصیرت کارکردهای شگفتی را بازی می کنند. (توبه آیه۴۹ و آیات دیگر)

 

چیستی بصیرت

در مفهوم شناسی این واژه باید به این نکته توجه داشت که از نظر ریشه ای ارتباط تنگاتنگی میان بصیرت به معنای روشنایی، با بصر به معنای چشم وجود دارد. به این معنا که زمانی به انسانی گفته می شود که وی دارای بصر است که چشم وی در سلامت بوده و توانایی دیدن روشنایی را داشته باشد و رنگ ها و بازتاب های نور را از طریق چشم دریابد و احساس کند. بنابراین کسی که دارای چشم ولی کور و نابینا باشد، دارای بصر نیست، بلکه وی تنها دارای «عین» یعنی چشم است. مفهوم بصیر با مفهوم فارسی بینایی ارتباط نزدیکی دارد. انسان بینا کسی است که دارای سلامت چشم و قدرت دیدن است؛ بلکه فراتر از مرتبه دیدن، می تواند به روشنی و وضوح آن چه را می بیند تجزیه و تحلیل کند و واقعیت ها را به درستی دریابد، زیرا هر دیدنی مساوی با درک و فهم نیست.

 

به سخن دیگر، بینایی یا همان بصیرت، مرتبه ای پس از سلامت چشم و روشنایی آن می باشد و به مرتبه ای اشاره دارد که شخص بتواند با بهره گیری از ابزار حسی چشم و دیدن، از راه قلب و دل خویش، آن چه را یافته تجزیه کرده و اطلاعات بیرونی را با اطلاعات درونی و شهودی خود تطبیق دهد و به یک نتیجه گیری منطقی و درست برسد و نسبت به آن چه دیده شده واکنش سازنده و مثبت داشته باشد. بنابر این اهل بصیرت، کسی است که بتواند از واقعیت ها به درستی از طریق چشم و دیدن آگاهی یابد و آن را درمغز و قلب خویش تجزیه و تحلیل کرده و متناسب با آن واکنش نشان دهد.

 

این گونه است که ارتباط تتگاتنگی میان نشانه ها، درک و تفقه، کنش و واکنش، واقعیت ها و حقایق پدید می آید و از مرز دیدن و نگاه کردن عادی بیرون می رود. از این رو خداوند در قرآن، اهل بصیر را فراتر از اهل دیدن و شنیدن معرفی می کند که تنها از طریق چشم می بینند و از طریق گوش می شنوند و یا از طریق دیگر حواس ظاهری و باطنی،اطلاعاتی را از بیرون و درون کسب می کنند، ولی از قلب خویش بهره نمی گیرند تا این اطلاعات را تجزیه و تحلیل کرده و در مقام تفقه و فهم قرار گیرند و نسبت به آن واکنش نشان دهند.

 

تفقه و فهم، معیار شناخت اهل بصیرت

آن چه اهل بصیرت را اهل بصیرت و بینایی می گرداند، تفقه و فهم، نسبت به اطلاعات و نشانه های رسیده از راه حواس و دیگر ابزارها و منابع شناختی است. لذا خداوند کسانی را که از اطاعت و نشانه های شناختی به درستی بهره نمی گیرند و به ابزار اصلی دل و قلب، درآن تفقه نمی کنند، سرزنش می کند؛ زیرا داشتن اطلاعات به تنهایی کفایت نمی کند بلکه تجزیه و تحلیل آن و در نهایت واکنش نشان دادن درست و مناسب براساس اطلاعات وفهم هاست که به اطلاعات و دانش ارزش و اعتبار می بخشد. (اعراف آیه ۱۷۹ و احقاف آیه ۲۶ و آیات دیگر)

 

براین اساس می توان گفت که بصیرت درفرهنگ قرآنی، نوعی بینایی خاص است که به شخص، امکان واکنش مناسب در برابر نشانه ها و اطلاعات به دست آمده را می دهد.پس ارتباطی تنگاتنگ میان واقعیت ها و حقایق درتفسیر مفهوم بصیرت وجود دارد؛ زیرا آن چه از طریق ابزارها و منابع شناختی به دست می آید. واقعیت است که اهل بصیرت با درست کنار هم قرار دادن این واقعیت های به دست آمده با حقایق هستی می کوشند تا واکنش مناسب و درستی را ارایه دهند.

 

حقایق به آن دسته از امور گفته می شود که درمسیر اصلی هستی، تحقق و ثبوت دارد، هرچند که درجهان خارجی، آن چه یافت می شود برخلاف آن مسیر اصلی باشد. بنابراین هر واقعیتی نمی تواند حقیقت باشد، ولی هر حقیقتی می بایست واقعیت یابد. بنابر این با دو دسته از امور روبه رو هستیم: دسته نخست اموری است که واقعیت خارجی را شکل می بخشند و جزو هست ها می باشند ولی این گونه نیست که هر هستی، حقیقت درست و مناسب درمسیر اصلی هستی باشد. دسته دوم اموری است که حقیقت می باشد و گاهی به شکل واقعیت در جهان خارج تحقق یافته است. دراین حالت میان هست و باید، یکتایی و یگانگی پدید آمده است ولی گاه دیگر آن حقیقت درخارج آن حقیقت درخارج تحققی ندارد، از این رو جزو آرمان و بایدهاست ولی به شکل هست ها تحقق نیافته است. بنابر این لازم است که هربایدی هست شود ولی این گونه نیست که هر هستی بایدی است که باید وجود داشته باشد. نمونه این واقعیت ها ناهنجاری های اخلاقی چون زنا و تهمت و دروغ است که هست هایی می باشندکه می بایست هست نباشند.

 

اهل بصیرت پس از آگاهی از آن چه یافته و تفقه نموده اند می کوشند تا آن واقعیت را با حقایق بسنجند و درمسیر تحقق بخشی حقایق تلاش کنند. این گونه است که اهل بصیرت درمسیر علم ملکوتی و حقایق آن حرکت و تلاش می کنند و واقعیت ها را براساس آن می سنجند.

 

ارزیابی و داوری اهل بصیرت

چنان که گفته شد، اهل بصیرت، کسانی هستند که میان حقایق و واقعیت ها به داوری می نشینند و آن چه را ازطریق نشانه ها به دست آورده اند با تفقه و فهم دقیق می سنجند تا اگر واقعیتی با حقیقتی همخوان و سازگار نبود، در تغییر آن بکوشند و اگر هماهنگ و سازوار بود در تثبیت آن تلاش کنند. براین اساس داوری و ارزیابی در مفهوم بصیرت نقشی مهم ایفا می کند؛ زیرا بی داوری و ارزیابی، نمی توان حقایق را در واقعیت های پیچیده شناخت و نسبت به آن توصیه های مناسب ارائه داد.

 

بنابر این نیاز به معیارهای سنجش نیز خود را به عنوان یک ضرورت در مفهوم بخشی بصیرت مطرح می کند. اصولا به سبب پیچیدگی امور، تنها با معیارهای خاص می توان در واقعیت های خارجی، حقایق را شناخت وآن را به عنوان هدف و آرمان، مورد توجه و اهتمام قرار داد. این گونه است که بسیاری از مردم حتی خواص اهل علم، در فهم حقایق دچار تردید و مشکل می شوند؛ زیرا واقعیت ها چنان حالتی از گفتمان را در جامعه پدید می آورد که شناخت حق از باطل مشکل می شود. به ویژه آن که اصولا انسان ها در چارچوب واقعیت ها زندگی و تحلیل و تبیین می کنند و توصیه های آنان بیشتر مبتنی بر واقعیت ها شکل می گیرد.

 

از این رو در اسلام، شناخت معیارهای سنجش به عنوان یک اصل مهم مورد توجه قرار گرفته است و از آن جایی که برای توده های مردم، معیارهای عقلانی و انتزاعی سخت یاب می باشد، به معیارهای غیر انتزاعی و تجسمی توجه داده شده است. براین اساس به عنوان یک معیار عینی غیر انتزاعی، امیرمؤمنان علی(ع) به عنوان معیار سنجش مطرح می شود و در روایات بسیاری آن حضرت(ع) به عنوان میزان اعمال و رفتار معرفی می گردد، زیرا مردم با توجه به مصادیق عینی و اسوه های کامل که در برابر ایشان است، بهتر می توانند حق را از باطل تشخیص دهند و واقعیت های جامعه و جهان، آنان را نفریبد.

 

در فتنه ها که از همه سو هجوم گفتمان واقعیت ها، مردم را احاطه کرده و قدرت تفکر و تدبر را از ایشان گرفته است، اسوه های عینی و ترازوی عینی و محسوسی چون امیرمؤمنان (ع) است که می تواند راهنمای مردم برای خروج از فتنه ها باشد.

 

عقل و علم در بصیرت

هرچند که علم و شناخت از واقعیت ها و حقایق، بسیار اساسی و مفید است ولی از آن جایی که علم به معنایی دانایی است هرگز نمی تواند چنان که باید و شاید در یافتن مسیر اصلی کمک کند. دانایی و دانش، به عنوان مقدمه می تواند به بصیرت بخشی و روشنگری کمک کند ولی آن چه به آدمی کمک می کند تا اهل بصیرت شود عقل است.

 

بسیاری از اهل علم و دانایی به سبب فقدان عقلی که پای هوای نفس را عقال کند و بند راهش شود، گرفتار بدبختی و شقاوت ابدی شده اند؛ زیرا آگاهی و دانایی نسبت به جهان واقعیت ها بلکه حتی حقایق ملکوتی هستی، نمی تواند نگرش و رفتار شخص را مشخص کند؛ این جاست که عقل به عنوان عامل مهم نگرش ساز وارد عمل می شود. عقل انسانی است که همانند پیامبر درونی و وجدان بیدار فطرت، آدمی را نسبت به آن چه یافته و آگاه شده، با انگیزه می سازد و انگیزه حرکتی را برای تحقق حقایق فراهم می آورد.

 

در حقیقت عقل آدمی به وی کمک می کند تا از شناخت خویش نسبت به واقعیت ها و حقایق به درستی بهره گیرد و پس از سنجش و داوری، در مسیری قرار گیرد که او را به سوی کمال و حقایق هستی سوق دهد.

 

نشانه های روشنگر

انسان عالم عاقل به هر جا بنگرد نشانه های بسیاری برای خود می یابد که بتواند براساس آن داوری و سنجش کند و راه خویش را باز شناسد. این گونه است که نشانه ها در زندگی هر انسان بصیر، نقش اساسی را ایفا می کند.

 

این که در آموزه های قرآنی از آیات الهی به عنوان بصیرت یاد شده است.(ق آیات ۶ تا ۸ و آیات دیگر) از آن روست که این نشانه ها و آیات، به شخص، بینایی می بخشد تا موقعیت خود و پیرامون را به درستی تفسیر و تحلیل کرده و با تفقه و بهره گیری از معیارهای سنجش، میان واقعیت ها و حقایق، تبیین و توصیه دقیق و راهبردی ارایه دهد.

 

از نظر قرآن، نشانه های روشنگر در همه جا به فراوانی یافت می شود و اگر انسان به پیرامون خود نگاهی کند آنها را می یابد.

 

از آن جایی که همه ابزارها و منابع شناختی از جمله گوش و چشم و دل برای آدمی فراهم است و همه معیارهای سنجش در اختیار او گذاشته شده است، انسان به آسانی می تواند با دیدن نشانه ها و تفکر و تدبر در آنها، و سپس سنجش براساس معیارهای عینی و حتی انتزاعی، موقعیت درست را تشخیص داده و در مسیر حق حرکت کند و در دام واقعیت ها نیفتد.

 

توجه به نشانه ها و آیات در زمان بحران ها و فتنه ها مهم تر و اساسی تر است؛ زیرا در این زمان چنان حق و باطل درهم آمیخته است که آدمی نمی تواند خود را در مسیر حق قرار دهد؛ چون در زمان بحران و فتنه ها، امور متشابه و حق نما بسیار می شود و دشمنان، واقعیت هایی را به عنوان حقایق به خورد توده مردم می دهند. در این زمان چنان دودی فضا را آکنده می کند که حتی خواص نیز از تشخیص حق و باطل باز می مانند و کار را بر توده مردم دشوار می سازند. این جاست که توجه به شاخصه های اصلی مورد تأکید قرار گرفته است.

 

به این معنا که در هنگام فتنه می بایست به قله ها نگاه کرد و اصول اساسی را مدنظر قرار داد. فضایی که انسان ها در هنگام فتنه ها و بحران ها در آن قرار می گیرند همانند فضای مه آلود دره هاست که دیگر راه های کوچک و نشانه های خردی چون درخت و صخره دیده نمی شود. در این زمان می باید به قله هایی توجه کرد که همانند خورشیدی از پس مه غلیظ به چشم می آید. بنابراین می بایست همواره به اصول اساسی و ارزشی پای بند بود که چون قله و خورشید به عنوان نشانه های اصلی راه را نشان می دهند.

 

توده مردم هرگاه در بحران ها و فتنه ها قرار گرفته اند باید به کسانی توجه کنند که اصول ارزشی و اساسی را پاس می دارند، هر چند که به برخی از ارزش های خرد و جزیی بی توجهی می کنند؛ زیرا گاه در فتنه ها به سبب فضای خاکستری و متشابهات، داوری ها به سختی می تواند درست و واقعی باشد و آن چه به نظر می رسد که عملی ضدارزشی است، در حقیقت چنین نیست و یا چنین نمایانده شده است.

 

در فتنه ماه های اخیر، فضای مه آلود آن گونه بود که دشمن، مردم را به مسائلی چون مسئله کهریزک و یا کشته شدن چند نفر به عنوان مسایل اصلی و ارزشی توجه می داد درحالی که اصل فتنه که نابودی نظام اسلامی بود در پس هیاهو گم شده بود. در این جا بود که اهل بصیریت به روشنگری رو نموده و با اشاره به قله های بلند ارزش هایی چون اسلام، نظام اسلامی، ولایت فقیه، قانون اساسی و مانند آن، توده مردم را به سوی حق و حقیقت رهنمون ساختند و اجازه ندادند تا برخی با سوءاستفاده از مسایلی که در انبوه هیاهو ارزشی و یا ضدارزشی بودن آنها گم بود، مردم را از اصل باز دارند.

 

بنابراین مردم همواره باید به نشانه های بزرگ و برجسته ای توجه کنند که یادآور اصول ارزشی و اساسی است. از این رو در آیات قرآنی به معجزه ها که آیات بزرگ الهی هستند به عنوان بصایر توجه داده شده است؛ زیرا این معجزه ها همانند قله هایی است که حق را از باطل جدا می کند و پیامبر را از غیرپیامبر باز می شناساند. براین اساس می توان گفت که نشانه های بزرگ و اصول اساسی و کلی در دوران فتنه ها ملاک داوری و ارزیابی تلقی می شود؛ زیرا دشمن با اهتمام به مسایل جزیی، می کوشد تا هدف را پنهان کند و مردم را از مسیر اصلی دور داشته و سرگرم امور جزیی نماید تا این گونه به اهداف پست و پلید خویش دست یابد.

                      

منبع روزنامه کیهان

«پان بلوچيسم» طرح جديد آمريكا براي اغتشاش در ايران 1390

«پان بلوچيسم» طرح جديد آمريكا براي اغتشاش در ايران 1390

يك كارشناس روس فاش كرد دولت آمريكا تصميم دارد با متحد كردن بلوچ هاي سه كشور ايران، افغانستان و پاكستان و تغيير مرزها به ايجاد هرج و مرج و اغتشاش در ايران و پاكستان بپردازد.
به گزارش خبرگزاري روسيه، وجود اقوام مختلف در ايران، پاكستان و افغانستان باعث شده تا كشورهاي استعماري به ويژه آمريكا با طرح اختلافات قومي و طرح هاي تجزيه طلبانه در صدد ايجاد اغتشاش و بي ثباتي در اين كشورها باشد.
آمريكا كه روزي سوداي تجزيه كردستان و مناطق ترك نشين و عرب نشين ايران را در سر مي پروراند، اكنون در تازه ترين اقدام خود روي منطقه جنوب شرق و قوم بلوچ متمركز شده است.«الكساندر كينازف» كارشناس بنياد فرهنگ راهبردي روسيه در مقاله اي از طرح جديد آمريكا در ايجاد بلوچستان مستقل به منظور بي ثبات كردن ايران و پاكستان پرده برداشت.اين كارشناس روس با اشاره به وضعيت خاص و شرايط جغرافيايي سيستان و بلوچستان ايران كه در منطقه بياباني و نيمه بياباني واقع شده، مي نويسد: با وجود آنكه گروه هاي مخالف ايران از قبيل منافقين سعي در بي ثبات كردن اين منطقه دارند، اما ايران مشكل بلوچستان را جدي نمي داند. به عقيده اين كارشناس مركز اصلي جدايي طلبي بيشتر در بلوچستان پاكستان مستقر هستند كه چهار ميليون بلوچ در آن زندگي مي كنند.سازمان هاي اجتماعي و سياسي بلوچ در خارج كشور توسط اتباع پاكستان تشكيل شده اند و همان كساني هستند كه سعي در ايجاد اغتشاش در بلوچستان ايران دارند.تعداد بلوچ هاي افغانستان به مراتب كمتر است، اما اين مسئله موجب فعاليت آنها نشده است در ايران هم حدود يك ميليون بلوچ زندگي مي كنند.وجود اين تعداد بلوچ در اين سه كشور آمريكا را به فكر سوء استفاده از اين نيروهاي عظيم مردمي انداخته و در نظر دارد با حربه قومي گرايي منطقه را ناآرام كند.

منبع هفته نامه صبح صادق

چگونگي شكل گيري جنگ نرم غرب عليه ايران

چگونگي شكل گيري جنگ نرم غرب عليه ايران


بنياد سوروس و عمليات براندازي نرم در ايران


نام اصلي بنياد سوروس، بنياد «جامعه باز» (open society) است و متعلق به يك يهودي ميلياردر به نام «جورج سوروس» مي باشد. وي يك يهودي مجار تبار آمريكايي است كه سال هاي متمادي با تشكيل يك شركت سرمايه گذاري و يك سازمان مطالعاتي حقوق بشر، به انجام اموري چندمنظوره مبادرت كرده است. در خصوص ماهيت فعاليت هاي بنياد سوروس، قضاوت هاي متفاوتي وجود دارد. نهادهاي رسمي سياست خارجي آمريكا و رسانه هاي وابسته به آنها از جمله راديو صداي آمريكا معتقدند: «جورج سوروس فردي نوع دوست و نيكوكار مشهوري است(!) كه به بسياري از پروژه هاي گسترش دموكراسي و توسعه اقتصادي در سراسر جهان كمك مي كند.» البته اين طرز رويكرد منحصراً مختص چنين نهادهايي است و بسياري از ناظران سياسي و سياستمداران كشورهاي مختلف و مخصوصاً كشورهايي كه به نوعي با پديده «انقلاب هاي مخملي» مواجه شده اند، نظري بر خلاف اين دارند.
«راديو فردا» با پيروي از روزنامه «واشنگتن پست» فعاليت هاي بنياد سوروس در ايران را به محورهايي چون «كمك هاي انسان دوستانه» و «بهداشت عمومي» تقليل داد، اما BBC به عنوان آژانس خبري دولت انگليس از موضعي متفاوت معتقد است: «موسسه جامعه باز با هدف پيشبرد دموكراسي، رعايت حقوق بشر، اصلاحات اقتصادي، حقوقي و سياسي... حمايت از رسانه هاي مستقل و ... در كشورهاي مختلف جهان فعاليت مي كند.» اگر چه بسياري از صاحب نظران سياسي نيز به دور از تعارفات معمول ديپلماتيك و در چارچوب فكري دولتمردان نئومحافظه كاران آمريكايي و البته به واسطه وجود اسناد مرتبط با فعاليت بنياد سوروس در بسياري كشورها، معتقدند كه هدف اين بنياد در كشورهاي مختلف چيزي نيست جز «براندازي نرم و خاموش» و ديگر فعاليت ها جنبه پوششي و كار ويژه منحرف كردن اذهان را پيدا مي كند.
از ديد صاحبان اين رويكرد، سوروس به منظور ظاهرسازي اين مسئله سعي كرده در هر كشور فعاليت هاي مالي و مطالعاتي را به همراه يكديگر دنبال كند. به عبارت ديگر، اين بنياد در كشورهاي مربوط علاوه بر اينكه شركتي را براي كسب ثروت و سرمايه گذاري تأسيس مي كند، سازماني مطالعاتي را براي چگونگي مصرف اين درآمدها شكل مي دهد و جالب آن كه اين دو سازمان حق برقراري رابطه مستقيم و يا حتي گفت وگو و تبادل نظر با يكديگر را ندارند تا از اين طريق راه بر هرگونه اتهام دولت ها مبني بر حمايت سوروس از مخالفان اين كشورها بسته شود.
سوروس در بيش از 30 كشور جهان از جمله جمهوري هاي آذربايجان، ارمنستان، ازبكستان، اوكراين، تاجيكستان، روسيه، گرجستان، قرقيزستان، قزاقستان و مولداوي داراي نمايندگي هاي فعال است.

سوروس و فعاليت هاي براندازي در كشورها
روند كاري بنياد سوروس به اين شكل بوده كه يك مركز مطالعاتي را در كشورهاي مختلف فعال مي كرده و سپس با ارزيابي مخالفان دولت مركزي و حمايت از مطبوعات مخالف دولت، زمينه را براي انقلابي آرام و به شكست كشاندن دولت و يا حكومت فراهم كرده است. عمده ترين فعاليت اين بنياد در حوزه كشورهاي آسياي ميانه و قفقاز مي باشد. در واقع براي اولين بار در سال 1997 و در جريان ورشكستگي مالي و اقتصادي كشورهاي جنوب شرق آسيا، فعاليت بنياد مذكور به آسياي ميانه كشيده شد و در كشورهاي اين منطقه نمايندگي هايي را تحت عنوان «جامعه باز» تأسيس كرد. هدف اين بنياد از تأسيس اين نمايندگي ها، به راه انداختن انقلاب هاي مخملي در كشورهاي هدف و تغيير نظام سياسي اين كشورها بود.

سوروس در ايران
بنياد سوروس از موسسات و مراكزي كه به دنبال ايجاد «نافرماني مدني» در جمهوري اسلامي ايران هستند نيز حمايت مي كند. مهم ترين مورد آن، حمايت و پشتيباني بنياد سوروس از مركز آمريكايي «ويلسون» است كه «هاله اسفندياري» از مديران بخش خاورميانه اي آن مي باشد. طبق اعتراف اسفندياري، بنياد سوروس با حمايت از برنامه خاورميانه اي مركز ويلسون، به دنبال ايجاد يك شبكه ارتباط غيررسمي در ايران در جهت عملي كردن اهداف براندازي نرم بوده است. بنياد سوروس در كنار بنياد رسانه اي رابرت مرداك (امپراتور يهودي رسانه هاي خبري)، دومين سازمان رسانه اي جهان است كه بيشترين شبكه هاي تلويزيوني، خبرگزاري ها، سايت ها، خبرنامه ها و روزنامه ها را در سطح جهان مديريت و هدايت مي كند، اما تفاوت اين است كه فعاليت رسانه اي مرداك (مردوخ) آشكار است و جسورانه در اداره و خريد شبكه هاي بزرگي چون فاكس نيوز تا الجزيره و حتي رسانه هاي آسياي دور ظاهر مي شود، اما سوروس بيشتر اصرار دارد مشي نهان را در خريد و هدايت رسانه ها ايفا كند. حضور چشمگير در هدايت رسانه اي قفقاز، آسياي ميانه، افغانستان، تركيه و ديگر كشورهاي اطراف ايران بديهي است كه ضرورت كار نهاني را بيشتر گوشزد مي كند، اما آشكار است تا سال 2004 تنها 20 موسسه خبري در جمهوري آذربايجان تحت پوشش بنياد سوروس قرار گرفته بود. اعتراض هماهنگ جمعي از رسانه هاي اين كشور به سفر «الهام علي اف» به ايران و ديدار وي با مقام معظم رهبري و نيز هجمه گسترده خبري رسانه هاي جمهوري آذربايجان و تركيه در راستاي تقويت پشتيباني رسانه اي ناآرامي هاي اخير در شمال غرب كشور، هدايت اين رسانه ها از سوي يك ستاد مركزي را بيش از پيش محتمل مي كند.



رابطه هاله اسفندياري با بنياد سوروس
وزارت اطلاعات مدتي بعد از دستگيري هاله اسفندياري در 18 ارديبهشت سال 87 و تحقيقات از وي اعلام كرد كه اسفندياري به عنوان يكي از مديران موسسات مرتبط با سوروس، از تلاش اين بنياد براي اجراي براندازي نرم در ايران پرده برداشته است.
در گزارش وزارت اطلاعات آمده بود: هاله اسفندياري كه مدير و موسس برنامه خاورميانه مركز «ويلسون» در آمريكاست، به عنوان مركز حلقه اتصال ارتباط ايرانيان با سازمان ها و نهادهاي آمريكايي عمل كرده است. هاله اسفندياري تصريح كرده است: فعاليت ها و برنامه هاي مربوط به ايران در برنامه خاورميانه مركز ويلسون، از طريق بنياد آمريكايي سوروس، حمايت و پشتيباني مالي شده است.
همكاري اسفندياري با وزارت اطلاعات موجب شد كه كيان تاجبخش، مدير و نماينده بنياد آمريكايي سوروس در ايران نيز شناسايي و دستگير شود.
وي در تحقيقات اوليه اظهار داشت: بنياد سوروس در ايران با ايجاد يك شبكه ارتباط غيررسمي و تلاش براي توسعه و گسترش آن، اهداف براندازانه خود را دنبال مي كند.
به نظر مي رسد تحقيقات از اسفندياري، وزارت اطلاعات را به كيان تاجبخش رسانده است. تصويري كه تا پيش از اين از تاجبخش در برخي رسانه هاي داخلي ارائه شده، تصوير يك كارشناس «جامعه شناس شهري» و مدرس دانشگاه هاي ايالات متحده است، اما حضور تاجبخش در محافل سياسي، اجتماعي، رسانه اي و فرهنگي اي كه هيچ فصل مشتركي با يكديگر از حيث اتصال ماهيت و موضوع ندارند و دعوت نهادهايي چون «خانه هنرمندان ايران»، «انجمن جامعه شناسي ايران»، «دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران» و ... از وي، پديدآورنده گمانه زني هاي تازه اي بوده است.
كيان تاجبخش، اجرايي كردن اهداف بنياد سوروس را از طريق راه اندازي كارگاه هاي مطالعاتي با حضور دانشجويان و جوانان و تدريس اصول و مباني شبكه سازي اجتماعي به مثابه اصلي ترين مبناي براندازي نرم حكومت ها دنبال كرده است. وي اگر چه مدرس رسمي دانشگاه هاي ايران نبوده، اما از سال 1383 با حضور در كلاس هاي «جامعه شناسي شهري» به عناوين مختلفي چون استاد «دانشگاه نوين تحقيقات اجتماعي نيويورك» پيرامون كيفيت «شبكه سازي اجتماعي» در مقام يك «سرمايه اجتماعي» سخنراني كرده است.
«كيان تاجبخش» با چاپ كتاب «سرمايه اجتماعي اعتماد، دموكراسي و توسعه» در مهرماه 1385 كه يك دكترينال اجتماعي و استراتژيك و الگويي ساختاري را براي سرمايه هاي پنهان براندازي نرم صورت بندي مي كند، ورژن ايراني انديشه هاي براندازانه فرانسيس فوكوياما را در اين حوزه به ادبيات شبه روشنفكري ايران وارد كرده است.
همگام با طرح «شبكه سازي» و «نهادسازي» اجتماعي بنياد جورج سوروس يهودي در ايران، «كيان تاجبخش» حضوري پر رمز و راز در حلقه هاي فرهنگي و هنري نيز داشت. بنياد سوروس در هر كشور، مجموعه اي متناسب با همان كشور مشتمل بر فعاليت هاي فرهنگي، هنري، اجتماعي، سياسي و اقتصادي را با حمايت هاي پولي و مالي ارائه مي دهد.
خشم مقامات آمريكايي از دستگيري حلقه هاي زنجيره بنياد سوروس در ايران نشان مي دهد كه دولت جمهوري اسلامي ايران، نقطه اميد ايالات متحده را كه موفقيت تمام سياست هايش (از قبيل ايجاد فشار رواني بر مردم و القاي ناكارآمدي دولت، خالي كردن صحنه از حضور مردم در بحث هسته اي، بزرگنمايي مشكلات معيشتي مردم و تحقير كردن دستاوردهاي اقتصادي، جنجال آفريني هاي صنفي در دانشجويان، معلمان، كارگران و زنان و القاي وجود مشكلات دهشتناك حقوق بشري) معطوف به آن شده بود، كور كرده است؛ چرا كه هر كدام از اين موارد نياز به وجود شبكه سازي هاي اجتماعي و حمايت هاي كلان مالي از آنها داشته است.

منبع هفته نامه صبح صادق

شرحي بر دعاي عهد با نگاه به قرآن

شرحي بر دعاي عهد با نگاه به قرآن


بازگشت در دوران ظهور

از حضرت صادق(ع) منقول است كه هر كه چهل صباح دعاي عهد را بخواند از ياوران قائم ما باشد و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد خدا او را از قبر بيرون آورد كه در خدمت آن حضرت باشد و حق تعالي به هر كلمه هزار حسنه او را كرامت فرمايد و هزار گناه از او محو كند. در همين دعا از خداوند تقاضا مي كنيم: «اللهُم إِنْ حَالَ بَيْنِى وَ بَيْنَهُ الْمَوْتُ الذِى جَعَلْتَهُ عَلَى عِبَادِك حَتْماً مَقْضِياً فَأَخْرِجْنِى مِنْ قَبْرِى مُوْتَزِراً كفَنِى شَاهِراً سَيْفِى مُجَرداً قَنَاتِى مُلَبياً دَعْوَةَ الداعِى فِـى الْحَاضِرِ وَ الْبَادِى؛ پروردگارا اگر ميان من و او موت كه بر تمام بندگانت قضاي حتمي قرار داده اي جدايي افكند. پس مرا از قبر برانگيز در حالي كه كفنم را ازار خود كرده و شمشيرم را از نيام بركشيده و لبيك گويان دعوتش را كه بر تمام مردم شهر و ديار عالم لازم الجابه است اجابت كنم.
بازگشت مومنين در هنگام ظهور و سربازي در ركاب حضرت صاحب الامر يكي از اعتقادات ناب شيعه است كه از آن به رجعت تعبير مي شود. چه آنكه امام صادق(ع) فرمود: «يعني هر كس به هفت چيز اقرار كند او مومن است.» و يكي از آن هفت امر را ايمان به رجعت عنوان كردند. البته اين نوعي از رجعت است، رجعت ائمه اطهار و نيز رجعت برخي دشمنان اهل بيت نيز در روايات آمده است. باز از حضرتش در اين باره منقول است: «نخستين كسي كه قبر به روي او شكافته مي شود و به دنيا برمي گردد حسين بن علي(ع) است. رجعت همگاني نيست بلكه خاص است و فقط كساني به دنيا باز مي گردند كه مومن خالص يا مشرك محض باشند.» (بحارالانوار53: 39) در اين روايت شريفه هر سه رجعت بيان شده است.
مسئله رجعت را علماي شيعه هم از لحاظ كتاب، هم سنت و هم عقل و اجماع به اثبات رسانده اند و چنان اين امر برايشان روشن است كه محدث بزرگ شيعه علامه مجلسي صاحب كتاب شريف بحارالانوار پس از بيان روايات رجعت بيان مي دارد: «شيعه در همه اعصار بر اين مسئله اجماع و اتفاق نظر داشته است و اين امر چنان بين آنها مشهور و واضح است كه خورشيد در ميان روز چنين است.» (همان) مفسر بزرگ قرآن علامه طباطبايي روايات اين باب را بالغ بر 500 عدد عنوان مي كند رواياتي كه مبتني بر آيات قرآن مي باشد.

آيا رجعت امكان دارد؟
حكما مي گويند هر چيز كه در ظاهر عجيب و غريب است تا وقتي كه دليلي متقن براي امتناع عقلي آن وجود ندارد را بايستي در ظرف امكان قرار داد. به عنوان مثال وجود دريايي از جيوه امري غريب از ذهن است اما هيچ استدلالي مبتني بر محال بودن نيست مانند فرد بودن عدد چهار كه استحاله عقلي دارد. از اين رو درياي جيوه امري ممكن از منظر عقل است گر چه شايد وقوع نداشته باشد. رجعت نيز اين چنين است. البته رجعت به معناي بازگشت مردگان و حيات مجدد نه تنها امكان دارد بلكه وقوع خارجي نيز يافته است. در نتيجه رجعت امكان عقلي دارد و امري معقول است كه آيات قرآن نيز به آن اشاره دارد. به عنوان مثال هنگامي كه كفار، آخرت و قيامت را به دليل اينكه مردگان و استخوان هاي پوسيده آنان چطور باز زنده مي شوند به استهزا مي گرفتند خداوند قادر متعال براي اينكه اين استبعاد فكري را پاسخ دهد، فرمود: «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلا وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمِيمُ *قُلْ يُحْيِيهَا الذِى أَنْشَأَها أَولَ مَرة» (يس: 79- 78) و يا «وَ هُوَ الذِى يَبْدَوُا الْخَلْقَ ثُم يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْه» (روم:27) پس اگر كسي نگاه مادي به جهان نداشته باشد و اعتقاد به قدرت لايتنهي خداوند داشته باشد امر رجعت نه تنها برايش نامعقول بلكه امري عقلاني است و از اين رو مومنان هر روز در دعاي عهد با تضرع و خواهش از حضرت حق تقاضاي حضور در ركاب منجي عالم را دارند و به استجابت اين طلب نيز اميدوارند.آياتي كه دليل بر رجعت است:

دم عيسوي
«و احي الموتي باذن الله» (آل عمران: 49) در اين آيه كه مورد اتفاق همه مسلمين و حتي همه اديان است به روشني اشاره به زنده شدن اموات قبل از قيامت دارد كه حضرت عيساي روح الله به اذن خدا چنين مي كرد. اگر عيساي نبي به اذن خدا مي تواند مردگان را زنده نمايد چرا در زمان ظهور حضرت حجت(عج) تكرار اين امر توسط خداوند و يا ملكي مقرب به اذن الهي دور از ذهن باشد؟ اگر دم عيسوي روح الله مي تواند به مردگان جان بخشد چرا دم علوي بقيه الله الاعظم اين چنين نباشد؟ چنين معجزه اي در كتب روايي از حضرت رسول و ائمه (عليهم السلام) نيز بيان شده است. پس با توجه به اين آيه شريفه بازگشت برخي اموات در زمان رجعت امكان دارد.

عزير نبي
«أَوْ كالـذى مَـر عَلـى قَرْيَـةٍ وَ هِىَ خاوِيَةُ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنى يُحْيى هذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللهُ مِائَةَ عامٍ ثُم بَعَثَهُ قالَ كمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِك وَ شَرابِك لَمْ يَتَسَنهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِك وَ لِنَجْعَلَـك آيَةً لِلناسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظـامِ كيْ َنُنْشِزُها ثُم نَكسُوها لَحْماً فَلَما تَبَينَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَن اللهَ عَلى كل شَىْ ءٍ قَديرُ»؛ يا مثل آن مردي كه بر دهكده اي گذر كرد كه با وجود بناهايي كه داشت از سكنه خالي بود، از خود پرسيد خدا چگونه مردم اين دهكده را زنده مي كند پس خدا او را صد سال بميرانيد، آن گاه زنده اش كرد و پرسيد چه مدتي مكث كردي؟ گفت: يك روز و يا قسمتي از يك روز خداوند فرمود: (نه) بلكه صد سال مكث كردي، به خوردني و نوشيدني خويش بنگر كه طعمش در اين صد سال دگرگون نشده و به دراز گوش خويش بنگر، (ما از اين كارها منظورها داريم يكي اين است كه) تو را آيتي و عبرتي براي مردم قرار دهيم استخوان ها را بنگر كه چگونه آنان را برمي انگيزانيم و سپس آنها را با گوشت مي پوشانيم همين كه بر او روشن شد كه صد سال است مرده و اينك دوباره زنده شده گفت: مي دانم كه خدا به همه چيز توانا است. (بقره :259)
اين آيه داستان ارميا يا عزير نبي را بيان مي كند كه از كنار روستايي در بيت المقدس مي گذشت كه اهل آن از بين رفته بودند و ده ويران گشته بود، او در حالي كه شگفت زده بود با خود پرسيد اين مردگان چطور زنده مي شوند؟ خداوند همان گونه كه در آيه آمده است سوال او را به نحو عملي پاسخ داد. آيه بعد اين آيه نيز پاسخي به همين سوال است كه از سوي حضرت ابراهيم خليل(ع) مطرح مي شود و خداوند با زنده كردن چهار پرنده اطمينان قلبي براي حضرت ايجاد مي كند كه به دليل شهرت آن داستان از بيان آن صرف نظر مي شود.
برخي گفته اند اين آيه اشاره به واقعيت خارجي ندارد و بيان يك تمثيل است و بايد آن را تأويل برد و مثلاً آن را با داستان اصحاب كهف مقايسه كرد و بيان داشت كه اينجا هم بحث خواب مطرح است نه مردن و زنده شدن! علامه طباطبايي در پاسخ به اين شبهه مي فرمايد: «ما نفهميديم چگونه ممكن است «مردن» در آيه شريفه را حمل بر بيهوشي و داستان اين شخص را با داستان اصحاب كهف مقايسه كرد، چون به فرض اينكه قبول كنيم داستان اصحاب كهف از قبيل بي هوشي بوده، صرف شباهتي كه بين اين دو داستان هست مجوز آن نمي شود كه اين را به آن اقتباس كنيم، با اينكه در داستان اصحاب كهف كلمه «اماته» نيامده، تنها فرموده:«فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِى الْكهْف ِ سِنِينَ عَدَداً» ما در آن غار ايشان را چند سال به خواب برديم (كهف: 11)، (ولي در آيه مورد بحث صريحاً فرموده: خدا او را صد سال ميراند.) ... به علاوه اگر اين ممكن باشد كه خدا به عنوان كار خارق العاده مرد بيهوشي را بعد از صد سال به حال آورد، چرا جايز نباشد كه به عنوان كار خارق العاده، مرده صد ساله را زنده كند؟ چون بين خارق العاده ها فرقي نيست. معلوم مي شود مفسر مزبور زنده كردن مردگان را در دنيا محال مي داند، در حالي كه هيچ دليلي بر محال بودن آن ندارد.» آيت الله جوادي آملي نظري شبيه استادش علامه دارد و در تفسير اين آيه مي گويد: «آنچه از ظاهر اين آيه برمي آيد جريان واقعي است نه تمثيل كه برخي آن را محتمل دانسته اند. ... در پاسخ آن سخن بايد گفت هرچند قرآن كريم عنوان «توفي» را بر خواب اطلاق كرده و نوم قسمي از وفات است؛ ليكن سخن و احتمال ياد شده را قياس مي توان ناميد؛ يعني تشبيه موضوعي به موضوع ديگر يا حادثه اي به حادثه اي ديگر؛ غافل از آنكه تشبيه، نيازمند وجه اشتراك است و هيچ گونه جهت مشتركي ميان دو حادثه ياد شده نيست، زيرا در جريان اصحاب كهف، سخن از «رُقــود» است: «وتَــحــسَـبُــهُــم اَيـقــاظًــا وهُــم رُقــود» (كهف:81) يعني آنان خفتگانند؛ ولي بيدار پنداشته مي شوند. پس قرآن مجيد به خواب رفتن آنها را تصريح مي كند؛ ولي در آيه مورد بحث به صراحت از مردن شخص ياد شده سخن مي گويد: «فَاَماتَهُ اللهُ مِائَةَ عام» و هيچ دليلي بر توجيه و برگرداندن لفظي از معناي ظاهر خود نيست.
پس از تصريح قرآن كريم به وقوع مرگ و زندگي مجدد در نشئه طبيعت، انكار آن نشان انحراف فكري و عقيدتي است.» (تفسير تسنيم12: 266)

ترسيدگان از مرگ
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفُ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَـهُمُ اللهُ مُوتُوا ثُم أَحْياهُمْ إِن اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى الناسِ وَ لكن أَكثَرَ الناسِ لايَشْكرُون»؛ مگر داستان آنان كه هزاران نفر بودند و از بيم مرگ، از ديار خويش بيرون شدند نشنيدي كه خدا به ايشان گفت بميريد، آن گاه زنده شان كرد كه خدا بر مردم كريم است ولي بيشتر مردم سپاسگزاري نمي كنند.» (بقره: 243)
اين آيه اشاره به سرگذشت قومي از بني اسرائيل دارد كه به خاطر شيوع بيماري طاعون در ميان آنها، از شهر و ديار خويش فرار كردند و به بياباني پناه بردند ولي خداوند آنان را به همان بيماري نابود ساخت. سپس خداوند آنان را زنده كرد تا عبرت بگيرند و بدانند كه از حكم خدا گريزي نيست. اين آيه هم به زنده شدن اموات قبل از قيامت تصريح دارد. در اينجا نيز برخي شبهه بالا را مطرح كرده اند و باز علامه طباطبايي در مقام نقد مي گويد: «اين گفتار زماني قابل قبول است كه اولاً يا به طور كلي معجزات و خوارق عادات را منكر شويم و يا بعضي از انحاي آن را (چون مرده را زنده كردن). ... خود قرآن ظهور در اين دارد كه مرده زنده كردن و امثال آن را اثبات كرده است و به فرض اينكه ما نتوانيم معجزه را از راه عقل اثبات كنيم، هيچ مسلماني نمي تواند ظهور قرآن را در اثبات آن، انكار نمايد... پس حق مطلب اين شد كه ظاهر آيه مورد بحث مي رساند كه در مقام بيان يك سرگذشت است.»

شهادت مقتول
«وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادارَأْتُمْ فيها وَ اللهُ مُخْرِجُ ما كـنْتُمْ تَكتُمُـونَ *فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كذلِك يُحْىِ اللهُ الْمَوْتى وَ يُريكمْ آياتِهِ لَعَلكـمْ تَعْقِلُون» ؛ و چون كسي را كشته بوديد و درباره او كشمكش مي كرديد و خدا آنچه را نهان مي داشتيد آشكار كرد گفتيم پاره اي از گاو را بكشته بزنيد خدا مردگان را چنين زنده مي كند و نشانه هاي قدرت خويش به شما مي نماياند شايد تعقل كنيد.» (بقره:73-72) اين آيه هم در مورد كشته اي از بني اسرائيل است كه در مورد قاتل او اختلاف شد و به اذن خدا و فرمان حضرت موسي(ع) مقتول زنده شد و قاتل خود را معرفي كرد. باز هم در اين آيه برخي خدشه نموده اند و آن را حمل بر حيات معنوي كرده اند كه آيت الله جوادي در نقد اين عده مي گويد: «ناصوابي اين پندار در اين است كه ظاهر احيا همان حيات بخشي حقيقي است و منظور از آن، حيات متعارف و محسوس است و حمل آن بر حيات معنوي، نظير «من أحياها فكأنما أحيا الناس جميعاً» يا حمل آن بر حفظ حيات محسوس و جلوگيري از هدر دادن آن به وسيله نزاع، مانند: «ولكم في القصاص حيوه يا أولي الألباب»، نيازمند قرينه است.» (تفسير تسنيم5 :206)

صاعقه بر قوم موسي
«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُوْمِنَ لَك حَتى نَرَى اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكمُ الصاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ *ثُم بَعَثْناكمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكمْ لَعَلكـمْ تَـشْكرُونَ؛ و چون گفتيد: اي موسي تو را باور نكنيم تا خدا را آشكار ببينيم در نتيجه صاعقه شما را بگرفت در حالي كه خود تماشا مي كرديد آن گاه شما را از پس مرگ تان زنده كرديم شايد سپاس بداريد.» (بقره 56- 55) هفتاد نفر از بني اسرائيل به موسي گفتند تا خدا را بالعيان نبينيم هرگز سخن تو را كه اين الواح همان تورات است كه از طرف خدا نازل شده است باور نمي كنيم. آنگاه صاعقه اي از آسمان آمد و همه آنها مردند و با دعاي موساي كليم باز زنده شدند.

حشر قبل از قيامت
«وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كل أُمةٍ فَوْجاً مِمنْ يُكذبُ بِآيـاتِنا فَهُمْ يُوزَعُون»؛ به يادآور روزي را كه ما از هر امتي گروهي از كساني را كه آيات ما را انكار مي كردند محشور مي كنيم و آنها را نگه مي داريم تا به يكديگر ملحق شوند. (نمل: 83)
علامه طباطبايي ذيل اين آيه به طور مفصل اثبات مي كند: «آيه شريفه نمي تواند مربوط به وقايع قيامت باشد، بلكه از حشري خبر مي دهد كه قبل از روز قيامت واقع مي شود» و در بحث روايتي تفسير مي آورد: در تفسير قمي آمده كه پدرم از ابن ابي عمير، از حماد و از امام صادق(ع) روايت كرده كه به من فرمود: مردم درباره آيه «يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كـل أُمةٍ فَوْجاً» چه مي گويند؟ گفتم: مي گويند: اين آيه درباره قيامت است، فرمود: نه، اين طور كه آنان مي گويند نيست، بلكه درباره رجعت است، مگر خداي تعالي در قيامت از هر امتي فوجي را محشور مي كند؟ و بقيه آن امت ها را رها مي كند؟ با اينكه خودش فرموده: « وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» آنان را محشور كرديم و احدي را از قلم نينداختيم.

نتيجه
آيات ديگري در قرآن هستند كه مي توان آنها را در مورد رجعت تفسير كرد و نيز آياتي كه در مورد قيامت است نيز گاه در روايات به رجعت تفسير شده اند و گاه به روز ظهور. علامه طباطبايي در سر اين مطلب مي گويد ظهور حجت و رجعت و قيامت هر سه مراتب يك حقيقت هستند، رواياتي كه رجعت را اثبات مي كند ... در يك جهت اتحاد دارند و آن يك جهت اين است كه سير نظام دنيوي متوجه به سوي روزي است كه در آن روز آيات خدا به تمام معناي ظهور ظاهر مي شود، روزي كه در آن روز ديگر خداي سبحان نافرماني نمي شود، بلكه به خلوص عبادت مي شود، عبادتي كه مشوب و آميخته با هواي نفس نيست، عبادتي كه شيطان و اغوايش هيچ سهمي در آن ندارد، روزي كه بعضي از اموات كه در خوبي و يا بدي برجسته بودند، يا ولي خدا بودند و يا دشمن خدا، دوباره به دنيا بر مي گردند تا ميان حق و باطل حكم شود و اين معنا به ما مي فهماند روز رجعت خود يكي از مراتب روز قيامت است، هر چند كه از نظر ظهور به روز قيامت نمي رسد، چون در روز رجعت باز شر و فساد تا اندازه اي امكان دارد، به خلاف روز قيامت كه ديگر اثري از شر و فساد نمي ماند و باز به همين جهت روز ظهور مهدي(عج) هم معلق به روز رجعت شده است چون در آن روز هم حق به تمام معنا ظاهر مي شود، هر چند كه باز ظهور حق در آن روز كمتر از ظهور در روز رجعت است.
و از ائمه اهل بيت نيز روايت شده كه فرموده اند ايام خدا سه روز است؛ روز ظهور مهدي (عج) و روز رجعت و روز قيامت. اين معنا يعني اتحاد. اين سه روز بر حسب حقيقت و اختلاف آنها از نظر مراتب ظهور باعث شده كه در تفسير ائمه (عليهم السلام) بعضي آيات گاهي به روز قيامت و گاهي به روز رجعت و گاهي به روز ظهور مهدي تفسير شود. (ترجمه الميزان2: 163)

منبع هفته نامه صبح صادق

ريزش‌ها و رويش‌ها و عوامل آن

ريزش‌ها و رويش‌ها و عوامل آن

 

 

درباره‌ي ريزش‌ها و رويش‌ها و عوامل آن به نظر مي‌رسد كه ابتدا بايد موضوع را درست بفهميم و بعد آن را تحليل كنيم؛ چون در اثر تعريف نادرست ممكن است دچار مغالطه شويم. گاهي مشتركات لفظي، انسان را به اشتباه مي‌اندازند؛ يعني بعضي واژه‌هاي مثل هم، معنا و بار مشتركي ندارند. اگر اين‌ها اشتباه شود، تحليل موضوع ناقص مي‌شود. رويش و يا ريزش نيز از اين دسته‌اند. ابتدا بايد معلوم شود كه رويشِ چيست و ريزشِ چيست؟ در تحليل اين پديده قرار است موجودي به‌نام انسان بررسي شود كه داراي ابعاد مختلف است. ضمن اين‌كه بايد اذعان كرد همه‌ي ابعاد انسان براي ما شناخته‌شده نيست. گوستاو لوبُن، كتابي تحت عنوان "انسان، موجود ناشناخته " دارد كه بسيار در دنيا صدا كرده است. او در اين كتاب گفت كه ما انسان را نمي‌شناسيم؛ برخلاف ادعاهايي كه آن زمان از شناخت انسان را مي‌شد و ادعاي دروغي هم بود.

 

بنابراين در اين‌جا مي‌خواهيم افت‌وخيز و صعود و نزول يك موجود ناشناخته‌ را در انقلاب اسلامي ايران بررسي كنيم كه درباره‌ي آن چيزي نمي‌دانيم و اگر مي‌دانيم، اندك است. انقلاب هم همين‌طور است. هر كسي انقلاب را يك‌جور تعريف مي‌كند. هنوز برخي نمي‌توانند حتي درك كنند كه اسلاميت نظام با جمهوريت آن چه ارتباطي دارد؟ آيا اين دو واژه مكمل‌اند يا همديگر را قطع مي‌كنند؟ يا اين‌كه اين دو واژه را آورده‌ايم تا يك مفهوم سومي درست كنيم؟ و... اين مسأله‌اي است كه رهبر معظم انقلاب نيز به‌طور بسيط به آن اشاره كرده‌اند كه ارتباط اين دو با هم چيست. همين كه ايشان آن را تبيين و طرح مي‌كنند، پيداست كه جزء مسائل روز است. با اين تفاسير متوجه مي‌شويم كه تا چه اندازه بحث پيچيده مي‌شود.

 

انسان موجودي داراي ابعاد مختلف است كه اگر ابعادش را بشناسيم، در تبيين اين بحث، كمك فراواني به ما خواهد كرد. زماني در بين روان‌شناسان غربي و نحله‌هاي فكري آن‌ها، تفاسير متنوعي در مورد انسان و ابعاد وجودي‌اش مطرح بود كه هر كدام سعي مي‌كردند به‌نوعي آن را مطرح كرده و در دنيا عرضه كنند. به‌طور مثال، جناب فرويد ادعا مي‌كرد كه شخصيت انسان تنها بر دو بُعد استوار است؛ شهوت و خشم. اومانيست‌ها هم تعاريف ديگري از انسان و ابعاد وجودي او ارائه مي‌كردند. اين‌ها تفاسير ناقص و ابتري بود كه شايد چند دهه فكر بسياري از افراد را به خود مشغول ساخت، درحالي‌كه بسياري از آن‌ها به اذعان خود دانشمندان غربي از مبناي علمي برخوردار نبود. اگر كتاب‌هاي روان‌شناسي‌‌ كه از حدود 50 سال پيش به اين سو در غرب نوشته شده را مشاهده كنيد، متوجه مي‌شويد كه مملو از اين حرف‌هاست و اين تئوري‌ها بيداد مي‌كند.

 

اما اگر بخواهيم كامل‌ترين تعريف از انسان را بدانيم، بايد به كلام حضرت علي(ع) رجوع كنيم كه مي‌فرمايند: "أتزعم أنك جرم صغير؛ آيا تو خيال مي‌كني كه يك جرم كوچكي هستي؟ " "و فيك انطوي عالم اكبر؛ درحالي‌كه عالم بزرگي در تو نهاده شده است ". در روايات و به اصطلاح عرفاي ما، اين مي‌تواند تجلي تمام صفات حق‌تعالي باشد كه نمونه‌اش را در حضرت بقيه‌الله(ارواحنا له الفداه) و بقيه‌ي ائمه‌ي معصومين(عليهم‌السلام) مي‌توان مشاهده كرد. در واقع، ائمه تجلي و مظهر كامل صفات حق تعالي هستند. اين انقلاب را هم اگر به‌معناي واقعي آن درك كنيم، ادامه‌ي همان انقلاب انبياست و هيچ شكي هم در آن نيست. يعني اگر خاتم‌الانبياء هم بود، همين كار را مي‌‌كرد كه امام خميني(ره) انجام داد. به همين جهت است كه اين انقلاب مي‌تواند مقدمه‌اي براي ظهور حضرت ولي عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف) محسوب شود.

 

‌چنين انقلابي با چنين هدفي به راه افتاد اما خيلي‌ از افراد اين توقع را نداشتند و در مقابل آن‌ها كساني هم به دنبال رشد بودند كه اين انقلاب به دردشان خورد و كمك‌شان كرد. در واقع اين دو به هم پيوسته هستند و دو امر جدا نيستند؛ مثل لباس كه هم من به او نياز دارم و هم او به من. من به او مي‌رسم كه تميز بماند و از آسيب‌ها مصون باشد و او هم من را از گرما و سرما حفظ مي‌كند و پوشش من محسوب مي‌شود. اين‌جا هم نبايد فراموش كنيم كه محيط، در به كمال رسيدن انسان‌ها بسيار مؤثر است و نقش اساسي را ايفا مي‌كند و گاه به حال يك عده مضر است. آن‌ها كساني هستند كه نه براي خودشان و نه براي ديگران دغدغه‌ي‌ انسانيت ندارند و البته به‌مرور زمان مشكل پيدا مي‌كنند؛ مثل دوران پيامبر. چه كساني در مقابل پيامبر مي‌ايستند؟ تمام كساني كه بت داشتند و از كنار آن به منافع مالي جدي رسيدند، جزء اين دسته محسوب مي‌شوند. فكر كنيد پيغمبر آمد و گردن اين بت‌ها را زد؛ حالا اين آدم‌ها چه كار مي‌كنند؟ مي‌گويند متشكريم؟ قطعاً منافع‌شان به خطر ‌افتاده و به تكاپو مي‌افتند.

 

در نظام ما هم مسأله به همين شكل است. مسؤولي كه به‌دنبال منافع شخصي‌اش باشد و ماديات براي او اولويت داشته باشد، چگونه مي‌تواند با ساختارها و شاكله‌ي انقلاب همگام بماند و رشد كند؟ اين‌ها مثل چرخ‌دنده‌هايي است كه اگر به هم بخورند خيلي زيبا با هم كار مي‌كنند و مكمل يكديگرند؛ اگرنه، مزاحم همديگر‌ند و اصطكاك دائمي ايجاد مي‌شود تا اين‌كه يا انقلاب كوتاه بيايد و يا اين‌كه آقايان كوتاه بيايند؛ يكي از اين دوتاست. به اعتقاد من شاكله‌ها اگر با هم بخواند، هيچ مشكلي به‌وجود نمي‌آيد. انساني كه شاكله‌اش با شاكله‌ي انقلاب رشد نكند، بالأخره روزي دچار ريزش مي‌شود؛ چراكه انقلاب ما يك انقلاب اقتصادي و مادي صرف نبود، ابعاد مهم ديگري هم داشت كه نبايد از آن غافل شد.

 

براي تبيين اين موضوع لازم است به چهار نفر از نخبگان و دانشمندان مورد اعتماد امام موسي كاظم(ع) اشاره كنم كه از زماني كه ايشان در زندان به سر مي‌بردند، پول خمس و زكات و تمامي اموالي كه به امام تعلق مي‌گرفته است را دريافت مي‌كرده‌اند. روايات فراواني داريم كه از اين افراد نقل شده است. حتي اين‌ها را نمي‌خواهيم به‌طور كامل كنار بگذاريم، چراكه خيلي از منابع فقهي‌مان از دست مي‌رود، ولي همين افراد امام را كنار گذاشتند. اين‌ها با تمام مقبوليت و شهرتي كه داشتند، وقتي امام هفتم شهيد شد، به‌صراحت اعلام كردند كه امام هشتم(ع) امام نيست و به‌نوعي سركردگان "واقفيه " شدند. در حقيقت مي‌دانستند كه امام رضا(ع) امام است ولي چرا اذعان نمي‌كردند؟ زيرا شاكله‌شان با امام(ع) همخواني نداشت و اسير طمع پول و مادياتي شده بودند كه زير دست‌شان بود.

 

1. احمدبن‌ابي‌بِشر سرّاج كه حدود ده ‌هزار دينار پول بيشتر نزد او نبود. اگر هر دينار را يك مثقال طلا حساب كنيم، به پول امروز حدود يك ميليارد تومان مي‌شود. در واقع او به‌خاطر يك ميليارد تومان، امام(ع) را كنار گذاشت. نقل است كه در زمان مرگش هم اعتراف كرد كه دروغ گفته است ولي پول‌ها را خورده بود و ديگر دير شده بود.

2. علي‌بن‌ابي‌حمزه بطائني كه بسياري از افرادي كه مدرس فقه هستند، او را مي‌شناسند. بسياري از آقاياني كه در علم رجال استاد هستند- از جمله رهبر انقلاب- اين افراد را خوب مي‌شناسند. سي هزار دينار سهم، نزد او بود كه امام هشتم(ع) از او مطالبه كردند. همين كافي بود تا به‌كلي منكر همه‌چيز شود و حتي در مقابل امامت امام هشتم نيز بايستد.

3. عثمان‌بن‌عيسي رواسي كه او هم به‌خاطر سي هزار دينار و شش كنيز، به همه‌چيز پشت پا زد و از پايه و اساس، منكر امامت حضرت شد و گفت امام موسي بن‌جعفر(ع) غايب شده است و بعداً ظهور خواهد كرد!

4. زيادبن‌مروان قندي كه هفتادهزار دينار نزدش بود و به‌كلي منكر داشتن چنين پولي شد؛ حدود هفت ميليارد تومان امروز. من از مبلغ كم شروع كردم و به اين مورد آخر رسيدم؛ يعني اولي ده هزار تا، دومي سي هزار تا، سومي سي هزار تا و شش كنيز و چهارمي هفتاد هزار.

بنابراين ريزش‌ها تازگي ندارد، بلكه از زمان حضرت آدم شروع مي‌شود. خداوند دو فرزند به او داد و از همان‌جا مسأله‌ي حق و باطل مطرح شد. نمونه‌هايي از اين قبيل- چه در زمان انبياء و چه اهل‌بيت عصمت و طهارت- فوق‌العاده زياد است.

 

به اعتقاد بنده يكي از فاكتورهاي بسيار مهم در پيدايش اين پديده، تعلق به امور مادي همچون رياست، مقام و... است. خيلي از افراد تا وقتي كه مسؤوليتي دارند و يا از سوي كسي مسؤوليتي مي‌گيرند از آن فرد خاص و نظام دفاع مي‌كنند، ولي روزي كه از آن مسؤوليت كنار گذاشته شوند، دچار ريزش مي‌گردند. اين‌جاست كه ممكن است فرد به گروه مخالفين هم بپيوندد.

 

كسي كه وابسته به مقام‌هاي دنيايي است، به اين وضع مي‌افتد كه "مَن جاء بالناس ذَهب بالناس؛ كسي كه به‌خاطر مردم آمد، به‌خاطر مردم هم مي‌رود ". اما مقابل اين هم وجود دارد كه "كسي كه با كتاب خدا و سنّت رسول بيايد- يعني برمبناي ايمان واقعي حركت كند- اگر كوه‌ها هم كَنده شوند، او همچنان استوار خواهد ماند ". اين انسان را به چه قيمتي خريده مي‌شود؟ اين‌ها همان‌هايي هستند كه تا آخر مي‌مانند و با هيچ اتفاقي از موضع واقعي خود دست برنمي‌دارند. نمونه‌ي آن شهداي جنگ تحميلي ما بودند كه با ايمان واقعي‌شان و بدون هيچ چشم‌داشتي، تا آخرين قطره‌ي خون‌شان بر سر مواضع حق ايستادند.

 با تشکر از حجت‌الإسلام دكتر م آ ت

الگوهاي مديريت در قرآن و اسلام

الگوهاي مديريت در قرآن و اسلام

تو گمان مي‌كني موجود كوچكي هستي در حالي كه عالم بزرگ در تو خلاصه شده است؟


در بينش قرآني و تعاليم اسلامي از يك سو سايه توحيد الهي بر جامعه انساني افتاده و همه را با هر زبان و نژاد در يك مجموعه قرار داده است و اصولا در اسلام جامعه انساني جدا از مجموعه عالم هستي نيست و جزئي از عالم بزرگ است.
از سوي ديگر در جهان‌بيني اسلامي، انسان دنياي كوچكي است كه تمام عالم بزرگ را در خود خلاصه كرده و جاي داده است چنان كه در بيان پيشواي بزرگ‌ ما امام علي(ع) آمده است:
"تو گمان مي‌كني موجود كوچكي هستي در حالي كه عالم بزرگ در تو خلاصه شده است؟"
اين بر اساس تمام اصولي كه در مديريت عالم بزرگ و در مديريت جسم و جان يك انسان حاكم است، بر جوامع انساني حكم‌فرماست. اين مسئله مي‌تواند الهام‌بخش مسائل زيادي گردد و براي يافتن اصول مديريت اجتماعي، سياسي، اقتصادي و آموزشي و غير آن ما را به دنبال جستجوي اصول مديريت الله در عالم هستي رهنمون گردد. براي نمونه امور زير را مي‌توان ذكر كرد:

1-مديريت خداوند در جهان هستي بر پايه رحمت عام و خاص اوست، چنان‌كه در سوره حمد كه همه روزه آن را در نمازها مي‌خوانيم بعد از توصيف خداوند به "رب‌العالمين" او را به رحمان و رحيم توصيف مي‌كنيم، يعني عالم هستي صحنه اين دو صفت الهي "بخشندگي و مهرباني" است. مديريت ما نيز در تمام زمينه‌ها بايد بر اساس رحمت عام (محبت به دوست و دشمن) و رحمت خاص (محبت ويژه به دوستان شايسته) استوار باشد.
بنابراين آنچه مديران را با كاركنان يك مجموعه پيوند مي‌دهد، همان پيوند دوستي، صفا، صميميت و محبت است كه يك مجموعه را با قدرت و توانايي تمام به پيش مي‌برد.

2-مسئله رحمت عام و خاص خداوند هرگز به معناي رسيدگي نكردن به تخلفات نيست. همان‌گونه كه توصيف به "مالك يوم‌الدين" (او صاحب روز جزاست) بعد از توصيف به رحمت در سوره حمد گواه اين مدعاست.
واكنش‌هاي مطلوبي كه از سوي علل و اسباب جهان به هنگام بي‌اعتنايي نسبت به آنها دامان ما را مي‌گيرد، نوعي مجازات الهي در عالم آفرينش است. مثلا بيماري كه از مراقبت ويژه و پرهيز لازم، سرباز مي‌زند و بيماري‌اش شديد مي‌شود به طور خودكار محاكمه و جريمه مي‌شود، همين امر در مورد تمام مشكلاتي كه دامان ما را مي‌گيرد، صادق است و در الگوهاي مديريت اجتماعي ما نيز مي‌تواند به صورت يك قانون حاكم باشد.

3-قلب ما را خداوند براي اداره‌ اين بدن از نظر تغذيه آفريده است با اين‌كه شبكه خون‌رساني بدن چنان است كه ده ميليون ميليارد سلول‌هاي بدن را به آساني تغذيه مي‌كند، اما قلب تنها با دو سه شاهرگ سر و كار دارد و به آنها در كار خود اعتماد مي‌كند و هرگز با تمام مويرگ‌ها ارتباط مستقيم ندارد.
اين الگوها به ما مي‌گويد مديريت صحيح تنها در پرتو اعتماد مستقيم، معاونان محدود مورد اعتماد است و اگر مديري بخواهد ارتباط مستقيم خود را با تمام نفرات برقرار سازد، راه خطا پيموده است و درست مثل آن است كه تمام مويرگ‌هاي بدن، مستقيما به قلب ارتباط داشته باشند. اين اصل در مورد مديريت مغز و سلسله اعصاب نيز كاملا صادق است.

4-در تكوين نطفه انسان و تمام جانداران و بذر گياهان، نقطه شروع بسيار كوچك است اما هدف در يك مرحله بسيار بالا، با اين‌كه قدرت خداوند برترين قدرتهاست، اين الهامي است به همه مديران كه نقطه شروع را كوچك بگيرند و با گسترش آن به اهداف بسيار بالا برسند. مسئله آفرينش عالم هستي در چندين روز (دوران عظيمي كه هر يك ميليون‌ها يا ميلياردها سال طول كشيده) نيز تاكيد ديگري بر اين موضوع است.

5-در مديريت الهي، اصل ساخته شدن انسان‌هاست و هرگونه دگرگوني را با دگرگوني انسان مرتبط مي‌سازد، آيات كتاب آسماني ما، شاهد زنده‌اي بر اين مدعاست پروردگار جهان در سوره رعد، آيه 11 مي‌فرمايد: "خداوند سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نمي‌دهد مگر اين‌كه خودشان بخواهند."
در مديريت جوامع انساني نيز مسئله‌ اصلي ساخته شدن انسان‌هاست و آنها كه تكيه اصلي را بر ابزار مي‌كنند، راه خطا مي‌پيمايند، همان‌گونه كه با چشم ديديم ابرقدرت‌هايي كه پايه تاريخ جامعه انساني را در ايدئولوژي خود بر تحول ابزار توليد قرار دادند و انسان را مقهور آن شناختند، چگونه گرفتار عواقب دردناك سوء مديريت ناشي از اين تفكر گشتند و سرانجام فروپاشي و مجازات خود را در اين جهان ديدند.

6-مسئله سازماندهي و هماهنگي را كه مديريت نقش بسيار مهمي ايفا مي‌كند مي‌توان در جهان طبيعت و عالم خلقت به عالي‌ترين صورت مشاهده كرد و از آن الهام گرفت.
مثلا در برابر يك حادثه ناگهاني و سخت كه براي يك انسان پيش مي‌آيد در يك لحظه، تمام نيروهاي جسمي و روحي او با هماهنگي خاصي بسيج مي‌شوند. مغز بروز حادثه را درك مي‌كند. يك فرمان از طريق اعصاب صادر مي‌شود و مقارن آن، ضربان قلب به سرعت بالا مي‌رود تا خون را هرچه بيشتر به مغز برساند براي اين‌كه عضلات كارهاي بيشتري را انجام دهند، تنفس نيز سرعت مي‌گيرد تا خود را با سرعت كار قلب، هماهنگ سازد، هوشياري بيشتر مي‌شود، چشم تيزبين‌تر و گوش شنواتر مي‌شود، معده كار خود را موقتا تعطيل مي‌كند و احساس تشنگي و گرسنگي كه يك عامل بازدارنده است، ناگهان از بين مي‌رود و جالب اين‌كه تمام اينها به صورت خودكار انجام مي‌گيرد، يعني اين وظيفه بر عهده بخش ناآگاه اعصاب گذارده شده است نه بخش آگاه.
سازماندهي و هماهنگي در مديريت نيز بايد چنين در عمق تشكلات نفوذ كند تا در برابر حوادث به صورت خودكار عمل كند، در غير اين صورت فرصت‌هايي كه هر لحظه‌ آن سرنوشت‌ساز است، ممكن است از دست برود.

7-در جهان طبيعت مجموعه‌ها به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه زوائد و فضولات خود را با يك "گردش دايره‌اي" به "عناصر فعال" تبديل مي‌كنند، مثلا باران مي‌بارد، آبها جاري مي‌شود و انسان‌ها، حيوان‌ها و گياهان را سيراب مي‌كند، فاضلاب آن در زمين فرو مي‌رود و بار ديگر وارد اين مدار مي‌گردد.
مديريت‌هاي صنعتي بايد با الهام از اين الگوهاي طبيعي چنان كار كنند كه تمام فضولات و زباله‌هاي خود را بسازند و وارد مدار كنند، در غير اين صورت كمبودي در آنها وجود خواهد داشت.
بديهي است كاري كه در طبيعت در مورد آب يا مواد غذايي زمين صورت مي‌گيرد، اگر ميليون‌ها سال به طول انجامد، كمترين تخريبي در محيط زيست ديده نمي‌شود و همه سرمايه‌هاي حياتي سالم مي‌ماند، ولي مي‌بينيم كه مديريت ناقص صنعتي امروز بشر كه نتوانسته از آن درس بزرگ طبيعي الهام گيرد، روز به روز محيط زيست را ويران‌تر و آينده بشر را تاريك‌تر مي‌سازد، زيرا عصر آن محدود و بازدهي آن كوتاه است. اينها الهاماتي است كه ما مي‌توانيم در ابعاد مختلف مسئله مديريت از طبيعت و جهان خلقت كه بر اساس مديريت مبداء علم و قدرت عالم آفرينش اداره مي‌شود، بگيريم و اين يكي از ويژگي‌هاي مديريت اسلامي و قرآني است كه مديران را به درس خواندن در دانشگاه طبيعت مي‌فرستد.

 

آسیب‎های درونی انقلاب اسلامی از دیدگاه حضرت امام خمینی رحمه الله علیه

آسیب‎های درونی انقلاب اسلامی از دیدگاه حضرت امام خمینی رحمه الله علیه

 

 امام خمینی رحمه الله علیه  اگرچه اصل وجود دشمن خارجی را می‎پذیرند؛ ولی معتقدند دشمن خارجی سبب انسجام ملت می‎شود؛ در مقابل، ایشان آسیب‎های درونی و از همه مهم‎تر «تفرقه‎ی امت» را خیلی با اهمیت ارزیابی کرده و معتقدند خطر دشمن خارجی نیز غیر مستقیم از این ناحیه است. یعنی دشمن خارجی ممکن است به آسیب‎های داخلی دامن زده و از این طریق ضربه وارد کند.

             

بصیرت: واژه‎ی آسیب شناسی (pathology) از علوم پزشکی به علوم اجتماعی وارد شده و به معنای «مبحث مطالعه‎ی علل بیماری و عوارض و علائم غیر عادی» (1) است که توسط متخصصان امر انجام می‎شود. در بحث علوم اجتماعی هم مطالعه دیدگاه‎های رهبران یک جنبش در تجزیه و تحلیل جنبش و آسیب شناسی نظام مبتنی بر آن اهمیت بسیاری دارد. مبتنی بر همین قاعده بررسی دیدگاه حضرت امام خمینی رحمه الله علیه  درباره آسیب‎های انقلاب اسلامی اهمیت زیادی در آفت زایی از انقلاب و نظام اسلامی دارد.

 

از آنجا که آسیب‎های انقلاب اسلامی از دیدگاه حضرت امام رحمه الله علیه  بیشتر آسیب‎های درونی است، با توجه به اتفاقات رخ داده طی چند ماه اخیر در صحنه سیاسی کشور مروری بر دیدگاه‎های امام رحمه الله علیه  ضرورت می‎یابد. طی ماههای گذشته حوادثی در کشور به وجود آمد که هرچند بازیگران خارجی هم نقش داشتند؛ اما علت اصلی این حوادث، ظرفیت‎های آسیب زای داخلی بود. هشدارهای مقام معظم رهبری در مورد خطر نفاق، اشرافیت، همسویی برخی با دشمن، بی توجهی خواص، تلاش دشمن برای یارگیری از درون و ... به همین سبب می‎باشد.

 

امام خمینی رحمه الله علیه  اگرچه اصل وجود دشمن خارجی را می‎پذیرند؛ ولی معتقدند دشمن خارجی سبب انسجام ملت می‎شود؛ در مقابل، ایشان آسیب‎های درونی و از همه مهم‎تر «تفرقه‎ی امت» را خیلی با اهمیت ارزیابی کرده و معتقدند خطر دشمن خارجی نیز غیر مستقیم از این ناحیه است. یعنی دشمن خارجی ممکن است به آسیب‎های داخلی دامن زده و از این طریق ضربه وارد کند.

 

آسیب‎های انقلاب اسلامی از دیدگاه امام خمینی که بیشتر جنبه درونی دارند متعدد است اما پرداختن به همه آنها در این مقال نمی‎گنجد به همین منظور به برخی از مهمترین آنها اشاره می‎شود.

 

1)قانون شکنی و ایجاد تفرقه: «اگر همه اشخاصی که درکشورمان هستند و همه گروه‎هایی که در کشور هستند و همه نهادهایی که در سرتاسر کشور هستند، به قانون خاضع بشویم و قانون را محترم بشماریم، هیچ اختلافی پیش نخواهد آمد.اختلافات، از راه قانون شکنی‎ها پیش می‎آید.»(2)

«ما اگر اختلاف سلیقه داریم، اختلاف بینش داریم باید بنشینیم و در یک محیط آرام صحبت کنیم و مسائل خودمان را حل کنیم با تفاهم مسائل را حل کنیم نه اینکه جبهه گیری کنیم. یکی یک طرف بنشیند با دار و دسته‎ی خودش و کوشش کند در تضعیف یکدیگر و کوشش کنند در تضعیف کشور اسلامی... شما‎ها اگر مسلم هستید، با احکام اسلام عمل کنید و اگر خدای ناخواسته تعهد اسلامی را قبول ندارید با دید سیاسی مسائل را حل کنید.»(3)

 

امام خاستگاه تفرقه را نه مردم که نخبگان و مسئولان دانسته و خطاب به آنها می‎فرمایند: «شما همه برای خدا ان شاء الله عمل کنید همه تان با هم باشید پشت و پناه هم باشید. ملت خوب است. ملت یک ملت روشنی است. یک ملت خوبی است شما‎ها هم همه با هم مجتمع بشوید دولت و ملت و ارکان دولت، رئیس جمهورش، مجلسش همه‎ی این‎ها با هم مجتمع باشند.»(4) «من باز تأکید می‎کنم اگر سران با هم خوب باشند. این کشور صدمه نمی‎بیند اگر صدمه این کشور ببیند از اختلاف سران است. همان طور که شارع مقدس فرموده باید دولت، مجلس و قوه‎ی قضائیه احساس کنند که یک تکلیف دارند و آن اینکه اختلاف نداشته باشند.»(5)

 

2- وابستگی فکری به غرب: حضرت امام راحل که خودباوری ملت ایران را احیاء کردند به شدت از وابستگی فکری روشنفکران به خارج نگران بوده و می‎فرمایند:«غرب در نظر یک قشری از این ملت جلوه کرده است که گمان می‎کنند غـیـر از غـرب هـیـچ خـبری در هیچ جا نیست و این وابستگی فکری، وابـسـتـگـی عـقلی، وابستگی مغزی به خارج، منشا اکثر بدبختیهای مـلـتـهـاسـت... در هـر امری پیش می‎آید، از باب این که مغزهای آنـهـایـی کـه در راس بـودند، به طوری بار آمده بوده است که از خـودشـان، بـلـکـه مـنـصـرف و قـبـلـه شان غرب شده بود. یکی از روشـنـفـکرهاشان، متفکرین شان به اصطلاح گفته بود که: ما تا همه چیزمان را انگلیسی نکنیم، نمی‎توانیم یک رشدی بکنیم.»(6)

 

3) اسلام منهای روحانیت: این مسأله هم یکی از خطراتی است که برخی در داخل به آن دامن می‎زدند. حضرت امام رحمه الله علیه  با رد نظر این عده می‎فرمایند:« ایـن طـور نـیست که شما خیال کنید و بگویید ما اسلام را می‎خـواهیم، اما ملا نمی‎خواهیم، مگر اسلام بدون ملا می‎شود؟ مگر شما بـدون ملا می‎توانید کاری انجام دهید؟ این ملاها هستند که جلو می‎افـتـند و کار انجام می‎دهند. اینها هستند که جانشان را فدا می‎کـنـند... گله من از روشنفکران که به اسلام خدمت می‎کنند، خصوصا آقـایانی که در خارج کشور هستند... در عین حال که به آنان علاقه دارم ایـن اسـت کـه: این جناح بزرگی را که ملت پشت سرش ایستاده کـنـار نـزنـیـد، نـبـاید خدمتهای علمای اسلام و آخوند جماعت را نـادیـده بـگیرند و بگویند (ما اسلام منهای آخوند می‎خواهیم)... مـثـل ایـن اسـت که بگویید اسلامی را می‎خواهیم که سیاست نداشته بـاشد. نگویید ما اسلام را می‎خواهیم، ملا نمی‎خواهیم، این برخلاف عـقـل اسـت... اسـلام بی آخوند، اصلا نمی‎شود... پیغمبر هم آخوند بـود. پـیـغـمبر اکرم(ص) یکی از آخوندهای بزرگ است. در راس همه عـلـما رسول الله است. حضرت صادق(ع) هم یکی از علمای اسلام و در راس فقها می‎باشد.»(7)

4)ارائه‎ی چهره‎ی طاغوتی از حکومت؛ امام خمینی معتقد بود انقلاب ایران به لحاظ ماهوی از سایر انقلاب‎های دنیا متمایز است و وجه تمایز آن اسلامی بودن آن است.(8) در واقع از دیدگاه امام رحمه الله علیه  هر حکومتی که محتوای آن اسلامی نباشد طاغوت است؛خواه متولیان آن پهلوی باشد یا دیگران. ایشان می‎فرمایند: «الان ما همه مکلفیم حالایی که جمهوری اسلامی شد ما همه اسلامی باشیم اگر بنا شد جمهوری اسلامی باشد اما ماها دیگر اسلامی نباشیم حکومت اسلام نیست اگر بنا شد که جمهوری اسلامی باشد، پاسبان هایش اسلامی نباشند خدای نخواسته دادگاه هایش اسلامی نباشد، این حکومت طاغوتی است به اسم اسلام همان طاغوت است.»(9)

 

5)ارائه‎ی چهره‎ی واژگونه از اسلام؛ مفروض امام خمینی  رحمه الله علیه  این است که «اگر اسلام واقعی به مردم ارائه شود همه‎ی دنیا آن را می‎پذیرند.»(10) علی(ع) می‎فرمایند: «مردم اسلام را به تن می‎کنند ولی آن چنان که پوستین را وارونه به تن می‎کنند.»(11) ممکن است محتوای حکومتی به ظاهر اسلامی باشد ولی چهره‎ای که از اسلام ارائه می‎شود چنان واژگون و دور از واقعیت باشد که دل‎های پاک و توده‎ی مردمان به آن رغبت نکنند. معمار انقلاب اسلامی در این مورد می‎فرمایند: «اگر روحانیون که در این جامعه هستند روی موازین مقررات به طور دقیق عمل نکنند، اگر دولت به طور دقیق عمل نکند... و اعمالشان را تطبیق ندهند با اسلام یک صورت قبیحی از اسلام در خارج منعکس می‎شود... الان یک تکلیف بسیار بزرگی به عهده‎ی همه‎ی ماست من یک طلبه هستم این تکلیف را دارم. آقایان [روحانیون] این تکلیف را دارند. سایر قشر‎ها هم دارند که کوشش کنیم وجهه‎ی اسلام را آن طور که هست نمایش بدهیم نه آن طور که خلفایی مثل معاویه و یزید... جلوه می‎دادند... و اسباب این می‎شد که یک وقت وجهه‎ی اسلام را در دنیا دگرگون کنند.»(12) «اگر خدای نخواسته ما پیروز بشویم به این معنا که آن دسته‎ای از ظالم‎ها که بودند و آن دسته‎ای از چپاول گران که بودند بیرون کردیم لکن به جای آنها یک دسته ظلم دیگری با یک محدودیت خاص و چپاول گری‎های دیگری با یک محدودیتی به جای او نشست. این موجب این می‎شود که مکتب ما در دنیا منعکس بشود که مکتب درستی نبوده شکست در مکتب واقع بشود. آن شکستی که جبران نمی‎تواند بپذیرد.»(13)

 

6) اشرافی گری و تجمل گرایی: امام خمینی رحمه الله علیه  همچون سایر اندیشمندان مثل ابن خلدون تجمل گرایی را یکی از آسیب‎های عمده حکومت به شمار آورده و در تحلیل گرایش مردم به روحانیت و سپردن رهبری انقلاب به ایشان می‎فرمایند« آن چیزی که مردم از ما توقع داشته و دارند و به واسطه‎ی آن دنبال ما و شما آمده‎اند و اسلام را ترویج نموده و جمهوری اسلامی را به پا کردند و طاغوت را از میان بردند، کیفیت زندگی اهل علم است. اگر خدای نخواسته مردم ببینند که آقایان وضع خودشان را تغییر داده اند. عمارت درست کرده‎اند و رفت و آمدهایشان مناسب شان روحانیت نیست و آن چیزی را که نسبت به روحانیت در دلشان بوده است از دست بدهند از دست دادن آن همان و از بین رفتن اسلام و جمهوری اسلامی همان».(14)

 

7- دور شدن از ولایت فقیه: ولایت فقیه ركن انقلاب اسلامی و اساس برپایی خیمه نظام و حكومت اسلامی در عصر غیبت امام زمان می‌باشد.برای دشمنان انقلاب اسلامی از آغاز تاكنون قطع این ستون و فروپاشی خیمه انقلاب هدف اصلی بوده است. امام  رحمه الله علیه  همواره مردم ایران را در خصوص پاسداری از این ركن اساسی جامعه اسلامی تذكر و روشنگری داده‌اند. به همین جهت ایشان می‎فرمایند: پیرو ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد. در واقع حضرت امام رحمه الله علیه  تکذیب ولایت فقیه را به معنای تکذیب اسلام می‎دانند:« نگوئید ما ولایت فقیه را قبول داریم، لکن با ولایت فقیه اسلام تباه می‎شود. این معنایش تکذیب ائمه است، تکذیب اسلام است و شما من حیث لایشعر این حرف را می‎زنید.»(15)

 

8- دوری از فقه جواهری: بنا به فرموده حضرت امام « اسلام اگر خدای نخواسته همه چیز از دستش برود ولی فقهش به طریقه موروث فقهاء بزرگ بماند، به راه خود ادامه خواهد داد ولی اگر همه چیز به دستش آید و خدای نخواسته فقهش به همان طریق سلف صالح از دستش برود، راه حق را نتواند ادامه داد و به تباهی خواهد کشید.»(16)

 

9- كفران و نسیان نعمت ها: امام رحمه الله علیه  بارها در سخنان و نوشته‌های خود تأكید بر حفظ انقلاب و اسلامیت آن داشته‌اند و متذكر شده‌اند كه بی‌توجهی و فراموشی این نعمت بزرگ و موهبت عظیم الهی خسارات و مشكلات زیادی را به دنبال دارد. در این باره حضرت امام خطاب به جمعی از مسؤلین چنین فرمودند:

« همه اینهائی كه فاسد هستند به تدریج فاسد شدند، هیچكس یكدفعه فاسد نشده است، و هیچ یك از ما هم باید تصور نكنیم كه مأمون از این هستیم كه فاسد بشویم، همه در معرض فساد هستیم، همه ما دست به گریبان شیطان، و خصوصاً شیطان نفس، همه گریبانمان به دست اوست. هیچ‌كس هم از ابتدا فاسد فاسد نبوده و هیچ‌كس هم مأمون نیست از اینكه به فساد و به دام شیطان نیفتد.»(17)

 

10- سایر آسیب‎های درونی؛ سوء استفاده از آزادی، وابستگی اقتصادی، نفوذ افراد غیر صالح در مراکز قدرت، خودرأیی و خارج از مقررات و قانون عمل کردن، اختلاف و تضعیف دستگاهها و قوای دیگر کشور، بی‌صبری در برابر کمبودها، مخالفت با اسلام ناب تحت عنوان آزادی و دمکراسی،عدول از حمایت از محرومین و پابرهنه‌ها ،ناتمام گذاشتن آرمان نهضتها،اختلافات داخلی و استفاده نکردن از نیروهای بالقوه مردم ،بی تفاوتی نسبت به سرنوشت خویش و کشور‎، اختلاف بین شیعه و سنی و..... آسیب‎های درونی دیگری هستند که امام راحل در مقاطع حساس به آنها اشاره کرده اند.

 

پی‎نوشت:

1- عباس و منوچهر آریان پور، فرهنگ دو جلدی انگلیسی فارسی، جلد 2، ص1569.

2- صحیفه ی امام، تهران و مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(قدس سرّه)، 1379،ج14، ص 414.

3- صحیفه نور، ج 14، ص38.

4- همان، ج 13، ص173

5- همان، ج 14، ص7

6- همان، ج 11، ص 183.

7- بـررسـی و تـحلیلی از نهضت امام خمینی، سید حمید روحانی، ج3، 261.

8- صحیفه نور، ج 14، ص190

9- همان، ج 8، ص4

10- همان، ج 7، ص33

11- نهج البلاغه، ترجمه و تفسیر شیخ فیض الاسلام، خطبه ی 17، ص324

12- صحیفه نور،‎، ج 7، ص33

13- همان‎، ج 7 ص195

14- همان، ج 19، ص188.

15- همان، ج 9، ص 170.

16- همان، ج 17، ص 205.

17- صحیفه امام، ج 14، ص 369.

نگاهي به آسيب هاي سياسي شبكه هاي اجتماعي مجازي

نگاهي به آسيب هاي سياسي شبكه هاي اجتماعي مجازي

 

 


با رشد رسانه هاي نوين، جهاد وارد عصر دوم رسانه ها شده است كه برخلاف دوره مدرن و عصر نخست، آينده آن به طور كامل قابل پيش بيني نيست، زيرا در عصر دوم رسانه ها كه در آن بحث رسانه هاي الكترونيك جديد، حاكميت دارند و اطلاعات حرف آخر را مي زنند، پديده ها كمتر قابل پيش بيني اند. رسانه هاي نوين داراي آسيب هاي بسيار مهم رواني و سياسي هستند كه مي توانند، زمينه و بستر مناسبي را براي جنگ نرم ايجاد كنند. مهم ترين تأثيرات سياسي فناوري هاي ارتباطي- اطلاعاتي، تضعيف دولت هاي ملي، اشاعه اطلاعات سياسي و كاهش مشاركت سياسي افراد و گروه هاست.
همچنين كنترل اطلاعات در عصر جديد، اهرم اصلي قدرت بازيگران جهاني، ملي و محلي است؛ اهرمي كه در انقلاب هاي رنگي در اختيار بنياد سوروس و سازمان هاي غيردولتي و جنبش هاي دانشجويي قرار گرفت و رهبران احزاب و جنبش ها، بيشترين بهره را از آن بردند.
دول غربي، ماهرانه با استفاده از امكانات تكنولوژيكي و ارتباطاتي، مانند اينترنت، سايت هاي انتقادي را عليه يك دولت سازمان مي دهند. پيام هاي كوتاه را از طريق تلفن هاي همراه رد و بدل مي كنند و مرتب قرارهاي جديدي مي گذارند.
از آسيب هاي مهم ديگر رسانه هاي نوين، تأثير بر افكار عمومي و بسيج آن است. به گونه اي كه به واسطه اين رسانه ها، نوعي فضاي عمومي شكل مي گيرد و بسياري افراد، بي آن كه يكديگر را ببينند و تبادل نظر كنند، مانند يكديگر فكر و در نتيجه مانند يكديگر نيز عمل مي كنند. بر اين اساس، از طريق توليد پيام، شعار و انديشه، به شيوه اي هنري و از طريق تصوير، گرافيك، صدا و موسيقي، تصورات دست كاري و بسيج مي شوند و در نهايت فعاليت سياسي، اين امكان را مي يابد كه با زندگي روزمره آميخته شود.
در اين صورت ديگر مانند گذشته، نيازي نيست كه براي تبديل افكار عمومي به نيروي اجتماعي و تغيير اوضاع سياسي، به اهرمي مانند حزب سياسي متوسل شد و اگر اين تغيير در افكار عمومي پيدا شود، مردم در مواقع مهم تاريخي، خود راه را باز مي كنند و احتياجي به اعمال نيرو، فشار و زور از طريق اهرم هاي جدا از مردم وجود ندارد.
از ديگر آسيب هاي سياسي رسانه هاي نوين، مي توان به رسانه اي شدن فضاي سياست اشاره كرد. از ديد «كاستلز» در جامعه كنوني، سياست به معناي سياست رسانه ها است. رسانه ها، پس زمينه هميشگي بازي سياست و حوزه اي عمومي هستند كه در آن قدرت به نمايش درمي آيد و درباره اش داوري مي شود. به اعتقاد وي، اگرچه سياستمداران براي كسب قدرت سياسي در رسانه ها، از تكنيك ترور شخصيت، رسواگري و جنجال استفاده مي كنند و اين مسئله معرف خوبي براي يك جامعه دموكراتيك است، ولي بايد به اين نكته توجه داشت كه ويژگي اصلي سياست رسوايي و جنجال اين است كه همه كنشگران سياسي شركت كننده در آن، خود به دام اين نظام مي افتند وغالباً نقش ها معكوس مي شوند؛ شكارچي امروز شكار فرداست.
يكي ديگر از آسيب هاي جدي شبكه هاي رسانه اي، به علت توانمندي آنها براي پنهان كردن و پوشاندن اطلاعات و در نهايت پديد آوردن جهل عمومي است.
عدم توانايي اين شبكه ها براي نهادسازي سياسي در جريان اعتراضات و پس از آن، يكي ديگر از آسيب هاي جدي شبكه هاي اجتماعي است؛ براي مثال توئيتر يا فيس بوك، تنها مي توانند به شكل دهي اعتراضات و سرنگوني حكومت كمك كنند؛ اما توانايي برنامه ريزي براي اداره حكومت يا ايجاد نهادهاي دموكراتيك را نداشته و نمي تواند، از آرمان ها و اهداف موردنظر خود دفاع كند. از ديگر آسيب هاي جدي شبكه هاي اجتماعي مجازي اين است كه به ميزان قابل توجهي، شانس كنترل سياسي و مردم فريبي را بالا مي برد، زيرا پيشرفت تكنولوژي، چنان از ارتقاي بصيرت افراد پيشي مي گيرد كه افراد هنگام رويارويي با تكثير سريع اطلاعات كاملاً بي دفاع مي مانند. خارج شدن سياست از فرايند عقلاني، ديگر آسيب جدي رسانه هاي نوين است؛ زيرا رسانه هاي جديد، درحال دگرگون كردن سياست هستند؛ به عبارت ديگر، زندگي سياسي به مقدار زيادي در محدوده رسانه قرار گرفته است؛ يعني سياست منطق رسانه ها را پذيرفته و در اين فرايند خود دگرگون شده است.
همچنين ظهور رسانه هاي نوين به عنوان مركز قدرت خودگردان است كه به تقويت شخصي سازي سياست كمك مي كنند. در اين فرايند، سياست به عنوان نمايش و مخاطب به عنوان تماشاچي در نظر گرفته مي شود. همه اينها بدان معناست كه سياست، كمتر به عنوان يك فرايند عقلاني، تجزيه و تحليل مي شود، بلكه بيشتر به عنوان يك سري حركات نمادين كه ما به آنها واكنش نشان مي دهيم، عمل مي كند. تحت تأثير اين تغييرات، سياستمداران، بيش از پيش رسانه اي شده و به انسان هاي معمولي تبديل مي شوند. آنها افراد معروفي مي شوند كه مشابهت هاي زيادي با افراد سرگرم كننده دارند. در واقع رهبران، مانند يك كالاي تجاري تبليغ مي شوند. وارونه شدن برخي نظريه هاي مدرن در عرصه هاي سياست و اجتماع، يكي ديگر از آسيب هاي جدي شبكه هاي اجتماعي است. يكي از اين تئوري ها، تئوري دموكراسي به معناي حق تعيين سرنوشت ملت ها از سوي خود آنها است. فناوري اطلاعاتي و ارتباطي و امپرياليسم رسانه ها، به طرق مختلف، اين تئوري مهم سياست و حكومت را به چالش كشيده است.
در مجموع افزايش تعارضات ساختاري و دوگانگي هويت، يكسان سازي فرهنگي، تقويت گرايش هاي گريز از مركز (فروملي و فراملي) و اخلال در روند وحدت ملي، ايجاد اختلاف و شكاف ميان ملت ها به دليل ملي گرايي افراطي، ايدئولوژي هاي متضاد و در نهايت بروز شكاف فرهنگي، يكپارچگي افقي گروه ها و طبقات و تشديد دوقطبي، تضاد با ارزش ها، باورها، تضعيف پيوندهاي سنتي از طريق تقويت و تبليغ ارزش هاي غربي و كمك به استحاله فرهنگي، بهره برداري تبليغاتي و انتشار اخبار غيرواقع تحريف شده، ايجاد نخبگان سياسي و فرهنگي وابسته، به جريانات خود ساخته از طريق شبكه ارتباطي، از ديگر آسيب هاي سياسي شبكه هاي اجتماعي مجازي در جنگ نرم محسوب مي شود.
جمع بندي و نتيجه گيري
چنان كه گذشت، شبكه هاي اجتماعي مجازي، اجتماعات مجازي موجود در فضاي سايبر هستند. شكل گيري اين شبكه ها از طريق سايت هاي خبري، وبلاگ هاي خبري و تحليلي، گروه هاي اينترنتي، فضاهاي گفت وگوي مجازي (چت روم ها) و حلقه هاي آشنايان همچون اوركات و ياهو 360 درجه و... هريك فضايي مجازي را ايجاد مي كنند كه در آن تبادل اخبار و اطلاعات صورت مي گيرد. وبلاگ، فيس بوك، توئيتر، فرندفيدز و بالاترين از جمله سايت هايي هستند كه قابليت شبكه سازي وسيعي در اينترنت ايجاد كرده اند. در برخي مواقع، اين شبكه ها به عنوان سربازان جديد جنگ نرم دول غربي، اقدامات خود را به فضاي واقعي جامعه نيز تسري داده و هماهنگي و سازماندهي بسياري تجمع هاي سياسي و اعتراضي را ضد دولت هدف برعهده مي گيرند.
همان طور كه شاهد بوديم، بخش عمده اي از رخدادهاي اعتراضي ايران، طي ماه هاي پس از انتخابات رياست جمهوري دهم، در فضاي سايبر ساماندهي شد. زير سوال بردن انتخابات و تكرار دروغ بزرگ تقلب در انتخابات، پوشش غيرواقعي خبري اغتشاشات و دعوت به تجمعات غيرقانوني، توهين و فحاشي، دخالت آشكار بعضي سياستمداران و دولتمردان غربي در امور داخلي ايران و دامن زدن به ناآرامي هاي موجود، بيانيه نويسي، نامه نگاري، راه اندازي كمپين عليه انقلاب اسلامي به بهانه هاي مختلف، هدايت، آموزش و تشويق اغتشاشگران براي ايجاد ناامني و آشوب، هدايت، آموزش و تشويق اندك هواداران داخلي به هنجارشكني و ايجاد ناامني در جامعه، هتك حرمت به مسئولان و توده هاي مختلف مردم و آموزش و تشويق اغتشاشگران براي انجام عمليات تروريستي به منظور ايجاد ناامني در كشور، از جمله نمونه هاي كاربرد شبكه هاي اجتماعي مجازي عليه كشورمان است. اشاراتي از اين دست، از اهميت اين حوزه، جهت فعاليت رسانه اي براي برخورد با نظام هاي معارض در ادبيات سياسي آمريكا پرده برمي دارد. بر همين اساس، فضاي سايبر يكي از مهم ترين ابزارهاي آمريكا در قرن بيست ويكم براي اجراي پروژه هاي جنگ فرهنگي، رسانه اي، سايبر و همچنين تغيير حكومت در كشورها، به خصوص كشورمان محسوب مي گردد.


پايگاه جامعه تخصصي جنگ نرم

فتنه‌های بزرگتری در راه است

فتنه‌های بزرگتری در راه است

گفتگو با حجت الاسلام علیرضا پناهیان

 

شعارهایی مثل اینكه یاران امام را حذف می‌كنند، آثار امام را می‌خواهند حذف كنند یا اینكه ما باید خط امام را احیا كنیم. چه زمانی امام این‌گونه عمل می‌كرد و این‌ها تعابیر و زمزمه‌هایی است كه نشان‌دهنده پیش‌درآمد فتنه‌های بزرگ بعدی است. این فتنه‌ها كه پیش بیایند منحرف كردن افكار عمومی‌شان بیشتر از فتنه‌های گذشته است. این یك واقعیت است كه كسی حاضر نیست برای دموكراسی مقابل جمهوری اسلامی به میدان بیاید و در میان توده‌های مردم مبارزه كند؛ ولی آنها اگر بتوانند تعارضی بین خط امام و روند كنونی انقلاب نشان دهند، ممكن است یاران بیشتری بین مومنان به انقلاب بتوانند پیدا كنند. اگرچه با بصیرت همه این خطرات قابل برطرف شدن است؛ ولی بالاخره فتنه‌های بزرگتری در راه است، فتنه‌هایی كه ظاهر آن‌ها هرچه اسلامی‌تر و انقلابی‌تر است.

 علت لغزش برخی عناصر شاخص و باسابقه انقلاب در فتنه سال گذشته و همچنین بررسی مختصات و ویژگی‌های این فتنه كه با تكرار آن ویژگی‌ها، امكان بروز و ظهور امثال آن در آینده نیز وجود دارد، موضوع گفتگوی ما با حجت الاسلام و المسلمین پناهیان است. چهره شناخته شده‌ای كه كمتر كسی در ایران ‌است كه صدای او را نشنیده باشد. او در حال حاضر مسئول اتاق فكر نهاد نمایندگی مقام‌معظم‌رهبری در دانشگاه‌هاست و پیش از این هم مسئول نهاد نمایندگی در دانشگاه هنر بوده است. با او همچنین در خصوص چالش‌هایی كه انقلاب در پس این فتنه بزرگ با آن روبرو است، گفتگو كردیم. پناهیان در این گفتگو درباره دلایل "ریزش خواص " در جریان فتنه، "سكوت نخبگان " و "جریان تحمیل‌گری " با ما سخن گفت. پیش‌بینی او در مورد ابعاد و ویژگی فتنه‌های آینده و همچنین خصوصیات فتنه‌گران آینده انقلاب خواندنی است.

شاید مهمترین دغدغه‌ای كه جامعه متدینین و دوستداران انقلاب در این فتنه در اعماق وجود خود حس كردند، لغزش‌ها و انحراف‌های بزرگ افراد و شخصیت‌هایی است كه جامعه در راستای اهداف انقلاب به آنها امید بسته بود. بسیاری از چهره‌هایی كه شاید تا قبل از این فتنه محل رجوع بچه‌های انقلاب بودند، از چهره‌های شاخص انقلاب و دفاع مقدس بودند، اما حالا به افرادی تبدیل شده‌اند كه در اصطلاح رایج میان دوستداران انقلاب به آن‌ها "نخبه مردودی " گفته می‌شود. علت این لغزش خواص كه موجب ریزش آن‌ها از جریان اصیل امام و رهبری می‌شود چیست؟ آیا می‌توان برای این اتفاق مدلی تبیین كرد تا این لغزش‌ها برای ما قابل پیش‌بینی باشد؟

اساسا عرصه سیاست، محل امتحان ایمان انسان‌ها است. عرصه سیاست تنها آزمایشگاه مهارت‌ها و تجربه‌ها و تدبیرها نیست. عرصه سیاست تنها میدان محك میزان قدرت مدیریت افراد و قدرت تشخیص راهبردی آنها نیست. ایمان در وجود افراد از پیچیدگی‌های خاصی برخوردار است و فلسفه امتحان‌های الهی دقیقا همین است كه بتواند مقدار ایمان مؤمنین را ارزیابی كند. این‌جاست كه كار سخت می‌شود، چون واقعا معلوم نیست كه میزان ایمان افراد چقدر است. به تعبیر قرآن آیا ایمانش مستقر است یا مستودع؟ آیا بعد از مومن شدن، به علت برخی خصلت‌های نهان، ممكن است دست از ایمانش بردارد یا نه؟ این‌ها مسائلی است كه صریحا در قرآن كریم ذكر شده است. معلوم می‌شود كه ایمان یك پذیرش ساده ذهنی و یا یك پذیرش سطحی قلبی نیست. هم قلب انسان بخش ناشناخته و ژرف وجود انسان است و هم ایمان تعریف بسیار پیچیده‌ای دارد؛ لذا فقط در امتحانات می‌شود میزان ایمان افراد را مشخص كرد. بهترین امتحان‌ها هم امتحان‌هایی هستند كه در عرصه سیاست و در پیچیده‌ترین مسائل اجتماعی از افراد گرفته می‌شود. امتحان‌هایی كه در عرصه سیاسی، اجتماعی از افراد گرفته می‌شود، میزان باورهای دینی و دقایق معرفتی و معنوی فرد را نشان می‌دهد. این را باید توجه داشت كه افراد به‌یكباره و درلحظه به انحراف كشیده نمی‌شوند؛ بلكه یا زمینه انحراف از قبل در آن‌ها وجود داشته و یا انحراف در وجود این افراد كاملا ریشه دوانده بوده اما فقط بروز پیدا نمی‌كرده است. حتی ممكن است كه نشانه‌های انحراف را بروز می‌داده، ولی عرصه تجلی كاملی در شرایط حساس نداشته است.

اگر كسی در خودش دقت كند یا اگر ما در كسانی كه این روزها دچار لغزش‌ها و انحرافاتی در عرصه سیاست می‌شوند دقت كنیم، می‌توانیم زمینه‌ها و یا بن‌مایه‌های انحراف را در آنها تشخیص بدهیم. البته برخلاف این نگاه شما، برخی هم هستند كه درباره همین افرادی كه به‌طور مشخص در امتحانات اخیر دربرابر طوفان این حوادث و ابتلائات مردود شدند، از قبل پیش‌بینی این شكست را در این افراد می‌كردند و اعتقاد به انحراف اینها را از قبل داشتند. منتهی دلایل روشن و قابل اثباتی وجود نداشته است كه بتوان با آن دلیل مستند با مردم این خطر را مطرح كرد. از طرف دیگر تظاهر به پذیرش حقایق انقلاب و منش منافقانه همیشه موجب می‌شود كه قضاوت‌ها در مورد افراد دچار اختلال شود؛ ولی همین الان هم با مراجعه به سوابق افراد می‌شود كه رگه‌های انحراف را در افكار و رفتار و حتی گرایش‌های یك سال گذشته این افراد مشاهده كرد.

آقای پناهیان! اجازه بدهید كمی صریح‌تر و مصداقی‌تر صحبت كنیم. آقای محمد نوری‌زاد را برای شما مثال می‌زنم. این فرد همان كسی است كه سه سال پیش در وبلاگ خود از موضع دفاع از دولت مورد تایید رهبری حتی به مراجع تقلید هم انتقاد می‌كند. جوهر استدلالش هم این بود كه تا وقتی رهبری انقلاب هستند، شما چرا اینگونه دولت را نقد می‌كنید. این همان فردی است كه سالها در روزنامه كیهان مطلب می‌نویسد در مورد شرایط آخرالزمان و اینكه تحت رهبری مقام معظم رهبری ما چه شرایطی را برای رسیدن به عصر ظهور خواهیم داشت؟ اما حقیقت این است كه ما در فضای بچه‌های مذهبی و حزب‌اللهی وقتی نامه‌های اخیر وی را به رهبر انقلاب می‌خوانیم، یك بهت سنگین در همه بچه‌های مذهبی به‌وجود می‌آید كه واقعا این حرف‌ها و نامه‌ها و یا این انتقادهای تند علیه خط اصیل انقلاب و ولایت‌فقیه را همان محمد نوری‌زاد است كه می‌نویسد؟ این را چگونه می‌شود متوجه شد؟

مدل همه این تغییرات و انحرافات قابل تبیین است. گاهی اوقات انسان‌ها بعضی از ابعاد دین را می‌پسندند و حتی ممكن است به خاطر همان ابعاد جان‌فشانی هم بكنند؛ منتهی سایر ابعاد دین را نمی‌پسندند. فقط وقتی نوبت امتحان برای آن بخش از ابعاد دین فرا می‌رسد كه اینها از قبل، تصمیمی برای پذیرش آن بخش از دین نگرفته باشند یا حتی ممكن است به صورت پنهان آن‌ها را نپذیرفته باشند. درست به همین دلیل است كه علیه جریان ناب دینی قیام می‌كنند. در صورت دیگر برخی تنها فكر می‌كنند كه همه ابعاد دین را پذیرفتند، درحالی‌كه در مقام عمل وقتی با سختی‌ها و تلخی‌هایش مواجه می‌شوند، آن‌جا در اثر بی‌طاقتی و بی‌ظرفیتی شروع به مخالفت می‌كنند. البته همیشه مخالفت‌ها همراه با توجیه‌گری هاست و كسی كه در جرگه مومنان و پذیرفتگان معارف دینی به حساب بیاید توجیه‌گری‌های خودش را همیشه با بیان دینی و مطابق با بخش دیگری از معارف دینی انجام می‌دهد. البته من نمی‌خواهم به پیشینه افراد به طور مشخص اشاره بكنم اما در پیشینه افرادی كه دچار انحطاط در مواضع سیاسی و انقلابی می‌شوند، همیشه می‌شود رگه‌هایی را پیدا كرد كه این رگه‌ها نشان می‌دهد، این انسان روزی به خاطر اینكه همه بخش‌های دین را نپذیرفته و یا ظرفیت لازم برای تحمل دینداری در همه زمینه ها ندارد، از دین روی گردان خواهد شد. منتهی نجابت جامعه دینی اقتضا می‌كند كه اگر كسانی از نزدیك شاهد رگه‌های انحراف در وجود برخی از افراد باشند، آن را افشا نكنند و به این ترتیب بدی‌های افراد و حتی بی‌ظرفیتی‌هایشان پنهان می‌ماند. لازم نیست همه از اساس و از ابتدا بد باشند. بعداَ به مرور زمان در برخی از بحران‌ها و امتحان‌ها، این بدی‌های پنهان یا بی‌ظرفیتی‌های خودشان را نشان می‌دهند. نكته قابل توجه این است كه در دورانی كه این‌ها با مسیر كلی جریان دین خودشان را موافق می‌بینند، ممكن است از این‌ها دفاع جانانه و سرسختانه‌ای نسبت به جریان دین در جامعه ببینید و این دفاع همیشه یكی از نتایجی كه دارد این است كه فرد را در شمار مدافعان دین و خدمتگذاران به جامعه دینی به حساب می‌آورد؛ حتی در حد جانفشانی كردن و بعد وقتی كه فرد از این دایره و این مسیر خارج می‌شود، ضربه‌های مهلكی به پیكر جامعه می‌زند كه همین‌ها هم دوباره یك ظرفیتی برای امتحان ایمان بقیه مردم ایجاد می‌كند و بعد بقیه‌ای كه آنها هم زمینه‌هایی از انحرافات در وجودشان هست در این فرصت‌ها و در مواجه با انحراف نخبگان خودشان را نشان می‌دهند و یا بی‌ظرفیتی‌های پنهان خودشان را با تمایلاتی كه به سمت جریان انحراف یافته بروز می‌دهند. واقعیتش این است كه خداوند متعال هم افراد را در عرصه‌های سیاسی امتحان می‌كند، هم با این افراد دیگران را امتحان می‌كند. اینجاست كه امیرالمومنین می‌فرماید: "شما ابتدا حق را ببینید، وبا حق افراد را بشناسید. " این‌كه حق را ببینید بعد اهل حق را بشناسید بیشتر ناظر به منحرفین از حق است. یعنی به خاطر انحراف برخی از حق، شما خود از حق انحراف پیدا نكنید و الا این سخن درباره شناسایی حق با ملاكی كه اهل حق می‌توانند داشته باشند زیاد جاری و ساری نیست. البته اینكه چرا پیامبر اكرم(ص) می‌فرمایند: "علی مع‌الحق و الحق مع‌علی " یا حتی این سخن را در مورد عمار یاسر بیان می‌فرمایند. باید گفت به این دلیل است كه مردم آدرس را گم نكنند. گاهی به شناختن خود حق تكیه می‌كنند و با حقی كه می‌شناسند اهل حق را تشخیص می‌دهند؛ گاهی از اوقات هم در برخی از بحران‌ها انسان اهل حق را بشناسد و بوسیله آنها حق را تشخیص دهد. اگرچه روال اصلی این است كه انسان حقیقت را بشناسد و بوسیله شناخت حقیقت اهلش را تشخیص می‌دهد؛ اما گاهی ایرادی ندارد كه ما اهل حق را بشناسیم و كلام و دیدگاه آنها را ملاك قرار دهیم و از آنجا تشخیص دهیم. منتهی در جایی كه یك گروهی از حق جدا می‌شوند، آن‌جا ما نباید با تكیه بر حقانیت افرادی كه از حق جدا شده‌اند، نگاه خودمان را نسبت به حق و حقیقت كنار بگذاریم. این‌جاست كه امیرالمومنین می‌فرماید كه حق را بشناس و بعد بر اساس آن در مورد افراد قضاوت كن؛ نه اینكه یك عده افراد را دربست بپذیریم و وقتی اینها از مسیر حق جدا شدند، با آنها از مسیر حق جدا شویم. این راز آن كلام پیامبر اكرم است كه می‌فرمایند: "علی مع الحق و الحق مع علی. " یعنی شما اگر گاهی حقیقت را گم كردید، می‌توانید از دركی كه نسبت به اهل حق و حقانیت برخی افراد دارید، آنها را برای تشخیص حق ملاك قرار دهید. كاری كه ما در طول انقلاب درباره امام انجام دادیم و درباره رهبری بزرگوار انقلاب نیز ادامه می‌دهیم. شناختن اهل حق، كسانی كه خیلی با حق عجین هستند كار دشواری نیست. هم‌چنانی كه شناختن كسانی كه در اثر بی‌ظرفیتی یا مشكلاتی كه ذكر شد، از زمینه‌های باطل قبلی بیشتر ظرفیت انحراف دارند، كار سختی نیست. اگر كسی گفت كه من را افراد گمراه كردند، افرادی كه به شدت روزی در مسیر حق بودند، خداوند در روز قیامت از آنها قبول نخواهد كرد. خداوند می‌فرماید اگر دقت می‌كردی، می‌توانستی علایمی را تشخیص بدهی كه عدم حقانیت‌شان برای تو اثبات شود، اما میل نداشتی كه آن ابعاد را نگاه كنی و به خاطر مشكلاتی كه در درون خودت بود، سعی كردی كه برای خودت عذر و بهانه بتراشی و روز قیامت خدا كسانی را كه بر اساس انحراف اشخاص منحرف شدند؛ هرچند آن افراد در مسیر حق بودند از عقوبت معاف نخواهند كرد.

شما در صحبت‌هایتان گفتید كه رگه‌های انحراف را می‌شود در این افراد از قبل مشاهده كرد. در عین حال می‌گویید شناسایی این افراد هم كار مشكلی نیست. بصورت مصداقی می‌توانید بگویید كه در این فتنه، لغزش و انحراف گریبان كدام گروه از نخبگان را گرفت؟ و یا می‌توانید مصداق‌هایی بیاورید كه چه ویژگی‌های شخصیتی و یا اخلاقی در افراد موجب زاویه گرفتن آنها از خط اصیل انقلاب می‌شود؟

اگر بخواهیم به یكی از مهم‌ترین زمینه‌های انحراف فكری و روحی افرادی كه در این فتنه دچار مشكلات اساسی شدند، اشاره كنیم می‌توانیم انگشت اشاره خود را سمت سابقه برخوردشان با بیت المال نشانه برویم. هم‌چنین سابقه زندگی غیرزاهدانه آن‌ها در طول انقلاب. حتی اجازه می‌دادند كه كسانی كه رفتار پلیدی نسبت به بیت‌المال دارند در كنارشان رشد كنند. این یك علامت دقیق است. متاسفانه این آقایان این مسائل را زیاد جدی نمی‌گرفتند. زمینه دیگری كه شما می‌توانید در مورد بعضی از اشخاص مشاهده كنید، رفتارشان با حضرت امام است. این افراد معمولا در پرونده خودشان یا سعی بر تحمیل‌گری نسبت به امام داشتند؛ یا در لابلای متون خاطرات خود این مخالفت را بیان می‌كنند؛ یا صریحا بعضی از دیدگاه‌های حضرت امام را نمی‌پذیرفتند و اعمال نمی‌كردند؛ یا به تعبیر خودشان در نظرات امام تردید ایجاد می‌كردند و یا گاهی از اوقات به مخالفت صریح با امام می‌پرداختند؛ هرچند پنهانی و پشت پرده از امام توبیخ صریح دریافت می‌كردند. و یا استعفاهایی می‌دادند كه واقعا موجب ناراحتی حضرت امام(ره) می‌شد و حتی موجب این می‌شد كه در عرصه سیاست، تذكر شدید اخلاقی دریافت كنند. جدایی این‌ها از مسیر ناب حضرت امام(ره) در سابقه انقلاب كاملا مشهود است و اگر كسی دقت كند می‌تواند آنها را ببیند؛ منتهی مشكل این‌جاست كه نجابت جامعه اسلامی و نجابتی كه در حاكمیت دینی وجود دارد، نه تنها سعی می‌كند عیب پوشانی كند و برای اصلاح افراد فرصت دهد؛ بلكه چه بسا گاهی از اوقات با تشویق‌ها و با تأییدها، موجب خوب جلوه كردن خیالی بعضی از افراد شود. جامعه اسلامی باید همیشه آمادگی افشاگری درباره افرادی را داشته باشد كه در ظاهر بسیار مورد تائید بودند و عموم مردم توجه به انحراف‌های پیدا و پنهان ظریف آنها نداشتند. این آمادگی باید برای همیشه باشد. قبلا ما این اتفاق‌ها را در مورد كسانی كه در حد قائم‌مقامی حضرت امام بودند، شاهد بودیم. دیگر برای كمتر از چنین مرتبه‌ای نباید دچار خلل و تزلزل شویم. كسانی در این خط رنگ باختند كه در آن حد و اندازه ها نبودند و چه بسا بزرگتر از چنین دانه‌درشتهایی در آینده انحراف‌های خودشان را نشان دهند و از مسیر اصلی انقلاب جدا شوند. شما نباید اصلا این امور را امور بعیدی بدانید.

مثلا در مورد برخی از افرادی كه در این فتنه از حزب‌اللهی بودن به مقابله با مسیر رهبری تغییر وضعیت دادند، یكی از دوستان این فرد به من می‌گفت كه ما روزی به همراه ایشان در اعمال حج بودیم، در صحبت‌هایمان یك بار به من گفت: "من دیگر به حج نمی‌آیم. برای من این مناسكی كه اذكارش را نمی‌فهمم و برایم بی معناست رعایت مقرراتش كار بیهوده‌ای است. خب، این آدم این حرف را می‌زند؛ اما در كسوت یك حزب‌اللهی فوق العاده تند و تیز هم در برخی از مواضع سیاسی وارد می‌شود. طبیعی است كه در اثر كوچكترین ناملایمتی، عدم بردباری خودش را نشان می‌دهد و چون نمی تواند تحلیل كند، دچار تغییر مواضع 180 درجه ای می‌شود.

در صحبت‌هایتان گفتید كه این افراد از زمان حضرت امام بودند. دو تا دیدگاه به این مسئله وجود دارد. اگر بخواهیم از زاویه تحلیل خرد به این مسئله بنگریم. باید به خود اشخاص بپردازیم، كه همان جریان تحمیل‌گر مطرح می‌شود. و اگر از دید كلان و در تراز رهبری جامعه اسلامی به آن بنگریم، همه این افراد و جریان‌ها را باید جزو ریزش‌های انقلاب حساب كنیم. به یك معنا همه افرادی كه با خط اصیل انقلاب و جریان هدایت رهبری زاویه دارند، می‌شود بسیاری از نخبگان سیاسی را جزو جریان تحمیل‌گری به حساب آورد. من اگر بخواهم اسم ببرم، می‌شود از ابتدای انقلاب مهندس بازرگان و بنی صدر و بعدها آقای منتظری و بعدتر از آن هم برخی از جریان‌های مشهور به جام زهر را نام ببریم. این جریان در همه سال‌ها و ادوار انقلاب قابل مشاهده است. به یك معنا بخش اعظمی از نخبگان سیاسی كشور را باید در این جریان تلقی كرد.

اگرچه ممكن است همه كسانی كه مخالف راه امام و رهبری هستند، تمایل به تحمیل‌گری داشته باشند، ولی قدرت و زمینه‌اش را ندارند كه مطلبی یا تمایلی را به رهبری تحمیل كنند. بعضی‌ها هم دنبال تحمیل نیستند؛ به دنبال مخالفت صریح و یا ایجاد جریانی مقابل جریان اصلی نظام هستند كه برخی از آن مواردی كه مثال آوردید مانند نیروهای ملی-مذهبی از این جمله‌اند. رویه اكثریت آنها مخالفت بود، نه تحمیل. معمولا تحمیل‌گری از سوی كسانی اتفاق می‌افتد كه مبانی انقلاب و امام را پذیرفتند، مسیر را پذیرفتند و حتی برای تحقق اهداف و آرمان‌های امام و انقلاب و رهبری یاری و مساعدت می‌كنند. بعد در ضمن همراهی با رهبر جامعه سعی می‌كنند در مسیر او انحراف ایجاد كنند و بتوانند از قدرت خودشان برای تاثیرگذاری در برخی از جهت‌گیری‌ها استفاده كنند. تحمیل‌گران كسانی هستند كه همراهند و می‌خواهند تاثیر نامطلوب بگذارند. اینها كسانی هستند كه گاهی اوقات به زعم خودشان می‌خواهند ضمن همراهی به بهانه "النصیحه لائمه المسلمین " در خط رهبری جامعه تعدیل ایجاد بكنند، یا وقتی به خیال خود فكر می‌كنند كه سرعت رهبر جامعه بیش از حد بالا است نقش ترمز را بازی می‌كنند. یا در بعضی از جاها وقتی می‌بینند كه قطار انقلاب می‌خواهد مستقیم دل یك صخره ای را بشكافد و عبور كند، از ترس هزینه‌های آن یا به جهت برخی از تمایلات و منافعی كه با جریان‌های مانع انقلاب دارند، سعی می‌كنند كه مسیر این قطار را كج بكنند، تا ازكنار صخره عبور كند و كماكان به همراهی خودشان هم ادامه می‌دهند. تحمیل‌گران چنین افرادی هستند. ما جریان تحلمیل‌گری رادر یاران امیرالمومنین علی(ع) هم می‌بینیم. در اصحاب پیامبر اكرم هم می‌بینیم. در آن زمان هم كسانی آن تمایل را داشته‌اند كه ضمن همراهی بتوانند تاثیراتی بگذارند و تاثیر می‌گذاشتند و حركت شتابان رسول اكرم(ص) و امیرالمومنین را كند می‌كردند. بالاخره نمی گذاشتند كه به صورت ایده‌آل منویات رهبری جامعه دینی جامه عمل بپوشد و نكته اساسی این است كه این جور افراد به تحلیل خودشان از شرایط و تشخیص خودشان برای اقداماتی كه باید صورت بگیرد، بیشتر اطمینان دارند تا به تحلیل‌ها و تشخیص‌های رهبری. این جور افراد ظرفیت‌های اندك خودشان را ملاك حق و باطل می‌گیرند، تمایلات ناصواب خودشان را به خوبی نمی‌شناسند و به اشتباه فكر می‌كنند كه عین اسلام و انقلابند و به زعم باطل خودشان در نهایت دلسوزی این تحمیل‌گری‌ها را انجام می‌دهند. ممكن است حتی این افراد به ظاهر هیچ منفعتی نداشته بودند كه به خاطر آن منفعت بخواهند مسیر انقلاب را كند كنند یا كمی در مسیر آن انحراف ایجاد كنند؛ بلكه كاملا دلسوزانه و مشفقانه تحمیل‌گری می‌كنند؛ ولی واقعیتش این است كه جسارتی كه نسبت به پذیرش دیدگاه خود دارند و مطلق نگری كه به خودشان دارند موجب می‌شود كه درك صحیحی از شرایط نداشته باشند و به پیشنهادهای غلطی برسند و با نوعی خودكامگی فرصت اندیشیدن و تشخیص درست را از خودشان سلب كنند و از آن طرف به دلیل اینكه صاحب سرمایه در انقلاب و اسلام هستند و برای انقلاب و اعتلای اسلام زحمت كشیده‌اند، درجه حقانیت خودشان را بالا می‌دانند و دچار نوعی نخوت در پذیرش افكار خودشان و عُجب در سابقه انقلابی‌شان می‌شوند. این‌ها به هم آمیخته می‌شود و باطن آنها را برایشان حق جلوه می‌دهد و حق رهبری جامعه دینی را در نزد آنها باطل جلوه می‌دهد. این جور افراد هم دچار مشكل "شخصیتی " هستند و هم دچار مشكل "تشخیصی ". در سابقه چنین افرادی معمولا عدم درایت در موضعگیری‌ها و تشخیص‌های غلط به صورت فاحش دیده می‌شود. به عنوان یك نمونه دقیق تاریخی، كسانی در سال شصت با اصرار بی‌جای خودشان می‌خواستند عزل زودهنگام بنی‌صدر را به حضرت امام تحمیل كنند. اما بعدها برای همگان روشن شد كه امام بزرگوار ما، با عزل دیرهنگام و یا در واقع به‌موقع بنی‌صدر، چه كمكی به افزایش بصیرت نیروهای انقلاب و آشنایی آن‌ها با زوایای فتنه بنی‌صدر، كردند. به این وسیله توانست خباثت جریان فكری بنی صدر را برای همه مردم و نخبگان جامعه ما باز كند والا اختلاف بر سر مواضع بنی صدر كه در میان مردم هم رسوخ كرده بود تا سالیان طولانی در اوج بحرانهای دوران دفاع مقدس در جامعه ما باقی می‌ماند و این خیلی بدتر از این بود كه بنی‌صدر مدتی بماند؛ هرچند در این مدت ضربه‌های جدی هم به كشور و انقلاب ‌زد. كسانی كه تقاضای مجدانه داشتند، حتی این تقاضای مجدانه آنها برای عزل زودرس بنی‌صدر موجب اسائه ادب به حضرت امام در نامه‌هایشان می‌شد، نشان دادند كه از تشخیص بالایی برخوردار نیستند و تنها بر اساس تحلیل اشتباه خود در صدد تحمیل نظر باطل خود به امام بودند. یا كسانی كه شیوه‌های سوسیالیستی را برای اداره مملكت پیشنهاد می‌دادند كه نتیجه آن روش‌ها به شدت جامعه را دچار مشكلات اقتصادی سنگین می‌كرد و پس از دوران دفاع مقدس همه این مشكلات اقتصادی را لمس كردند. همین اشتباهات در تحلیل نشان می‌دهد كه این افراد از درایت بالایی برخوردار نیستند كه انتظار داشته باشند در آینده هم از چنین قدرتی در عرصه سیاست استفاده بكنند. قابل پیش‌بینی است كه این جور افراد باز هم دچار خبط و خطا خواهند شد. یا كسانی كه فكر می‌كردند صدام در جریان نبردی كه با آمریكا داشت، در حالی كه همه هوشمندان عالم می‌دانستند كه این نبرد یك آتش‌بازی خانگی است و صدام نیروی آن‌هاست، تحلیل می‌كردند كه صدام ابتدا دارد به آمریكایی‌ها فرصت می‌دهد و بعد به سختی در مقابل آمریكایی‌ها خواهد ایستاد و جنگ سختی درخواهد گرفت؛ با همین تحلیل كه اشتباه بودن آن به سرعت مشخص شد، نشان دادند كه از درایت بالایی برخوردار نیستند. سوال جدی ما این است كه این افراد چرا این‌قدر به افكار و تشخیص خودشان اتكا دارند و رهبری جامعه دینی را با نصیحت‌های ریز و درشت خود احاطه می‌كنند و دوست دارند برخی از دیدگاه‌های سست خودشان را تحمیل كنند؟ چرا فكر می‌كنند كه خیلی دلسوزتر از امام و رهبری هستند و تشخیص‌شان تشخیص بهتری هست؟ به خاطر سابقه انقلابی كه دارند؟ آیا به خاطر خدماتی كه در طول نهضت امام و انقلاب اسلامی كرده‌اند دیگر از اشتباه بری شده‌اند؟

آقای پناهیان با این تفسیر شما از تحمیل‌گری كار بسیار سخت می‌شود. بالاخره در ادبیات دینی ما نصیحت امام جامعه از ملزومات حكومت صالح است. ما در مشی ائمه طاهرین هم این مسئله را به خوبی مشاهده می‌كنیم. و ما حتما این را در مشی امام و رهبری داشته‌ایم. این بزرگواران به این معنا، حتما خودشان را بی نیاز از مشورت نمی‌دیدند و اتفاقا در زمینه استفاده از نظرات و پیشنهادات دیگران هم جدی بودند. این تفاوت "نصیحت دلسوزانه " و "تحمیل‌گری " را از كجا می‌توان استخراج كرد؟ خیلی ها هستند كه به امام نزدیك بودند و نكاتی را هم توصیه می‌كردند و ممكن بود امام بپذیرند، در زمان رهبری هم همینطور. در صدر اسلام هم در مورد پیامبر و ائمه هم این تصریح را داریم. به عنوان نمونه در مورد شخصیت بزرگی مثل مالك اشتر كه حضرت امیر تعاریف بلندی درباره وی دارد، انتقادات جدی و گاهی هم تند وی به امیرالمونین در تاریخ ثبت شده است. شاید حالا آن‌هایی كه در این موضع اصرار بیشتری دارند هم می‌گویند بالاخره این موضوع در مورد مقام ولایت بیشتر مصداق داشته باشد؛ از این جهت كه عصمت را مثل ائمه معصومین ندارند. این را چگونه می‌شود استخراج كرد؟

بحث بسیار ظریفی نیاز دارد؛ اگرچه درك ملاك رفتار صحیح در این زمینه كار بسیار دشواری نیست. اولا من این را عرض بكنم كه مالك اشتر ضمن اینكه برای ما در طول تاریخ صدر اسلام یك الگوی برجسته در پیروی از امیرالمومنین علی(ع) و در تشخیص كار درست از غلط و هم در شجاعتی كه در مقابله با باطل به خرج داد، درعین حال همیشه برای ما دارای نقطه ضعف‌هایی هم بوده است. لذا برای ما ملاك تام نیست. مالك اشتر همان كسی است كه با بی‌توجهی كردن به فرمایشات امیرالمومنین (ع) در جریان قیام علیه عثمان هزینه امیرالمومنین علی (ع) را افزایش داد. لذا ما هیچ وقت مالك اشتر را مثل مقداد نمی‌دانیم. در روایت هست كه تنها كسی كه هیچگاه از فرمان امیرالمومنین حتی در اعماق قلبش هم تخطی نكرد به دلیل درك بالایی كه از نصیحت و فرمان‌های امیرالمومنین داشت مقداد بود. ولی مالك اشتر در بعضی از جاها از خودش نابردباری نشان می‌داد. البته باز هم اشكالی ندارد. این نابردباری را به صورت سوال از حضرت مطرح می‌كرد، البته گاهی از اوقات حتی آدابش را هم رعایت نمی‌كرد. منتهی ما كه امروز در مقام قضاوت هستیم نمی‌گوییم كه حق با مالك اشتر بود. می‌گوییم مالك اشتر اشتباه كرد. این مسئله به ظاهر ساده‌ای است اما از اهمیت بالایی برخوردار است. وقتی كسی نصیحت به امام مسلمین كند، یعنی دلسوزانه مطلبی را عرضه بدارد، این اشكالی ندارد. این مسئله را قبول كنید كه بعضی از توقعات و سخنان باطلی كه از سر خودپسندی و خود رای بودن افراد بیان می‌شوند به بهانه "النصیحه لائمه‌المسلمین " حكم تحمیل‌گری را پیدا می‌كنند. حالا برای این‌كه تشخیص دهیم كه كجا تحمیل‌گری است و كجاها نصیحت است، دلسوزی ویژگی بسیار برجسته نصیحت است و در مقابل، خودپسندی و عجب در رأی از ویژگی‌های تحمیل‌گر است. البته اولین و آشكارترین ملاكش این است كه آیا آداب نصیحت رعایت شده است یا خیر؟ بالاخره در آداب اسلامی و حتی اجتماعی نصیحت شرایطی دارد. در عین حال در برخورد با رهبری جامعه دینی، باید مبادی به آداب بود. در روایات هست كه پیامبر گرامی اسلام مقداد را برای رساندن پیغامی به امیرالمومنین ‌كه به عنوان فرمانده لشكر اسلام در جنگ حضور داشت، مامور كرد و فرمود كه وقتی خواستی پیغام مرا به علی(ع) برسانی، نباید از پشت سر علی را صدا بزنی كه برگردد تو را نگاه كند. از كنارش هم رسیدی علی را صدا نزن كه پیغام را به او برسانی؛ بلكه در مقابل او حاضر شو و وقتی امیرالمومنین به تو رسید با احترام پیغام را به او بده. می‌بینید كه رهبری جامعه دینی همیشه یك حرمتی دارد و باید برایش آدابی را رعایت كرد. نه اینكه این آداب، یك آداب تشریفاتی شبیه به آدابی باشد كه برای پادشاهان رعایت می‌كنند كه بر آنها سجده كنند و در مقابل آنها ذلیلانه قرار بگیرند؛ اما ابهت و قداست رهبری جامعه دینی باید حفظ شود و الا اداره كردن جامعه در بحران‌ها سخت خواهد شد. وقتی آداب رعایت نشود رهبری در بحران‌ها نمی‌تواند به سرعت اعتمادها را جلب كند و محیط جامعه را كنترل كند و جامعه را به سمت نقطه فلاح هدایت كند. گاهی اوقات رهبر جامعه باید اوامر سختی مثل حكم جهاد را صادر كند كه لازمه‌اش این است كه افراد، بی‌تردید و بدون یك ذره شك و شبهه برای فرمان او جان خود را بدهند تا جامعه نجات پیدا كند. فكر آن لحظه‌ها را باید كرد. لذا رهبری جامعه دینی باید محترم باشد. ما در روایات اسلامی داریم كه باید رهبر جامعه دینی را دعا كرد. این وظیفه مردم است. به این دلیل كه او در حساس‌ترین و خطیرترین نقطه هرم جامعه قرار گرفته است. تصور كنید در یك جامعه‌ای كه كسی را به صورت مداوم در مجامع عمومی دعا می‌كنند، او چه حرمتی پیدا می‌كند. از طرفی گفته‌اند "النصیحه لائمه المسلمین ". نصیحت گفتند، نه موعظه و عتاب و خطاب كردن. بعضی‌ها به امام عتاب و خطاب می‌كردند. نصیحت با موعظه، زمین تا آسمان متفاوت است. نصیحت با تذكر دادن هم متفاوت است. نصحیت با تنبه دادن هم متفاوت است. در نصیحت دلسوزی و شفقت و مهربانی موج می‌زند. پس اولین ملاكش رعایت آداب است. دومین ملاكش صحیح یا غلط بودن خود آن نصیحت است. یكی از راه‌های تشخیص غلط یا درست بودن هم قضاوت دشمن است. وقتی كه ما قدرت تحلیل داریم و می‌فهمیم كه این نصیحتی كه این فرد میكند، به سهولت غلط بودن آن نصیحت مشخص می‌شود، رادیوهای بیگانه همه استقبال می‌كنند و به ما غلط بودن این نظر را آدرس می‌دهند و جامعه دینی را دشمن شاد می‌كند؛ ما چگونه اسم این را نصیحت بگذاریم. چگونه است همه دشمنان دارند از این نصیحت خوشحال می‌شوند. یكی از ملاك‌های درست یا غلط بودن یك موضع‌گیری خصوصا در آخرالزمان همراهی كردن دشمنان است و این، ملاك تردید ناپذیری است. سوال دیگری كه شاید در اذهان مطرح شود این است كه دیگران در مقابل این نصیحت چه وظیفه‌ای دارند؟ نباید فریاد بزنند و او را به سكوت دعوت كنند؟ همان‌قدر كه او احساس وظیفه كرده با صدای بلند نصیحت كند و رعایت آداب نصیحت رهبری جامعه دینی را نكند، چرا ما نباید احساس تكلیف كنیم كه جلوی او را بگیریم. بالاخره یكی از آداب قطعی نصیحت این است كه پنهانی صورت بگیرد. وقتی علنی نصیحت می‌كنی یعنی من آن‌چنان بر موضع خودم اعتماد دارم و آنقدر اصرار دارم كه فكر می‌كنم اگر این نظر من اعمال نشود، انحراف در جامعه دینی پدید می‌آید. یعنی می‌خواهم بگویم كه ای مردم خبردار شوید، یا می‌خواهم خودنمایی و تظاهر كنم و بگویم اگر پس فردا موضع من پذیرفته شد، همه بدانند كه من این نظر را دادم یا اینكه می‌خواهد با تحریك افكار عمومی پذیرش این نصیجت را به رهبری جامعه دینی تحمیل كند؛ وگرنه آرام می‌گفت. والا نامه خودش را علنی نمی كرد. این‌ها همه علامت‌هایی است كه موجب می‌شود مؤمنین نسبت به خیراندیشی آن فرد سوظن داشته باشند. درست است كه در جامعه ما افكار عمومی با حرف‌های چنین تحمیل‌گرانی تحریك نمی‌شود ولی قصد آن‌ها تحریك افكار عمومی است؛ اگر این‌طور نیست پس چرا علنی مطرح می‌كنند؟ بعد از این دو مرحله باید به مرحله سوم رسید و آن این‌كه وقتی برای امام مسلمین نصحیت كردی و امام مسلمین نپذیرفت. تو باید چه كنی؟ باز بر طبل نصیحت خودت می‌كوبی؟ خب این هم دوباره تحمیل‌گری می‌شود. رهبر جامعه دینی از آن فراز خود بر جامعه و راهی كه قرار است طی شود، صریحا به تو می‌گوید كه نه‌خیر این كار اشتباه است یا حتی قبل از اینكه تو نصیحت كنی صریحا موضع شفافی داشته و اعلام كرده است. این دیگر نصیحت نیست؛ بلكه مخالفت است.

سؤال دیگری كه به ذهن علاقمندان متبادر می‌شود این است كه چرا از ابتدای انقلاب تا حال، ما دائما شاهد ریزش خواص و اشتباهات فاحش خواص بودیم. در كشورهای غربی احزاب سیاسی و مطبوعات به عنوان جامعه مدنی قرار است بین حاكمان و مردم واسطه‌گری كنند، در كشور ما این مسئله بسیار كمرنگ است و بیشتر چهره‌های سیاسی و رسانه‌های وابسته به آنها هستند كه این نقش را بازی می‌كنند. از طرفی این حقیقت بسیار تلخی است كه بسیاری از نخبگان سیاسی حداقل برآیندشان چندان در جهت منویات رهبری نیست. اما عجیب است كه مردم، معمولا در برآیند تصمیمات خود اشتباه نمی‌كنند و در بزنگاه‌ها، خیلی جدی و محكم پای خط اصیل انقلاب و رهبری می‌ایستند. درصورتیكه انتظار از نخبگان قاعدتا خیلی بیشتر از مردم است. این مسئله چگونه قابل‌توجیه است؟

سوال خوبی مطرح كردید. چرا مردم معمولا اشتباه نمی‌كنند؟ و یا اگر هم اشتباه كنند، اشتباه خودشان را به سهولت جبران می‌كنند. دلیل اولش این است كه مردم ما بعد از تجربیات تاریخی طولانی و با وجود این شبكه ارتباطی قوی كه دنیای معاصر با انواع رسانه‌ها وسائلش را فراهم كرده، از بصیرت بالایی برخوردارند. اگر در زمان امیرالمومنین (ع) این‌چنین اتفاق خوبی نمی‌افتاد، به دلیل این بود كه عموم مردم از آگاهی بالایی برخوردار نبودند و یا شبكه ارتباطی قوی كه امروز هست، در آن زمان وجود نداشت. دلیل دوم این است كه اساسا مردم كمتر در معرض اشتباهات سیاسی بزرگ هستند. به دلیل اینكه منفعت‌های قدرت طلبانه، ثروت طلبانه و یا باندبازیهای سیاسی كه بین نخبگان وجود دارد و برخی رودربایستی ها و چهره شدن‌ها موجب می‌شود كه بعضی اوقات حق را علیه یكدیگر نگویند. چنین وضعیتی میان مردم وجود ندارد. چینین زمینه ای برای خراب شدن نگاه و مواضع سیاسی مردم وجود ندارد و كمتر وجود دارد. چرا می‌گویم كمتر وجود دارد؛ به دلیل اینكه بعضی اوقات در بین مردم هم می‌بینیم برخی از منافع موجب برخی از موضع گیری‌ها می‌شود. در یكی از مناظره‌های بعد از انتخابات تلویزیون یكی از طرف‌های مناظره می‌گفت كه مردم از تورم ناراحتند. چگونه باید ابراز كنند؟ خب این سخن، سخن بسیار سخیفی بود. از تظاهرات‌های بعد از انتخابات دفاع می‌كرد و می‌گفت كه این تظاهرات‌ها سوپاپ و محل بروز بقیه اعتراضات مردم هم است. بقیه اعتراضات مردم به چه؟ به تورم. ما كه می‌دیدیم در تهران این تظاهرات‌ها بیشتر از جانب بالا شهری‌ها سازماندهی می‌شد. فشار تورم كه كمتر آنها را اذیت می‌كند. اگر فشار تورم بود، باید تظاهرات‌ها و شورش‌هایی مانند تظاهرات‌هایی كه در حدود ده سال قبل در اسلامشهر شكل گرفت، ما می‌دیدیم. مناطق محروم چرا این تظاهرات‌ها را نمی كنند. پس منفعت طلبی‌های خاص می‌تواند گاهی از اوقات گروه‌هایی از مردم را هم دچار خطا كند؛ ولی این زمینه در نخبگان سیاسی جامعه خیلی بیشتر است. تا الان دو دلیل را ذكر كردم. یكی زمینه خطا مردم كمتر است. یكی بصیرت بالاتر است. سوم اینكه نخبگان سیاسی كه مردم را رهبری و روشنگری كنند، تنها محدود به نخبگان مشهوری كه در عرصه سیاست و یا حاكمیت حضور دارند، نیستند. درجامعه ما نخبگان فراوانی هستند؛ در مساجد، پایگاه‌ها، ادارات، فامیل، مردم كه واقعا از درك بالایی برخوردار هستند و آنها به مردم خط می‌دهند. اینطور نیست كه مردم چشم و گوش بسته فقط به چند نخبه ای كه در صدر جریانات سیاسی یا حاكمیتی قرار دارند نگاه كنند. نخبگانی كه جدای از عرصه‌های مشهور سیاسی یا حاكمیتی هم هستند، در میان مردم ما خیلی زیادند. آنها بالاخره خط را به مردم می‌دهند. مردم در جمع خانواده دور همدیگر نشسته‌اند و یك برنامه سیاسی را از تلویزیون مشاهده می‌كنند، برای قضاوت درباره برنامه به لیدر خودشان در خانواده، كه او به نزدیكانش جهت می‌دهد، توجه می‌كنند. این افراد را نباید دست كم گرفت.. شما قدرت جریانی مثل بسیج دانشجویی را نباید دست كم بگیرید. این همه تشكل‌های دانشجویی كه همه در مسیر این انقلاب هستند و تشكل‌های دیگر كه در این بحران‌های اخیر واقعا سرافراز بیرون آمدند. شما نباید اینها را دست كم بگیرید. جریان عدالتخواهی كه در دانشجویان راه افتاد. حتی قبل از دولتی كه شعارش عدالت باشد، آنها آمدند در میان مردم و شعار دادند. بله اینها نخبگان گمنامی در بین مردم هستند یا اساتید دانشگاه و انجمن‌های اسلامی مستقل كه اینها بین مردم زندگی می‌كنند و مواضع‌شان كاملا مشخص هست. اینها عموم بدنه جامعه را همیشه در مسیر امام و رهبری حفظ می‌كنند یا روحانیانی كه مردم از نزدیك زندگی‌ آنها را دیده‌اند و قبولشان دارند. وقتی می‌بینند این یك حرفی را بی‌حساب نمی‌زند، بی‌تقوایی نكرده و یا حداقل بی‌تقوایی‌اش را ندیدند، در محله خودش وقتی دیگران را هدایت می‌كند، هدایت او را می‌پذیرند. دلیل بعدی كه وجود دارد این است كه نخبگانی كه همیشه دچار ریزش می‌شوند، مردم به قدر كافی از آنها بهانه‌هایی در دستشان هست كه موجب شود از آنها بری شوند. نخبگانی كه دچار ریزش می‌شوند خیلی اعتماد به نفس دارند! خیلی فكر می‌كنند كه سخن‌شان میان مردم ملاك است. مردم ازهمه آنها در طول این‌ سال‌ها نمونه‌هایی در دست دارند. جالب است كه، وقتی نخبگان سیاسی دچار ریزش می‌شوند در حالی‌كه مردم از آنها نقطه ضعف‌های جدی مشاهده كرده‌اند، در چنین شرایطی وقتی نخبگان دیگری كه نقطه ضعف نداشتند، ولی سكوت می‌كنند، مردم به سهولت قضاوت می‌كنند كه سكوت این نخبگان خوب ما هم كه دچار رودربایستی شدند، دلیل حقانیت نخبگان مردود نمی‌گیرند و این خیلی نكته قابل توجهی است.

به علت ریزش نخبگان انقلاب باز گردیم. دلایل مشخصی می‌توانید ذكر كنید؟

قبل از اینكه این سوال را مطرح كنید، تحلیل‌های متفاوتی وجود دارد برای اینكه چرا از اول انقلاب تاكنون و احتمالا بعد از این ما باید شاهد ریزش نخبگانی باشیم كه در ابتدا با انقلاب همراهی می‌كردند، اما با مرور جدا می‌شوند. دلیل همیشگی اش این است كه نخبگان همیشه درمعرض امتحان‌ها و ابتلائات سختی هستند. زمینه‌هایی كه موجب می‌شود مواضع اشتباه گرفته شود و یا ریزش صورت بگیرد، به خاطر برخی جاه‌طلبی‌ها و عجبی است كه خدایی نكرده هر خدمتگذار به انقلاب را ممكن است فرا بگیرد. اما دلیل دیگری كه دلیل همیشگی نیست و امیدواریم این دلیل به مرور برطرف شود، این است كه از ابتدای انقلاب مواضع، راه امام و خط اصیل ولایت به طور كامل و شفاف تبیین نشده بود. لذا طبیعی است كه انقلاب به مرور زمان یارانش را بشناسد. این مرور زمان كه به تبیین مواضع انقلاب در كل جامعه كمك می‌كند، ممكن است حتی 40 سال طول بكشد.

این‌ نكته‌ای كه در مورد تدریجی بودن مواضع انقلاب می‌فرمایید، نكته عجیبی است. ما در ابتدای انقلاب حداقل به ظاهر صریح‌ترین مواضع را داشتیم. فضای انقلابی، فضای آرمانی مختص ابتدای انقلاب.

اتفاقا فضای انقلابی و آرمانی اوایل انقلاب فرصت تبیین دقیق و همه‌جانبه مواضع انقلاب را نمی‌داد. كما اینكه حضرت امام حدود 7سال بعد از پیروزی انقلاب حیطه مفهوم ولایت‌فقیه را به صورت بسیار دقیق تبیین كردند و مردم با دقایق دیدگاه امام بعد از سال‌ها آشنا شدند. طبیعی است كه حضرت امام هم در ضمن بحران‌ها و نیازهایی كه برای جامعه پدید می‌آمد اندیشه ناب خود را تبیین كنند. میزان درگیری ما با استكبار و ماهیت استكبار به مرور زمان روشن شد. اول انقلاب آمریكا بیشتر از اینكه به عنوان یك مفهوم مطلق استكباری مورد نفرت قرار بگیرد، به دلیل حمایت از شاه مورد نفرت قرار گرفته بود و شما می‌دانید كه ما حتی بعد از پیروزی انقلاب رابطه خود را با آمریكا ادامه می‌دادیم. به تدریج، مفهوم استكباری نظام سلطه خودش را نشان داد كه موجب خشم دانشجویان و فتح لانه جاسوسی شد و همین امروز پس از سالهای اول انقلاب و حتی سالهای دفاع مقدس، نفرت از آمریكا به واسطه بحران‌هایی كه در منطقه ایجاد كرده به اوج خود رسیده است. حتی در ایران اسلامی موجی برای هواداری از ارتباط با آمریكا در دوران دولت اصلاحات بواسطه برخی از تحركات سیاسیون آن زمان و هم‌چنین مبهم بودن برخی از وجوه جنایت‌كاری آمریكا برخواسته بود. بعد از حمله آمریكا به كشورهای منطقه بود كه جنایت‌كاری‌های آمریكا بسیار آشكار شد. طبیعی است كه مواضع انقلاب به مرور زمان تبیین شوند و وقتی كه به مرور زمان تبیین شوند طبیعتا ریزش‌هایی خواهد بود، همچنان كه رویش‌هایی هم در عرصه‌های مختلف انقلاب وجود داشته است. البته این فرض را قطعی بگیرید كه در طول این سه‌دهه انقلاب، آمار رویش‌های نهضت نورانی امام بسیار بیشتر از آمار ریزش‌ها بوده است.

به عنوان یك اندیشمند اجتماعی كه به جامعه‌اش از منظر تعالیم دینی و مفاهیم اسلامی می‌نگرد و در عین حال جامعه اش را هم می‌شناسد، می‌توانید بگویید فتنه بعدی چیست؟ آیا بر اساس مدل مشخصی می‌توان فتنه‌های بعدی انقلاب را پیش‌بینی كرد؟

اگر شما روند فتنه‌ها و امتحانات جامعه ما را از اول انقلاب تاكنون بررسی كنید، از هرچه غیردینی‌تر بودن در ابعاد اجتماعی به صورت‌های دینی‌تر گرایش پیدا كرده است. اولین تظاهرات علیه جریان مخالفت‌های داخلی كه موجب فتنه شد و تظاهراتی كه از ناحیه مردم حزب‌الله علیه این فتنه در داخل صورت گرفت، بر سر ماجرای جبهه ملی بود كه امام آن‌ها را به خاطر نپذیرفتن حكم قصاص، مرتد اعلام كرد. آن‌ها با یك نگاه برون‌دینی به مخالفت با دین پرداختند و شما جریان لیبرالیسم را در صورت تند و غیرانقلابی خودش در همان اوج ابتدای انقلاب می‌بینید. بعدها شما جریان لیبرالیسم مذهبی‌تر را می‌بینید و همین‌طور هر چه كه پیش آمده تا در دوران دولت اصلاحات می‌بینید كه روشنفكرهای به ظاهر مذهبی و انقلابی با مخلوط كردن حق و باطل با یكدیگر و نوعی التقاط اندیشی به مخالفت با دین می‌پرداختند. كم‌كم در همین انتخابات مناظرات انتخاباتی را كه می‌دیدیم، كمتر از مخالفت صریح با دین و یا حتی التقاط اندیشی روشنفكرانه اثری می‌دیدید. بود ولی بسیار كم بود. با ظاهری از پوشش مباحث اخلاقی و حتی انقلابی و حتی به ظاهر طرفداری از حضرت امام با راه امام مخالفت می‌شود. این روند را اگر بخواهید ادامه دهیم علی القاعده پیش بینی خواهیم كرد كه با هر چه مستحكم تر شدن معنویت انقلابی در جامعه ما مخالفت‌ها با خط اصلی توسط افراد هر چه مذهبی‌تر و انقلابی‌تر با شعارهای به ظاهر صحیح‌تر و موافق با مرام معنویت ناب انقلابی انجام خواهد گرفت؛ كما این‌كه شما الان زمینه‌هایش را می‌بینید. شعارهایی مثل اینكه یاران امام را حذف می‌كنند، آثار امام را می‌خواهند حذف كنند یا اینكه ما باید خط امام را احیا كنیم. چه زمانی امام این‌گونه عمل می‌كرد و این‌ها تعابیر و زمزمه‌هایی است كه نشان‌دهنده پیش‌درآمد فتنه‌های بزرگ بعدی است. این فتنه‌ها كه پیش بیایند منحرف كردن افكار عمومی‌شان بیشتر از فتنه‌های گذشته است. این یك واقعیت است كه كسی حاضر نیست برای دموكراسی مقابل جمهوری اسلامی به میدان بیاید و در میان توده‌های مردم مبارزه كند؛ ولی آنها اگر بتوانند تعارضی بین خط امام و روند كنونی انقلاب نشان دهند، ممكن است یاران بیشتری بین مومنان به انقلاب بتوانند پیدا كنند. اگرچه با بصیرت همه این خطرات قابل برطرف شدن است؛ ولی بالاخره فتنه‌های بزرگتری در راه است، فتنه‌هایی كه ظاهر آن‌ها هرچه اسلامی‌تر و انقلابی‌تر است.

در تحلیل شما ما شاهد لغزش نخبگانی بودیم كه یكی از ویژگی آنها سكوت در برابر سوء استفاده از بیت‌المال بود. همین مسئله دوباره چالش اصلی خواهد بود؟ یا می‌شود این را هم تحلیل كرد كه نخبگان مردود بعدی از چه جنسی هستند؟ چه كسانی و با چه ویژگی‌های شخصیتی در معرض امتحا‌ن‌های بعدی قرار خواهند گرفت؟

بدیهی است كه فتنه بعدی توسط افرادی كه سابقه حضور در مسیر امام داشتند و از اعتبار بیشتری برخوردار بودند، خواهند بود. من فكر می‌كنم كسانی كه قدرت تحلیل عمیق ندارند و نگاه صحیح انقلابی و اسلامی به مسائل نداشته و ندارند، در عین حالی كه انقلابی و دلسوز نظام بوده‌اند و هم اكنون هم خودشان را بسیار دلسوز نظام می‌دانند و متاسفانه از بصیرت كافی برخوردار نیستند. ممكن است كه خیلی عجیب هم به نظر بیاید و از آن طرف هم یك سماجتی برای حق دانستن دیدگاه خود دارند، اینها موجب می‌شود كه به تدریج رودرروی مسیر انقلاب بایستند. به دلیل اینكه تشخیص‌شان این است كه برخی از حركت‌ها را صحیح نمی‌دانند و متاسفانه خودشان را بیش از حد قبول دارند درحالی‌كه قدرت تحلیل عمیقی هم ندارند. آدم‌های ساده‌ای هستند، دچار اشتباه می‌شوند.

اطرافیانشان هم كه مواضع‌شان معلوم است و دستشان از قدرت كوتاه شده، آتش بیار این معركه خواهند بود و ذهنیت‌های اینها را بیش از پیش تخریب می‌كنند. یكی از ویژگیهای عمومی كسانی كه از ایمان ضعیف تری برخوردارند و از روحیه انقلابی نابی برخوردار نیستند و باید همیشه در مورد این افراد احتمال داد كه دچار خطر سقوط و انحراف شوند، مرعوبان در مقابل دشمن است. البته من نمی خواهم تعبیر دشمن را بكار ببرم. این‌ها ممكن است به ظاهر دشمن ستیز باشند، اما همین‌كه برای فرهنگ و تمدن غرب حساب باز می‌كنند و از نظر فرهنگی و روانی مرعوب آنها شده‌اند، كافی است. این‌ها افرادی هستند كه هنگام مواجهه با نظام سلطه كمی عقب می‌نشینند و همین یك مقدار، زاویه كوچكی باز می‌كند كه در نهایت موجب انحراف‌های جدی و اساسی می‌شود. یكی از كاندیداهای همین دوره ریاست‌جمهوری در مناظرات با صراحت تاكید می‌كرد، این‌كه می‌گویند تمدن غرب در حال فروپاشی است، خرافات است. كسی كه به تمدن غرب اینقدر اعتقاد دارد، او اهل مبارزه نیست، او طبیعتا در مبارزه انسان موفقی نخواهد بود. روحیه سازشكارانه موجب می‌شود كه به ملت خیانت كند و باید گفت بعضی‌ها هستند كه به صورت ناپیدایی این ترس و رعب از دشمن در وجودشان، در افكارشان، در بیاناتشان و سیاست‌هایشان دیده می‌شود. باید خیلی مراقب این افراد بود.

 

منبع: ویژه نامه روزنامه همشهری

اولويت هاي فريضه امربه معروف ونهي ازمنكر

 اولويت هاي فريضه امربه معروف ونهي ازمنكر

نظارت همگاني، سازوكار كنترل دولتمردان
برپايي حكومت و نظام صالح، مردمي و كارآمد نه تنها آرزو و خواسته تمامي مصلحان و مبارزان در طول تاريخ بوده بلكه تحقق اين مهم هدف بعثت همه پيامبران الهي و امامان معصوم (عليهم السلام) نيز بوده است. جوامع بشري براي اداره امور خود و جلوگيري از بروز هرج و مرج، ناگزير از داشتن نظام و حكومتي هستند، حال اگر اين حكومت صالح و مردمي باشد، سعادت دنيا و آخرت را براي آن جامعه به ارمغان مي آورد و اگر غيرصالح باشد، عقب افتادگي و تباهي را به مردم تحت سيطره خود تحميل خواهد كرد.
پيامبر عظيم الشأن اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) با توجه به اين نياز ضروري، نظامي الهي و مردمي را براي امت اسلامي تأسيس و پايه گذاري كرد و براي حفظ و بقاي آن، ميراث گرانقدر «غدير» را به ارمغان گذاشت تا بعد از خويش، شايسته ترين و صالح ترين فرد، زمام حكومت را به دست گيرد و بدينوسيله سعادت و خوشبختي امت اسلامي تضمين گردد، شخصيتي والا كه به قول جرداق مسيحي، كشتن او جنايت بر همه بشريت بوده است.از سويي تجربه تاريخي نشان داده است چه بسا ملت هايي با فداكاري و ايثار و تحمل سختي هاي فراوان، نظام ايده آل و مورد نظر خويش را روي كار آورده ولي بعد از مدتي همان نظام به يك نظام ضدمردمي بدل گرديده و آمال و آرزوهاي آن ملت را بر باد داده است.
بحث مهمي كه وجود دارد اين است كه با توجه به اين تجارب تلخ تاريخي، چگونه و با چه ابزاري مي شود از انحراف و طغيان حكومت ها و نظام ها جلوگيري كرد و با عوامل و بسترهاي آن مقابله نمود؟
در دنياي پيشرفته كنوني، يكي از سازوكارهاي مهمي كه براي كنترل نظامهاي حكومتي پيش بيني كرده اند همانا مشاركت عمومي و نظارت همگاني مردم است كه به اشكال مختلف خود را بروز و ظهور مي دهد.
در مكتب حياتبخش اسلام، سازوكار مهمي كه براي نظارت بر كارگزاران و دولتمردان و نظام حكومتي پيش بيني شده همان فريضه عظيم امر به معروف و نهي از منكر است كه همچون ساير فرايض ديني از قبيل نماز و روزه، عمل به آن بر مسلمانان واجب شمرده شده است. براساس آنچه از آيات و روايات به دست ما رسيده، اين فريضه بزرگترين واجب ديني بوده و ساير فرايض در مقايسه با آن همچون قطره اي در برابر درياست.(1)
بنا به فرموده معصوم (عليه السلام) امر به معروف و نهي از منكر فريضه بزرگي است كه به سبب آن ساير فرايض برپا، راهها امن، كسب ها حلال، زمين آباد، حق از دشمنان گرفته شده و امر حكومت تحكيم مي يابد؛ و از نگاه پيغمبر(ص) آمر به معروف و ناهي از منكر، جانشين خدا و رسول او در زمين دانسته شده است.(2) در بيان اهميت اين فريضه همين بس كه سرور و سالار شهيدان حضرت امام حسين(ع) هدف از قيام خود را امر به معروف و نهي از منكر اعلام فرمود تا جائي كه در راه انجام اين تكليف و واجب الهي، جان خويش، فرزندان و بهترين ياران خود را فدا كرد.
چگونگي اجراي امر به معروف و نهي از منكر
حال سؤال جدي اين است كه فريضه اي با اين ميزان از اهميت و تاثيرگذاري، چگونه بايد اجرا شود كه آثار مهم آن در اجتماع مشهود و ملموس گردد؟ آيا اين همه تاكيد اسلام بر اهميت اين فريضه به خاطر آن است كه مثلا جلوي بيرون آمدن چند تار موي سر گرفته شود؟ يا براي اين است كه صرفا از چند مزاحمت خياباني جلوگيري گردد؟ يا چند نوار مبتذل جمع گردد؟ آيا در صورت اصلاح اين چند مورد، زمين آباد، راهها امن و حكومت تحكيم مي يابد؟ آيا منظور حضرت امام (رحمه الله عليه) و رهبر معظم انقلاب (مدظله العالي) از اجراي اين فريضه مهم، همين چند مورد بوده است؟ آيا تشكيل ستاد احياء امربه معروف و نهي از منكر و گسترش آن در سراسر كشور براي نهي از چند منكر خياباني و دم دستي بوده است؟
به نظر مي رسد اهميت اين فريضه بخاطر امر به چند معروف و نهي از چند منكر عمومي و دم دستي نبوده و اهداف آن بسيار بالاتر از آن چيزي است كه در حال حاضر در بسياري از جاها اجرا و به آن پرداخته مي شود.
احساس مي شود هم در اولويت بندي و هدف گذاري و هم در شيوه اجرايي اين فريضه مهم، يكسري غفلت ها، بي توجهي ها و كم دقتي ها صورت گرفته كه به برخي از آنها اشاره مي گردد:
الف- در اولويت بندي:
متأسفانه در چند سال اخير كه ستاد احياء امر به معروف و نهي از منكر تشكيل گرديده بجاي اينكه به وظيفه اصلي خويش كه همانا احيا و نهادينه كردن اين فريضه بزرگ الهي در جامعه و تبديل كردن آن به يك فرهنگ غالب در اجتماع، بپردازد؛ وقت خود را مصروف چند منكر عمومي و درجه دوم كه تأثير چنداني بر سرنوشت جامعه و نظام ندارد، كرده است.
تذكر لساني به چند دختر جوان بدحجاب و يا چند جوان سهل انگار و جمع آوري چند نوار مبتذل، ساده ترين كاري است كه مي توان انجام داد. به نظر مي رسد مسئولين محترم ستاد احياء و عوامل ديگر مرتبط با آن علاوه بر اينكه وظيفه ا صلي خويش را فراموش كرده اند، در پرداختن به مصاديق نيز به اولويت ها و ضرورت ها عنايت كافي نداشته اند.
امر به معروف و نهي از منكر داراي لايه هاي متعدد و پيچيده اي است و آنچه الان انجام مي شود صرفا پرداختن به لايه قشري و ظاهري اين فريضه است و در رابطه با منكرهاي بزرگي همچون تبعيض، بي عدالتي، گران فروشي، ثروت اندوزي، تجمل گرايي دروغ، غيبت، بردن آبروي ديگران، تنبلي، عدم تكريم ارباب رجوع، عدم انضباط اجتماعي و اقتصادي، اسراف، سوءاستفاده از بيت المال، رابطه بازي، پارتي بازي، رشوه ، بكارگيري افراد ناصالح و ناتوان در ادارات، سوءاستفاده از مقدسات و دهها مورد ديگر كه براي نظام و جامعه همچون سمي مهلك بوده و وجود آنها بنيان يك جامعه و نظام را به شدت متزلزل مي نمايد، اثري از حضور اين فريضه مشاهده نمي شود.
خلاصه كردن اين واجب الهي به چند مورد ظاهري و عوام پسند كه اتفاقاً آثار آن بسيار ناچيز و موقتي است حاصلي جز كوچك كردن و بدنام نمودن كاركرد اين ساز و كار مؤثر نظارتي اسلام ندارد. هيچ ترديدي وجود ندارد كه پديده هايي همچون بدحجابي، مزاحمت هاي خياباني، نوارهاي مبتذل، پوشيدن لباس هاي غيرمتعارف و نمونه هايي از اين دست منكر بوده و نسبت به آنها در جاي خود بايد عكس العمل مناسب انجام پذيرد، اما آنچه لازم است به آن توجه شود اينست كه اولا: همه مأموريت و كاركرد فريضه امربه معروف و نهي از منكر فقط منحصر به اين چند مورد ساده نيست. ثانيا: اين منكرهاي درجه دوم، ريشه در وجه منكرهاي بزرگ و بزرگتري دارد كه اگر آن ريشه ها قطع گردد، اين شاخ و برگ ها نيز به تدريج خشك خواهد شد.
با عنايت به آنچه عرض شد به نظر مي رسد ضرورت در اولويت قراردادن منكرهاي بزرگ و اساسي كه ريشه در عملكرد افراد صاحب منصب و مسئوليت در رده هاي مختلف نظام حكومتي و اجتماع دارند، احساس مي شود. به تعبير ديگر در تقدم بين اصلاح افراد و جامعه يا كارگزاران و نظام حكومتي اصلاح دسته دوم، با توجه به نتايج و آثار گسترده آن براجتماع و افراد امري انكارناپذير است.
ضرورت اصلاح كارگزاران حكومتي
پشتوانه اين نظر و ادعا دلايلي عقلي و نقلي وجود دارد كه مختصراً به آنها اشاره مي شود:
1- در روايات متعدد از نبي مكرم اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) آمده است: اصلاح و فساد جامعه ارتباط مستقيم با اصلاح و فساد علما و حكمرانان دارد، از جمله پيامبر گرامي فرمود: دو گروه از امت من هستند كه اگر اصلاح شوند امت من اصلاح مي شود و اگر فاسد گردند امت من نيز فاسد مي گردند، يكي علما و ديگري دولتمردان.
و در جاي ديگري فرموده است: مردم بر آيين و مذهب حكمرانان خويشند.
همچنين فرزند برومند ايشان حضرت امام صادق(ع) فرمود: مردم را به غيراز زبانتان به خدا دعوت كنيد زيرا هرگاه آنان از شما تقوي و تلاش در راه خدا و اقامه نماز و... را ببينند به راه حق گرايش پيدا خواهند كرد.
2- حضرت امام خميني(ره) بنيانگذار و معمار نظام مقدس جمهوري اسلامي در ماه هاي اول پيروزي انقلاب اسلامي طي فرماني خطاب به شوراي عالي انقلاب، خواستار تشكيل اداره اي مستقل از دولت بنام «اداره امر به معروف و نهي از منكر» گرديد كه يكي از وظايف مهم آن نظارت بر اعمال دولت و ادارات دولتي است، متن آن فرمان به شرح زير است:
«شوراي انقلاب اسلامي به موجب اين مرقوم مأموريت دارد كه اداره اي به اسم امر به معروف و نهي از منكر در مركز تاسيس نمايد و شعبه هاي آن در كنار دولت انقلابي اسلامي است و ناظر به اعمال دولت و ادارات دولتي و تمام اقشار ملت است و دولت انقلاب اسلامي مأمور است كه اوامر صادره از اين اداره را اجرا نمايد كه در سراسر كشور از منكرات به هر صورت كه باشد جلوگيري نمايد و حدود شرعيه را تحت نظر حاكم شرعي يا منصوب از قبل او، اجرا نمايد و احدي از اعضاي دولت و قواي انتظامي حق مزاحمت با متصديان اين اداره را ندارند و در اجراي حكم و حدود الهي، احدي مستثني نيست، حتي اگر خداي نخواسته رهبر انقلاب يا رئيس دولت مرتكب چيزي شد كه موجب حد شرعي است بايد در مورد او اجرا شود.» (3)
3- رهبر معظم انقلاب اسلامي نيز در سخنان خويش در خطبه هاي نماز جمعه مهمترين حوزه امر به معروف و نهي از منكر را حوزه مسئولان و دولتمردان دانسته اند:
«البته امر به معروف و نهي از منكر حوزه هاي گوناگون دارد كه باز مهمترينش حوزه مسئولان است، يعني شما بايد ما را به معروف امر و از منكر نهي كنيد، مردم بايد از مسئولان كار بخواهند، اين مهمترين حوزه است.» (4)
4- جاي دوري نرويم، تجربه 28 ساله نظام مقدس جمهوري اسلامي پيش روي ماست. يادمان نمي رود در مقاطعي كه مسئولان و كارگزاران اين نظام، روحيه مردمي پررنگي داشتند، مثل مردم زندگي مي كردند، خود را قشر ممتاز جامعه حساب نمي كردند و از افتادن در ورطه تجمل گرايي پرهيز داشتند. آثار پربركت اين رفتار مردمي و ارزشي در خانه هاي مردم، در سيماي كوچه ها و خيابان هاي اين مرز و بوم كاملا محسوس بوده و در عوض آمار جرائم و منكرات در سطح جامعه روبه كاهش گذاشته است.
تجمل گرايي، بروز برخي منكرات و بازگشت به مظاهر قبل از انقلاب، از زماني دراين جامعه خود را نشان داد كه بسياري از مسئولان از آن «زي مردمي و انقلابي خويش» فاصله گرفته و در استفاده از امكانات و بهره مندي از لذايذ دنيا با يكديگر به رقابت افتاده و براي خود حد و مرزي نشناخته اند.
ب- در شيوه انتخاب:
در انتخاب شيوه ها و روش هاي اجراي اين فريضه نيز با غفلت ها و عدم دقت هايي روبرو هستيم. علي رغم اينكه جامعه به سرعت در حال تغيير و تحول است و فاصله گفتماني نسلها روز به روز بيشتر مي شود و بسياري از روابط اجتماعي دگرگون گرديده است، ما همچنان با روش هاي سنتي و قديمي، امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم.
تذكر لساني آن هم با شرايط و ظرافت هاي خاص خود يكي از روش هاي انجام اين فريضه است. امروزه آمر به معروف و ناهي از منكر نبايد از شيوه هاي ديگر همچون شيوه هاي هنري، نوشتاري، مستقيم و غيرمستقيم، فردي و اجتماعي و ارايه جايگزين ها كه هر كدام بحث مفصلي را مي طلبد، غفلت كند.
ضمن اينكه آمرين به معروف و ناهيان از منكر در بكارگيري هر كدام از شيوه ها چنانچه به اصولي همچون منطقي بودن، دلسوز بودن، پندآميز بودن، ملايمت به خرج دادن، ظرفيت افراد را در نظر داشتن توجه نكنند، نمي توانند انتظار تاثير را در مخاطب خويش داشته باشند.
شيوه هاي صحيح اجراي فريضه مهم
همچنين عملا ديده شده است كه از ميان همه اقشار جامعه، فعاليت آمرين به معروف و ناهيان از منكر فقط روي جوانان متمركز گرديده و آنها را به عنوان يك «جامعه هدف» قرار داده كه آن هم به دليل عدم شناخت كافي از روحيه جوانان، با موفقيتي همراه نبوده است.
در امر به معروف و نهي از منكر اين قشر از جامعه، معمولا از موضع قدرت و تحكم وارد مي شويم و اين چيزي است كه جوان با غروري كه دارد در مقابل آن مقاومت مي كند. در صورتي كه در مواجهه با جوانان بايد با «اقتدار» كه همانا «قوت استدلال»، «منطق» و «عظمت شخصيت» آمر به معروف و ناهي از منكر است، برخورد نماييم.
جلب محبت جوانان نيز عامل مهمي است كه كمتر به اين نكته توجه مي شود كه البته اين مهم بستگي زياد به ميزان مقبوليت و محبوبيت آمر به معروف و ناهي از منكر دارد. او بايد از چنان شخصيتي برخوردار باشد كه كلام او بر روح و جان مخاطب بنشيند و او را دگرگون نمايد.
در پايان ضمن تشكر از زحمات همه دست اندركاران ستاد احياء امر به معروف و نهي از منكر، پيشنهاد مي شود با توجه به اينكه هر ساله از اول تا هفتم محرم، هفته احياء امر به معروف و نهي از منكر ناميده شده است، مسئولين محترم آن ستاد به جاي آنكه در اين هفته وقت خويش را صرف ديدار با مسئولين و يا ارائه گزارش كار نمايند، با دعوت از افراد متخصص و صاحب نظر و تشكيل كميته هاي تخصصي نسبت به بررسي نقاط قوت و ضعف عملكرد خود در طي 15 سال گذشته اقدام نموده و راههاي عملي كاربردي كردن اين فريضه مهم و ابزار نظارتي موثر اسلام، در رده ها و لايه هاي مختلف نظام و اقشار مختلف اجتماع، را پيدا كنند تا بدينوسيله پاسخي در خور تقدير به مطالبات و انتظارات رهبر معظم انقلاب نسبت به اجراي اين فريضه داده شود.
كوتاه سخن آنكه انجام فريضه امر به معروف و نهي از منكر تنها منحصر به ستاد احياء نيست و همه افراد جامعه كه خود را مسلمان مي دانند لازم است در برابر منكر ساكت ننشينند و به انجام معروف ترغيب و تشويق نمايند.
پي نوشت ها:
1- نهج البلاغه حكمت 374
2- مجمع البيان- جلد 2- صفحه 807
3- صحيفه امام- جلد 9- صفحه 213
4- خطبه هاي نمازجمعه- رمضان سال 1379

 

بررسی مفهوم فتنه در بیانات آیت الله مصباح یزدی 1

بررسی مفهوم فتنه در بیانات آیت الله مصباح یزدی 1

 

«أَعُوذُ بِاللهِ مِن الشَّیطانِ الرَّجِیم * بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ‏ * الم *أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن یترَْكُواْ أَن یقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا یفْتَنُونَ»1

در این روزها از فتنه، فتنه‎های آخر الزمان و از این مقولات زیاد صحبت می‎شود. یکی از کلیدواژه‌های قرآن کریم و روایات، از جمله نهج‌البلاغه، همین واژه فتنه و مشتقات آن است. شاید در قرآن کریم این مادّه در حدود 60 مورد و در نهج‌البلاغه حدود 80 مورد به کار رفته باشد. جا دارد که بحث جامعی در این زمینه انجام بگیرد.

 

مفهوم فتنه

ترتیب منطقی بحث اقتضا می‌کند که اول در باره مفهوم فتنه صحبت کنیم. اصلاً فتنه به چه معناست؟ موارد کاربرد آن کدام است؟ و چرا این واژه به کار رفته است؟ به هر حال محور اول مبادی تصوری بحث است. در قرآن کریم واژة فتنه در موارد مختلفی ذکر شده است که مورد استعمال آنها شباهت کمی به همدیگر دارند، و عملاً حکم مشترک لفظی را دارند. بسیاری از لغویین سعی می‎کنند حتی مشترکات لفظی را هم به یک اصل یا دو اصل برگردانند و بگویند اصل این معانی یک چیز است و با خصوصیات مورد یا با اضافه کردن ویژگی‌هایی، معنای دوم و سوم به وجود می‌آید. در این زمینه افراط و تفریط‌هایی هم وجود دارد. یک بحث این است که اصلاً این کار، کار درستی است؟ اگر منظور این است که این‌ها را به یک مشترک معنوی برگردانیم و بگوئیم: اصل، یک معناست و آن تعدّد معانی، خصوصیات مورد است، مثل انسان که در بین همه افراد مشترک است و ویژگی‌های نژاد، زبان، خون، رنگ، جنسیت، و... باعث می‎شود انسان یک جا مرد و یک جا زن باشد، یک جا سیاه و یک جا سفید باشد؛ انصاف این است که این کار میسّر نیست و این کار نادرستی است. گاهی آن قدر معانی با هم تفاوت دارند که نمی‎توان گفت: این‌ها مشترک معنوی هستند. امّا اگر مقصود، کاری است که در زبان‌شناسی هم معمول است که می‎گویند: اصل یک لغتی، یک معنایی بوده و تدریجاً در طول زمان، تحوّلاتی پیدا کرده و بعداً یک معنای دیگری پیدا شده که به اصطلاح به آن منقول می‎گویند و بعد جهت نقل را پیدا کنند تا بدانند به چه مناسبت از این معنا به یک معنای دیگر منتقل شده است، یک چنین تلاشی برای کشف ارتباط بین معانی مختلف در حدّ معقولی که عرف‌پسند باشد (نه اینکه تکلّفات زیادی داشته باشد) کار درستی است و این کار یک فرعی از فروع زبان‌شناسی است.

موارد استعمال کلمه فتنه در قرآن کریم طوری است که نمی‎شود آن را مشترک معنوی محسوب کرد و بگوییم ماده «فتن» همه جا به یک معنا است. در مورد أموال و أولاد می‌فرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَة ...»2. فتنه در اینجا هر معنائی داشته باشد، وقتی آنرا با این آیه مقایسه کنیم که «... الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ...»‏3: فتنه از قتل بدتر است، چه نسبتی با هم می‌توانند داشته باشند؟ اگر یک معنا داشته باشند باید گفت: اولاد شما از قتل بدتر هستند و این معنای روشنی ندارد. همچنین وقتی مشتقات فتنه، مثل «بِأَیكُمُ الْمَفْتُون‏»4 را در نظر بگیریم. مفسرین گفته‌اند: این‌جا مفتون به معنای مصدر است. کسانی به پیغمبر اکرم ـ‌العیاذ بالله‌ـ نسبت جنون دادند. در این‌جا می‎گوید: بسنجید، ببینید که آیا شما اولی به جنون هستید یا او؟ این‌جا مفتون به معنی مجنون یا جنون است. فتنه در «الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل» با «بایکم المفتون» با اموال و اولاد چه ارتباطی دارد؟ هیچ جهت مشترکی که قابل قبول باشد بین این‌ها نمی‎شود پیدا کرد. همچنین مانند: «... أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا ...»5 و امثال این‌ها که معمولاً در کتاب‌های لغت هم، این‌ها را به عنوان معانی متعدد برای فتنه ذکر کرده‌اند.

قاعده‌ای در زبان‌شناسی وجود دارد که می‎گوید: اصولاً الفاظی که در هر زبانی وضع می‌شوند، ابتدائاً برای مصادیق مادی است. آدمیزاد در ابتدا که شروع به حرف زدن می‌کند، هنوز مسائل معنوی و انتزاعی را درست درک نمی‌کند. آن‌چه مورد نیازش است، همین مصادیق مادی است که در دنیا با آن‌ها سر و کار دارد. مثلاً قطعاً اول مفهوم علوّ را که وضع کردند ـ‌قطعاً که می‎گویم یعنی ظن متآخم بعلم‌ـ اول برای بالا بودن سقف نسبت به کف و امثال آن وضع کرده‌اند. بعد توجه پیدا کردند به این‌که یک معانی‌ای وجود دارد که تعبیر دیگری با آن مناسب نیست جز این‌که بگوییم آن‌ها بلند هستند. مثل این‌که بگوییم مقام خدا علوّ دارد. یعنی بعد از تصور علوّ مادی، این معنا را برای علوّ معنوی تصور می‎کنند. در اینجا همان لفظی را که برای علوّ مادی وضع شده بوده، تجرید می‎کنند و می‎گویند دو گونه علوّ داریم یکی علوّ حسی است و یکی علوّ معنوی است، و خدا علوّ معنوی دارد و چیزهایی از این قبیل. این قاعده را در زبان‌شناسی می‌توان مورد توجّه قرار داد که اول الفاظ برای مصادیق مادی وضع شده و تدریجاً به مناسبت‌هایی برای معانی انتزاعی اعتباری، و بعد هم برای معانی معنوی مافوق طبیعی به‌کار رفته است.

اما گاهی یک مفاهیم معنوی هست که نمی‎شود بگویند یک مصداق مادی و یک مصداق معنوی دارد. آن قدر از خصوصیات مادی تنزیه شده که اصلاً معنای دیگری شده است. به هر حال می‌توان این را یک قاعده‌ای تلقی کرد که الفاظ ابتدائاَ برای معانی حسّی وضع شده، بعد تدریجاً با تصرفاتی، اول به صورت مجازِ با قرینه، بعد کم کم به صورت منقول به‌کار رفته، و بعد یک معنای جدیدی پیدا شده است.

اگر این را بپذیریم، وقتی موارد استعمال فتنه را ملاحظه می‌کنیم، حسّی‌ترین معنایی که برای فتنه در خود قرآن کریم استعمال شده است در آیه شریفه: «یوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ یفْتَنُون»6 ‏است: یعنی به عنوان عذاب انسان‌هایی روی آتش گداخته می‌شوند. فَتَنَ در این‌جا یعنی داغ کردن و سوزاندن. وقتی طلا را در آتش ذوب می‎کنند، می‎گویند: فتن الذهب، یعنی طلا را روی آتش آب کردند. از این جهت می‌توان گفت: اوّلین باری که فتن وضع شده برای همین داغ کردن وضع شده است. این داغ کردن یک لوازم و آثاری دارد. به مناسبت این آثار و لوازم، اول مجازاً و بعدها به صورت منقول، لفظ «فتن» را در معانی دیگری استعمال کردند. معمولاً وقتی چیزی را روی آتش داغ می‎کنند، حرکتی اضطرابی در آن پیدا می‎شود. لذا بعدها «فتن» را در مورد اضطرابات به کار بردند. اضطراب گاهی اضطراب شخصی است که یک حالت روانی برای آدم پیدا می‎شود. گاهی اضطرابات اجتماعی است. جامعه متزلزل و مضطرب می‎شود. تدریجاً فتنه معانی جدیدی پیدا کرده و بعد در مورد بلاهایی که برای آدم پیش می‌آید و حال آدم را متغیر و مضطرب می‌کند به کار رفته است.

لازمه امتحان کردن یک حالت اضطراب است؛ از این جهت به امتحان هم فتنه گفته شده است. در همین آیه شریفه اول سوره روم می‌فرماید: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یترَْكُواْ أَن یقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا یفْتَنُونَ» یعنی آیا مردم می‌پندارند که وقتی می‎گویند ما ایمان آوردیم، ما همین طور از آن‌ها قبول می‌کنیم و کار تمام می‎شود و دیگر امتحان نمی‌شوند؟ «وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِم ...»: ما همه پیشینیان را امتحان کردیم شما را هم امتحان خواهیم کرد. در اینجا فتنه به معنای امتحان است.

می‌توان چنین تصوّر کرد که اصل آن واژه به معنی گداختن و داغ کردن بوده و بعد به جهت لوازمش که اضطراب و... بوده، کم کم به اضطراب‌های روحی و اضطراب‌های اجتماعی و آشوب‌ها و... نقل داده شده تا به آشفتگی‌های دینی رسیده است. اگر فضایی ایجاد شود که اعتقادات دینی مورد شک و تردید قرار بگیرد، این‌هم یک اضطرابی ایجاد می‌کند. آشفتگی و ابهام‌هایی که باعث می‎شود کسانی در دین خودشان شک ‌کنند، این‌هم فتنه است. « ...وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْل ...» مربوط به این مورد اخیر است. یعنی کاری کنند که مردم در دینشان شک کند و مضطرب شوند؛ نفهمند دین حقّ و اعتقادات صحیح کدام است. این بدتر از آن است که کسی را بکشند. برای این‌که وقتی کشته شود اگر مؤمن است، به بهشت می‌رود و اگر غیر مؤمن است از آن بدتر نمی‎شود. امّا وقتی یک مؤمنی دینش مورد فتنه واقع می‎شود، یعنی وسایل شک و تردید در دینش فراهم می‎شود، و بالاخره ایمانش را از دست می‌دهد، دیگر اهل نجات نیست. مسلماً این ضررش بیش از کشتن او است. پس فتنه با چنین ملاحظاتی این مصادیق را می‌تواند داشته باشد. در این‌جا به همین اندازه اکتفا می‌کنیم که فتنه معانی متعددی دارد.

 

دنیا جایگاه امتحان و فتنه

بحث دیگر این است که آیا زندگی انسان در این دنیا بی فتنه می‎شود (فتنه به معنای عامش که شامل همه موارد امتحان می‎شود، چه امتحانات فردی چه امتحانات گروهی و اجتماعی)؟ البته محال عقلی نیست؛ ولی حکمت الهی این گونه نیست. این عالم به گونه‌ای است که سر دو راهی‌ها و چندراهی‌ها واقع می‌شویم. گاهی تردید پیدا می‌کنیم که این طرف را انتخاب کنیم یا آن طرف را؟ این وضع زندگی که ما داریم، بدون امتحان نمی‎شود. خدا هم می‌فرماید: «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیبْلُوَكُم‏ ...»7: ما مرگ و زندگی را آفریدیم برای این‌که شما را امتحان کنیم. امتحان کنیم که چه بشود؟ «... أَیكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ...» که کدامتان کارتان بهتر است؛ یعنی خدا برای ارزشیابی کار باید یک شرایطی فراهم کند. اسم این، امتحان است. پس بر حسب این آیه و ده‌ها آیه دیگر خدا می‌فرماید: شرایطی پیش می‌آوریم که شما امتحان شوید تا آنچه ته دلتان است ظاهر شود. جوهر وجودتان ظهور پیدا کند که چه کسی هستید؟ این کار خداست. البته خدا از اوّل می‌داند که هر کسی چقدر گناه خواهد کرد، و اگر از اول شخص را - العیاذ بالله - در جهنّم می‌آفرید، چه کسی می‌توانست بگوید چرا؟ ولی این عالم برای چیست؟ باید این عالم باشد تا من با اختیار خودم این مسیر را طی کنم و انسان یعنی همین. آنچه منشأ این شده که آدمیزاد این لیاقت را پیدا کند که به مقام خلافت الهی برسد، همین ویژگی است و الّا فرشتگان مقرّب الهی بودند؛ ولی خدا صلاح ندانست که آن‌ها خلیفه شوند. گفت: «... إِنىّ‏ِ جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِیفَة..»8: من جانشینی را در زمین به وجود خواهم آورد. گفتند: «... أَتجَْعَلُ فِیهَا مَن یفْسِدُ فِیهَا وَ یسْفِكُ الدِّمَاءَ ...»: این موجودی که می‌خواهی روی زمین بیافرینی موجودی است که فساد و خونریزی خواهد کرد. آیا این را خلیفه می‌کنی؟ « ...قَالَ إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون‏»: فرمود: آن سرّی که در این کار است شما نمی‌فهمید. و نمی‎توانستند هم بفهمند. چون سرّ همین بود که باید یک موجودی باشد که با اختیار و انتخاب خودش به مقام قرب الهی برسد. و فراتر از مقام ملائکه هم برسد. امّا اختیار و انتخاب لازمه‌اش این بود که آدم دو گرایش مختلف داشته باشد: هم گرایشی داشته باشد که او را به طرف گناه بکشد و هم گرایشی به طرف عبادت، و او جهت عبادت را انتخاب کند و بدین وسیله برتری خودش را ثابت کند، روشن کند که جوهر او این گونه است که پا روی خواسته‌های نفسانی‌اش می‎گذارد تا خدا راضی باشد و این در ملائکه نبود؛ یعنی نمی‎دانستند گرایش به معصیت یعنی چه؟ چون آن‌ها نمونه‌اش را درون خودشان نمی‌یافتند. این‌ها نمی‎توانستند تصور کنند که یک موجود، جاذبه به ترک عبادت بلکه به ضدّ عبادت داشته باشد و با اختیار خودش پا روی این کشش بگذارد و به مقامی ‌برسد که عبادتی بهتر از آن‌ها انجام دهد. خدا هم فرمود: من چیزی می‌دانم که شما نمی‎دانید. نه اینکه خدا بُخل کرد و به آن‌ها نفهماند؛ بلکه نمی‎توانستند بیابند. پس آنچه باعث این شد که انسان لیاقت خلافت اللهی پیدا کند همین ویژگی است. بنابراین زندگی انسان بدون امتحان شدنی نیست.

پس مسأله دوم این‌ است که ما باید این را بدانیم که طبیعت این زندگی توأم با این است که دائماً شرایطی پیش بیاید که ما سر دوراهی‌ها و چندراهی‌ها قرار بگیریم. قرآن اسم این وضعیت را امتحان می‎گذارد. در اینجا هم یک مفهومی‌است که وقتی لفظی را می‌خواهیم در آن به کار ببریم، برای اینکه تفاهم نزدیک‌تر باشد، از معانی حسّی کمک می‎گیریم. معمولاَ ما وقتی یک چیزی را نمی‎دانیم، امتحان می‌کنیم تا خودمان بفهمیم. خدا هم همین تعبیر را به کار می‌برد؛ امّا می‌دانیم خدا چیزی برایش مجهول نیست؛ اما وقتی می‌خواهد بگوید: شما را سر دوراهی‌ها قرار می‌دهم تا دائماً یکی را انتخاب کنید، می‎گوید دائماً امتحانتان می‌کنم. حقیقت این است که خدا وقتی می‌خواهد با ما صحبت کند که ما یک چیزی بفهمیم، باید با زبان ما حرف بزند. اگر بخواهیم آن حقیقتی که وجود دارد و تأثیری که در سرنوشت ما دارد را با لفظ بگوییم، بهترین لفظ این است که بگوییم: یک امتحان است؛ چراکه ما را مضطرب می‌کند. می‌توان اسم آن را بلا و از جهت دیگر اسمش را فتنه گذاشت. فتنه این بود که یک چیزی را روی آتش داغ می‎کنند و مضطرب می‎شود. ما کأنّه در یک شرایطی واقع می‌شویم که مضطرب می‌شویم و نمی‎دانیم چه کار کنیم؛ مخصوصاً آن جایی که قضیه آن قدر ابهام داشته باشد که تشخیص این‌که چه کار باید کرد هم مشکل می‎شود. این واقعاً فتنه است. یعنی کاملاً انسان کلافه می‎شود. نمی‌فهمد چه کار باید بکند. آن قدر هوا غبارآلود شده است که نمی‎شود تشخیص داد که جادّه کجاست. ولی هر چه امتحان سخت‌تر باشد، نتیجه‌اش هم بهتر است. هر آنی ما در انواع امتحانات درگیر می‌شویم. اگر انسان توجه داشته باشد به این‌که این رفتارها بناست سرنوشت ما را تغییر بدهد؛ ما را جهنّمی ‌یا بهشتی کند و نمی‎دانیم چه خواهد شد؟ جای این دارد که انسان خیلی مضطرب باشد. آدم عاقل دائماً چنین اضطرابی داشته باشد. خوف خدا یعنی همین. هر قدر ایمان قوی‌تر باشد، ترس آدم بیشتر می‎شود؛ چون بیشتر دلش می‌خواهد نمره قبولی بیاورد.

 

فتنه هدف نزدیک خلقت

شاید مفاهیمی ‌که در فارسی با فتنه مناسب‌تر است، گرفتاری و آشفتگی باشد. کسی را مورد فتنه قرار دادند یعنی گرفتار و درگیرش کردند، کاری کردند که آشفتگی برای او پیدا شود. امتحان و فتنه و گرفتاری اصلاً رمز زندگی دنیا است. به تعبیر دیگر هدف نزدیک از آفرینش انسان، امتحان است. خدا انسان را برای چه در این دنیا آفرید؟ تا امتحان کند. بعد سؤال می‎شود: امتحان کند تا چه شود؟ تا لیاقت بالاتری پیدا کند. لیاقت بالاتر پیدا کند که چه شود؟ تا پاداش بالاتری نصیب او بشود و نهایتاً پاداشی نصیب او شود که عقل ما به کنه آن نمی‌رسد؛ فقط یک لفظ کلی می‎گوییم: به خدا نزدیک شود. آن می‎شود هدف نهایی خلقت. هدف نزدیکش امتحان است. هدف دومش پاداش و بهشت است، و هدف نهایی‌اش رسیدن به قرب الهی است. خدا انسان را برای رحمت خلق کرد. یک رحمتی است که ملائکه نمی‎توانند دریافت کنند؛ چراکه ظرفیتش را ندارند. ما ملائکه را درست نمی‌شناسیم؛ امّا همین اندازه می‌دانیم که انگیزه معصیت ندارند؛ لذا این ابتلائات را هم نخواهند داشت. نتایجی هم که بر این امتحان‌ها مترتب می‎شود، عاید آن‌ها نمی‎شود. آن کسی که در امتحان قبول می‎شود با کسی‌که امتحان نداده، مساوی نیست. باید امتحان بدهد تا هم برای خودش و هم برای دیگران معلوم شود چه‌کاره است. البته خدا احتیاج به امتحان کردن ندارد؛ بلکه منظور این است که باطن شخص ظهور پیدا کند، یا به تعبیر دیگری که بیشتر قابل بیان باشد، تا استعدادهایش شکوفا شود: یا در جهت صعود، یا در جهت نزول و هبوط.

1‎. العنکبوت / 1و2.

2‎. الانفال / 28.

3‎. البقره / 191.

4‎. القلم / 6.

5‎. التوبه / 49.

6‎. الذاریات / 13.

7‎. الملک / 2.

8‎. البقره / 30.

غیر خودى‏ها از منظر نهج البلاغه 2

غیر خودى‏ها از منظر نهج البلاغه 2

 

خودیهاى تغییر موضع داده

این گروه كسانى هستند كه قبلا جزو خودیها بودند اما تحت تإثیر منافقین, تغییر ماهیت دادند و در گذشته خود تجدید نظر نمودند, و از روى جهالت و براى مطامع دنیوى و هواهاى نفسانى, با منافقین هماهنگ شدند و بر همان طبلى كوبیدند كه فراهم آمده دست نفاق بود و راهى را پیش گرفتند كه نهایتى جز تفرقه و ثمرى جز برآورده شدن آرزوهاى منافقین نداشت. آنان با جدا شدن از جبهه مومنین, جبهه دیگرى در مقابل حق ایجاد نمودند و هزاران نفر را قربانى مطامع نفسانى خود ساختند و دنیا و آخرت خود را تباه نمودند.

 

كسانى كه در عصر پیامبر مكرم صلى الله علیه و آله  افتخارات بزرگى را كسب و بر اثر جانفشانى هاى فراوان, مدال شجاعت ((سیف الاسلام)) و افتخار ((طلحه الخیر)) بودن را از حضرتش دریافت كرده بودند و به همین دلیل تا آن جا در میان مردم منزلت و قدر یافته بودند كه در جایگاه نامزدى خلافت مسلمین نشستند, اما هنگامى كه مسند خلافت با حضور مولاى متقیان آراسته گردید و زمام امر در دست ولى امر حقیقى قرار گرفت و مى رفت كه چند صباحى عدالت نفسى تازه كند و خورشید فضیلت‎ها بعد از مدت هاى مدید, از پس ابرهاى تاریك خارج شود و دل هاى حیرت زده مومنین را روشن نماید, جمعى از همان سرداران صدر اسلام روى برتافتند و آهنگ دیگرى ساز كردند; چون على علیه السلام براصول پافشارى مى كرد و مرد مصالحه و سازش و داراى امتیازهاى بى جا نبود. آنان كار را به جایى رساندند كه در مقابل عدل علوى قد برافراشتند و برگذشته خود و سوابق درخشانى كه داشتند, مهربطلان زدند. گرچه جمعى از آنان سالیان سال بود كه در گذشته خود تجدید نظر كرده بودند و تحت لواى صحابى پیامبر, تیشه‎ها به ریشه دین پیامبر زده بودند, اما مجال و فرصتى براى آشكار شدن باطن‎ها پیش نیامده بود.

 

در كلمات امیرالمومنین علیه السلام این بخش دوم به سه بخش جداگانه تقسیم مى گردد; ناكثین, قاسطین و مارقین.

گرچه حضور و نقش فعال منافقین در این سه گروه قابل انكار نیست, اما پیكره اصلى این سه گروه, خودىهاى تغییر موضع داده و استحاله شده, بودند. به ویژه ناكثین كه رهبرانشان (عایشه, طلحه و زبیر) از ارج و قرب و منزلت ویژه اى برخوردار بودند و با همین پشتوانه توانستند براى اولین بار حریم علوى را بشكنند و كار را به جایى برسانند كه افراد بى حیثیتى همچون معاویه و عمروبن عاص نیز بتوانند به جنگ با على علیه السلام تشویق شوند.

 

قاسطین تحت فرماندهى انسان معكوسى چون معاویه بودند كه تا فتح مكه ـ در كنار پدر خود, ابوسفیان ـ رهبرى لشكر كفر را در برابر مسلمانان به عهده داشت و بعد از آن كه در لیست ((طلقإ)) (آزادشدگان) قرار گرفت و بالاجبار شهادتین را بر زبان جارى ساخت, تا آخر عمر به مبارزه غیر مستقیم با اسلام ادامه داد, و پناهگاه تمام خودىهاى تغییر موضع داده شد و پرچم حمایتى خود را بر سر همه كسانى كه از گذشته خود پشیمان شده بودند, برافراشت و با حیله هاى خود و دستیارش, عمروبن عاص توانست جمع كثیرى از لشكریان امیرالمومنین علیه السلام را علیه آن حضرت بشوراند و گروه مارقین را به وجود آورد; گروهى كه سرانشان با كیسه هاى زر معاویه از همراهى با على علیه السلام منصرف شدند و پیروانشان براثر جهالت و تفسیرهاى غلط از دین و قرآن, به مصاف قرآن ناطق آمدند.

 

سخنان حضرت على علیه السلام درباره این سه گروه و نامه هایى كه بین آن حضرت و سران آن‎ها رد و بدل مى شد, به قدرى زیاد است كه در مجال یك یا چند مقاله نمى گنجد. در این فرصت مختصر, فقط به چند نكته كه از كلمات حضرت استفاده مى شود, اشاره مى كنیم و سپس چند فراز از كلمات حضرتش را مرور مى نماییم:

1 ـ از مهم‎ترین دلایل انحراف این گروه ها, آراسته شدن دنیا در چشمان آنان و خیره گشتنشان به زرق و برق دنیاست.

كشیده شدن آنان به سوى زینت هاى دنیا و آلودگى به زر و زیور و لذایذ پست حیوانى و علاقه به نام و شهرت و مقام و ریاست موجب جدا شدن آنان از خودىها و پیوستن به منافقین و تشكیل جبهه جدید در برابر حق بود.

 

رهبران این گروه‎ها در شناخت حق و فهم واقعیات و ارزش هاى اسلامى, مشكل نداشتند و بیش از همه و بهتر از دیگران على علیه السلام را مى شناختند و بر حقانیت او واقف بودند. اما هواها و هوس‎ها و امیال و شهوات مانع از تسلیم شدن آن‎ها در برابر حق شد.

 

على علیه السلام در بخشى از خطبه معروف به ((شقشقیه)) مى فرماید:

((فلما نهضت بالامر, نكثت طائفه, و مرقت اخرى, و قسط آخرون كإنهم لم یسمعوا كلام الله سبحانه حیث یقول: (تلك الدار الاخره نجعلها للذین لایریدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبه للمتقین) بلى و الله لقد سمعوها و وعوها, و لكنهم حلیت الدنیا فى إعینهم و راقهم زبرجها))(1)

 

هنگامى كه در پاسخ آن همه اصرار مردم, قیام كردم و زمام خلافت را به دست گرفتم, موضع گیرىهاى مخالف از همه سو آغاز شد. جماعتى از ایشان عهد شكستند. (طلحه و زبیر كه جنگ جمل را راه انداختند.) و گروهى از دین خارج شدند, (خوارج كه جنگ نهروان را به پا داشتند.) و قومى همدست ستمكاران شدند. (معاویه و اهل شام كه جنگ صفین را به وجود آوردند.) گویى سخن خداى سبحان را نشنیده بودند كه مى فرماید: ((این سراى آخرت را مختص كسانى قرار داده‎ایم كه در زمین قصد برترىجویى و فساد نكنند, و پیروزى نهایى با اهل تقواست.))(2)

 

به خدا سوگند! همگى آن‎ها این سخن را خوب شنیده بودند و خوب فهمیده بودند, اما دنیا در چشم آنان آراسته شده بود و زرق و برقش خیره شان كرده بود و جواهراتش آن‎ها را فریفته بود!

 

2 ـ یكى دیگر از دلایل انحراف دربخشى از این گروه, تحلیل‎ها و تفسیرهاى غلط از دین مى باشد.

آنان با برداشت هاى بدون سند و دلیل از مفاهیم دینى و با تفسیر به رإى قرآن و سنت نبوى صلى الله علیه و آله  راه را براى نفوذ كژىها در عقاید و هجوم شبهات در معارف دینى باز نمودند و با تسلیم شدن در برابر تإویل هاى نادرست از دین كه با امیال و هوسهاى نفسانى نیز سازگارى داشت, حقیقت دین را به فراموشى سپردند و مشغول بازى با پوسته آن شدند وبه این مقدار نیز بسنده نكردند و با كسانى كه در پى حفظ حقیقت دین بودند, به منازعه و مبارزه برخواستند و سد آهنینى در برابر رشد و نفوذ حق شدند.

امیرالمومنین علیه السلام بعد از پذیرفتن حكمیت, در تشریح جنگ صفین خطاب به خوارج مى فرماید:

 

((لقد كنا مع رسول الله صلى الله علیه و آله  و ان القتل لیدور على الابإ و الابنإ و الاخوان و القرابات, فما نزداد على كل مصیبه و شده الا ایمانا و مضیا على الحق, و تسلیما للامر, و صبرا على مضض الجراح, و لكنا انما اصبحنا نقاتل اخواننا فى الاسلام على ما دخل فیه من الزیغ و الاعوجاج و الشبهه و التإویل)) (3)

 

ما همراه رسول خدا صلى الله علیه و آله  بودیم و به قتل و كشتار پدران, فرزندان, برادران و خویشاوندانمان مبادرت مى‎كردیم; اما هر مصیبت و سختى كه واردمى شد, بر ایمان ما مى افزود و عزم ما را در پیمودن راه حق راسخ مى‎كرد, تسلیم فرمان الهى بودیم و بر جراحت هاى سوزناك شكیبا بودیم; اما امروز جنگ ما با برادران مسلمانى است كه دو دلى و انحراف و تمایل به كفر و كژى در اسلامشان راه یافته است و دستخوش شبهات و تإویل‎هاى ناروا شده اند.

3 ـ جمعى از خودىهاى تغییر موضع داده كه اشتباهاتى در گذشته خود دارند و كبر و غرور و عناد و لجاجت مانع از اعتراف آن‎ها به اشتباه و جبران آن مى گردد, در صدد توجیه اشتباهات خود بر مىآیند و گرفتار اشتباهات بزرگ‎تر و دردناك ترى مى شوند ودر مقابل اردوگاه مومنین صفآرایى مى نمایند.

خوارج كه در پذیرش حكمیت و تحمیل آن به حضرت على علیه السلام مرتكب اشتباه بزرگ تاریخى شده بودند, به جاى اقرار به خطا و عذر خواهى از آن حضرت و تصمیم به جبران آن, به انحراف فاحش ترى گرفتار شدند و با اعلام كفر حضرت على علیه السلام به جنگ با آن حضرت پرداختند.

امیرالمومنین علیه السلام در مورد طلحه كه با پرچم خون خواهى عثمان, علیه آن حضرت قیام كرد, مى فرماید:

((والله مااستعجل متجردا للطلب بدم عثمان الا خوفا من إن یطالب بدمه, لانه مظنته, و لم یكن فى القوم إحرص علیه منه, فإراد إن یغالط بما إجلب فیه, لیلبس الامر و یقع الشك))(4)

به خدا سوگند! شتاب و عجله طلحه با شمشیر از نیام بركشیده براى خون خواهى عثمان, براى این است كه مى ترسد دیگران خون عثمان را از او بازخواست نمایند; زیرا كه او در مظان اتهام است و در میان مردم هیچ كس حریص‎تر از او به قتل عثمان نبود, و براى همین است كه اكنون مى خواهد مغالطه نماید و مردم را گرفتار اشتباه كند, تا امر مشتبه شود و چهره واقعى او در پرده بماند و شك در دل‎ها لانه سازد.

 

پى نوشتها:

1 ـ نهج البلاغه, خطبه ;3 معجم, فراز 14.

2 ـ سوره قصص, آیه 83.

3 ـ نهج البلاغه, خطبه ;122 معجم, فراز 8.

4 ـ همان, خطبه 174.

 

مروری بر فیلم های ضد ایرانی

مروری بر فیلم های ضد ایرانی

درجهان امروز عرصه رسانه و سیاست پیوندی ناگسستنی و غیر قابل انکار با هم دارند. این پیوند تنها درنقش ابزاری رسانه برای اهداف و مقاصد سیاسی خلاصه نمی شود، بلکه درسطحی بالاتر، رسانه جزو لاینفک امور و رفتارهای سیاسی شده است. چرا که ذهن هر فرد، رفتار او را تنظیم می کند. با توجه به این که ذهن اکثر مردم دنیا توسط پیام های مختلف تصویری و نوشتاری رسانه ها تسخیر شده است، رفتار افراد نیز مطابق رسانه ها شکل می گیرد. این موضوع باعث شده است که رسانه ها چنان مورد توجه سیاستمداران قرار گیرند که هزینه های کلانی برای آنها درنظر گرفته می شود.
به واقع می توان گفت که رسانه ها دردنیای امروز نشان دهنده اهداف و رفتار و مقاصد سیاسی هر کشور وسیاستمداران آن است. البته این نکته قابل ذکر است که تشخیص این موضوع نیازمند بینشی عمیق است. چرا که دردنیای امروز به کار بردن تزویر، نمایش دروغ و به کار بردن روش هایی حیله گرانه از رفتارهای دائمی اکثر رسانه ها، به خصوص رسانه های تصویری، شده است.
دراین بین می توان به رسانه های کشورهای غربی و در راس آنها آمریکا اشاره کرد که بیش از سایرین از روش های ریاکارانه استفاده می کنند. نمونه بارز این درویی وتزویر را می توان درمورد ایران ومردم ایران دید که با فیلم «300» نمایان شد. فیلمی که با سرمایه گذاری کاخ سفید توسط نام زاک اسنایدر ساخته شد. اما دولت آمریکا و هالیوود که خود را منجی دموکراسی می دانند، ابتدایی ترین اصل در روابط انسانی و بین المللی را که احترام به فرهنگ کشور هاست زیر پا گذاشتند. ذکراین نکته هم لازم بود که این فیلم آنقدر مضحک و وقیحانه بود که برنامه سینمایی scary movie که خود یک برنامه آمریکایی است این فیلم را به سخره گرفت، اما به هر صورت این فیلم درذهن مردم ایران باقی می ماند.
جنایت های رسانه ای آمریکا علیه ایران تنها به 300 محدود نبوده است، چرا که این موضوع وتخریب ایران وایرانی از سالها پیش در هالیوود آغاز شده بود که از ابتدایی ترین آنها که بسیار بی شرمانه به ملت ایران توهین کرد، فیلم «بدون دخترم هرگز» است که مستقیما فرهنگ اصیل ایرانی را هدف گرفته و آن را خشن نشان می دهد؛ دراین فیلم یک مرد ایرانی نماد این خشونت است که آن را علیه یک زن آمریکایی به کار می برد وجالب اینجا است که این زن آمریکایی اسوه مهر مادری است که بدون دخترش هرگز نمی تواند زندگی کند. صحنه های درگیری واعمال خشونت دراین فیلم آن قدر زیاد است که هر بیننده ای با کمی نگاه تحلیلگرانه می تواند دروغ گویی های مضحک آن را دریابد. گرچه سازندگان «بدون دخترم هرگز» مدعی شدند فیلم را بر اساس داستانی واقعی به قلم بتی محمودی و ویلیام هافر ساخته اند، اما ساختار تبلیغاتی و سیاسی آن به قدری تصنعی و فاقد استدلال است که جای هیچ بحثی را باقی نگذاشته است. البته بدون دخترم هرگز قبل از 300 بود که وقیحانه تمام مرزها وحریم های رسانه ای را زیر پا گذاشت. اما دراین بین بعضی از اذهان بیدار آمریکا دست به ساخت فیلم هایی زد که با شخصیت ها وفرهنگ ایرانی نزدیکی بیشتری داشت که دراین بین «افشاگر» مایکل مان بود که در سال 1999 به نمایش درآمد و در همان آغاز فیلم با پخش تصاویری از امام خمینی دریکی از شهرهای لبنان استفاده متفاوتی از عناصر مرتبط با ایران را تجربه کرد. در سال 2001 فیلم دیگری با نام «آمریکای خیلی زیبا» به کارگردانی بابک شکریان تولید شد که داستان ایرانیان مهاجر را در بستر جامعه آمریکا به تصویر می کشید. رویکرد سطحی «آمریکای خیلی زیبا» در کنار فیلمنامه فاقد انسجام و پرداخت نه چندان حرفه ای اش مانع عرض اندام فیلم در رسانه ها شد. به علاوه فیلم ربط چندانی به ایرانیان ساکن ایران ندارد و ماجرای مهاجران دور از وطن را روایت می کند. اما درهمین حد هم این فیلم ها مورد توجه بنگاه های سرمایه گذاری رسانه ای آمریکا قرار نگرفت. چرا که کاخ سفید می خواست این جریان فکری حذف شود وهالیوود هم که غلام حلقه به گوش سیاستمداران است این کار را انجام داد.
اما حملات یازده سپتامبر و توجه فزاینده به کشورهای مسلمان خاورمیانه، ایران را هم در کنار عراق و افغانستان در کانون توجه قرار داد تا جایی که در فاصله سال 2001 تا 2008 قریب به 10 فیلم سینمایی با اشاره به ایران یا محوریت ایران تولید و اکران شد. «خانه ای از شن و مه / 2003» به کارگردانی ودیم پرلمن یکی از این فیلم ها است که مانند «آمریکای خیلی زیبا» مسئله مهاجران ایرانی را دستمایه خود قرار داد، اما دراین فیلم نشان داده شده که یک خانواده ایرانی خانه یک آمریکایی را تصرف می کنند ودرواقع سعی داشت ایرانیان را علاوه بر خشن بودن، متجاوز به حقوق دیگران نیز نشان دهد. این فیلم مورد توجه بسیاری از جشنواره های سینمایی قرار گرفت که این هم از سیاست های کاخ سفید بود که سعی داشت به هجمه عظیم تخریب دررسانه ها علیه ایران بها دهد تا دیگران هم به این امر تشویق شوند ودست به تخریب ملت ایران به خصوص درعرصه رسانه ها بزنند. از اینجا به بعد بود که کم کم سیاست های مزورانه آمریکا وغرب آشکارتر شد. چرا که تظاهر به حمایت از حقوق شهروندی مردم ایران و از سوی دیگر تخریب آشکار آنها به خصوص درعرصه بسیار گسترده رسانه های مختلف از جمله رسانه های تصویری نشان مشخصی از تزویر و دورویی سیاستمدارن آمریکا در مواجهه با مردم ایران است؛ این برخورد مانند خنجر زدن به ایران از پشت است.
این تخریب ادامه داشت تا سال 2004 که فرد دیگری به نام الیور استون در نمایشی فوق العاده مضحک ودریک تحریف تاریخی بزرگ با ساختن فیلم «اسکندر» سرسپردگی خود را به کاخ سفید نشان داد تا همه به این باور برسند که عرصه هالیوود به دست کسانی افتاده است که حاضرند برای سود شخصی دست به هر جنایت رسانه ای بزنند. در این فیلم، تحریف تاریخ به حدی است که حتی علت مرگ اسکندر هم دراین فیلم با واقعیت فرق دارد ونه از هرزگی اخلاقی اسکندر نامی برده می شود، نه از کشتار بی رحمانه مردم توسط او ونه از فتنه گری های همسرش تانیس که نقش مهمی دربه آتش کشیدن تخت جمشید داشت. به گونه ای که دراین فیلم اسکندر - به عنوان نماد غرب - به صورت یک قدیس نشان داده می شود وایرانیان به عنوان مشتی هرزه وخوش گذران نمایش داده می شوند وتحریف تاریخ دراین فیلم به حدی است که بسیاری از تاریخ نویسان اعتراضات شدیدی علیه آن دارند.


درادامه هم درسال 2006 فیلم 300 ساخته شد که تمام آن درعرض 3ماه دریک سوله همراه با جلوه های تصویری بسیار زیاد تصویر برداری شد که به واقع آن را می توان لکه ننگی بر کارنامه هالیوود دانست که مستقیما ً به شعور مردم ایران توهین می کند و گویای کینه عمیق از ایرانیان است؛ به حدی که حتی چهره ایرانیان هم دراین فیلم وحشی نشان داده می شد وصورت سپاهیان ایران به طور کل دراین فیلم شبیه انسان نیست. کارشناسان بی طرف موضع گیری های شدیدی بر ضد این فیلم کردند؛ چرا که نبرد ترموپیل دراین فیلم به صورتی کاملا معکوس و ایرانیان به صورت وحشی هایی نشان داده می شوند که تنها خون ریزند. از نکته های تامل برانگیز این فیلم تصویر خشایارشاه، است؛ دراین فیلم این شاه ایران به عنوان یک همجنس باز نمایش داده شده است. مسئله این است که اول این موضوع درهیچ تاریخی وجود ندارد و دوم این که آمریکایی ها بودندکه همجنس بازی را قانونی کرده اند. اینجا بود که باز هم پرده دیگری از درویی وتزویر سیاستمداران آمریکا کناررفت تا با توهین علنی به ملت ایران به همگان ثابت کنند که آنها دوست این ملت نیستند.
اما درادامه فیلم «سیریانا» در سال 2005 روند توجه به ایران را ادامه داد و با سکانس آغازین خود در لوکیشن تهران تصویری کاملاً متفاوت از ایرانیان به نمایش گذاشت. ایرانیانی که در سکانس آغازین فیلم در کنار جرج کلونی به سر می برند، شخصیت هایی کاملاً متفاوت هستند که مشابهی در فیلم های سابق نداشته اند. حضور کلونی در لوکیشن جعلی تهران و فارسی صحبت کردن وی از جذابیت های این فیلم است که انتقاد چندانی را برنینگیخت. این هم یکی از حیله های کارگردان این فیلم بود که درپس جذابیت، دست به تخریب ایرانیان زد تا بازهم اهل فن به این نکته اشاره کنند که سیاست های مزورانه آمریکا به خصوص درعرصه حقوق بشر دیگررنگ باخته است. با این وجود آمریکایی ها این روند را ادامه دادن و در جنایت رسانه ای بعدی خود علیه ایران از ساخت و نمایش فیلم موهون «پرسپولیس» حمایت کردند. این فیلم توسط یک ایرانی کمونیست فراری به نام مژگان ساتراپی در فرانسه ساخته شد و در آن به حرکت بزرگ ایرانیان هم توهین شد. چرا که این فیلم داستان دختری بود که به خاطر انقلاب اسلامی ایران وفضای بعد از آن وعدم همخوانی او با این فضا به غرب مهاجرت می کند ودراینجا فیلم سعی می کند نشان دهد که غرب جایگاهی برای این دختر است که از خشونت انقلاب ایران فرار کرده است؛ درواقع هدف اصلی این فیلم مخدوش کردن انقلاب اسلامی ایران است؛ این هدف استراتژی اصلی رسانه های غربی از جمله هالیوود است که دراین راه از همه ابزارها استفاده کرده و خواهد کرد. در فیلم «پرسپولیس» به طور مستقیم انقلابی مورد هدف قرار داده شده که ملت ایران برای آن هزاران شهید داده اند واین توهینی به آرمان های مردم کشورمان است.


دوام اسلام به ولايت فقيه است

دوام اسلام به ولايت فقيه است


چون اسلام آخرين دين، كتابش آخرين كتاب و پيامبرش آخرين پيامبر است، نظرش اين است كه اين دين بايد تا زمان منجي آخرالزمان حضرت بقيه الله الاعظم(عج)، در بستر زمين دوام داشته باشد و براي اين كار، يك راه بيشتر نيست و آن وجود حكومت اسلامي است. در زمان غيبت هيچ حكومتي جز حكومت اسلامي نمي تواند اسلام را ادامه دهد و به همين دليل اسلام با هر حكومتي جز حكومت اسلام مخالف است. نه خلافت، نه سلطنت، نه هيچ حكومت ديگري جز حكومت اسلامي به شيوه حكومت پيامبر اسلام(ص) مورد تأييد نيست.
در رأس حكومت اسلامي بايد پيامبر(ص) يا حضرات معصومين(عليهم السلام) و در زمان غيبت، فقيه آگاه داراي عدالت قرار داشته باشد؛ فقهايي كه دروس اسلام و فقه را خوانده اند و در زمان جنگ و صلح و در مسائل اقتصادي و ... دستورهاي اسلامي را مي دانند و به قيد داشتن تقوا و عدالت شايسته حاكميت اسلامي هستند. هيچ كدام از اصناف نمي توانند در جاي ولي فقيه بنشينند. مسئله ولايت فقيه يك مسئله عقلي و خردپسند است. دوام اسلام به حكومت اسلامي و شخص ولي فقيه است و بدون ولي فقيه حكومت اسلامي پياده نمي شود.
اما اگر اين ولي فقيه بخواهد پست بگيرد و احكام را اجرا كند بايد مردم به او رأي بدهند، بنابراين رأي دادن به چنين شخصي از نظر اسلام بر مردم از حقوق و واجبات مسلم است. واجب شرعي است كه رأي بدهند؛ زيرا اگر مردم از او حمايت نكنند او نمي تواند حاكم شود و مانند حضرت علي(ع) خانه نشين مي شود. بدون مردم، ولي فقيه نمي تواند كاري انجام دهد با اينكه مشروعيت او را اسلام اعلام كرده است، اما مقبوليت آن توسط مردم است. همه مسلمان ها همان طور كه نماز مي خوانند موظفند پشتيبان ولي فقيه باشند چون اگر او نباشد، اسلام نيست.

 

منبع هفته نامه صبح صادق